مصطفی بسمل، دانشآموخته فلسفه، در تلگرام نوشت:
همهٔ ما باورهای زیادی داریم؛ از سادهترین باور مثل «فردا خورشید طلوع میکنه» گرفته تا پیچیدهترین آن مثل «جهان از یک انفجار بزرگ شروع شده». انسان عاقل سعی میکنه برای درستی باورهاش همیشه دلیل کافی (توجیه) داشته باشه. این دلایل کافی معمولاً به شکل باورهای دیگهای هستن که از درستی باور فعلی ما پشتیبانی میکنن.
به عنوان مثال، باور من (باور A) به این که «رستوران آرین فردا ظهر سفارش حضوری قبول نمیکنه.» توسط دو باور دیگه توجیه میشه. باور B: «فردا ماه رمضانه.» باور C: «رستورانهای شهر در ماه رمضان از صبح تا غروب کار نمیکنن.». من از باورهای B و C به این نتیجه میرسم که باور A درسته. به عبارت دیگه باورهای B و C توجیهی برای درستی باور من به A هستن.
حالا پرسش اصلی اینه که خود باورهای B و C توسط چه باورهایی توجیه میشن؟ برای اینکه این باورها توجیهی معتبر برای باور A باشن، باید نشون بدیم که این باورها موجه هستن. مثلاً باور B (ماه رمضان است) توسط باور D که «تقویم امسال این رو نشان میده» توجیه میشه. اما دوباره این سؤال مطرحه که باور D چطور توجیه میشه؟ اینجاست که خطرهایی ساختار توجیهی باورهای ما رو تهدید میکنه.
اگه در فرایند توجیه، در نقطهای متوقف بشیم و بگیم برای این باور هیچ دلیل و توجیه دیگهای نداریم (A توسط B، B توسط C و C توسط D توجیه بشه، اما برای باور به D هیچ دلیل یا توجیهی در کار نباشه.) درینصورت خانه از پای بست ویران است و کل زنجیره باورهامون ناموجه و بیاعتبار میشه.
اگه بگیم برای هر باوری همیشه یک باور توجیهکننده پیدا میشه و این روند تا بینهایت ادامه داره (A توسط B، B توسط C، C توسط D و … تا بینهایت) درینصورت با مشکل جدیدی روبهرو میشیم. برای اینکه این زنجیره بینهایت، باور A رو توجیه کنه، باید به تمام باورهایی که در این زنجیره بینهایت وجود داره آگاه باشیم و روند توجیه رو تا بینهایت دنبال کنیم. اما این کار برای انسانی که ذهن و عمر محدودی داره غیرممکنه. پس نمیشه یک زنجیره بینهایت از باورها رو در ذهن داشته باشیم.
اگه بپذیریم که هر باوری نیاز به دلیل داره، گرفتار تسلسل میشیم و اگه بگیم بعضی باورها نیاز به دلیل ندارن، باورهامون رو روی پایههایی از باورهای بدون دلیل بنا کردهایم. پس راه برونرفت از این مخمصه چیه؟ در بخش بعدی به سراغ راهحلهای پیشنهادی فیلسوفان برای این مسئله میریم.
فرض کن به رفیقت میگی: «امروز چقدر هوا گرمه!» رفیقت میپرسه: «از کجا معلوم؟» میگی: «خب دماسنج داره ۳۵ درجه رو نشون میده.» دوباره میپرسه: «حالا از کجا معلوم دماسنج خراب نباشه؟» میگی: «چون دیروز با اخبار هواشناسی چکِش کردم.» باز میپرسه: «از کجا معلوم اشتباه ندیده باشه؟» تصور کن این چرا گفتنها تا بینهایت ادامه پیدا کنه! به این میگن «تسلسل در توجیه»؛ یعنی برای ثابت کردن هر حرفی، باید یه دلیل بیاری و خود اون دلیل هم یه دلیل دیگه میخواد و این زنجیره همینطور ادامه داره.
حالا فیلسوفان برای رهایی از این معضل، دو تا راهکار مهم دارن:
راه حل اول: مبناگرایی
این گروه معتقدن باورهای ما مثل آجرهای یه ساختمونه که روی هم چیده میشن تا ساختمون باورهامون شکل بگیره. اما این آجرها بالاخره باید روی یه پی یا فونداسیون محکم بند باشن. مبناگراها میگن ما یه سری «باورهای پایه» داریم که فونداسیون همه باورهای ما هستن که اصلاً نیاز به دلیل ندارند. این باورهای پایه زنجیرهٔ چرا چرا گفتن رو قطع میکنن.
راه حل دوم: انسجامگرایی
این گروه معتقدن باورهای ما مثل آجرهای ساختمون نیستن؛ بلکه شبیه یه قایق چوبی وسط دریا میمونن. هیچ تکه تختهای به تنهایی قایق رو روی آب نگه نمیداره. چیزی که قایق رو شناور نگه میداره اینه که همهٔ تختهها چفتِ همن و همدیگه رو حفظ میکنن. یه باور زمانی موجهه که با بقیهٔ باورهات «چِفت و منسجم» باشه. چطوری؟
فرض کن در ذهنت مجموعهای از باورها درباره همسایت علی داری:
۱. علی خیلی باادب و آرومه.
۲. تا حالا آزارش به یه مورچه هم نرسیده.
۳. خیلی مهربون و خوشقلبه.
۴. آخر صداقته و اصلاً دروغ نمیگه.
حالا یه نفر از راه میرسه و یه خبر (یه باور جدید) برات میاره: «علی دیروز یه بچه بیگناه رو تو کوچه سیاه و کبود کرد!»
اگه مبناگرا باشی میافتی تو خطِ ساختن زنجیره: «کی گفت علی زده؟ همسایه. چرا همسایه راست میگه؟ چون تا حالا دروغ نگفته. از کجا معلوم علی رو میشناسه؟ چون…» و همینطور این گفتگو ادامه پیدا میکنه تا در نهایت به یه باوری برسیم که دیگه نیاز به هیچ دلیلی نداره و پایه است.
اما اگه انسجامگرا باشی اصلاً دنبال زنجیره دلایل نمیری. یه نگاه به کلِ ساختار باورهایی که از علی داری میاندازی و این خبر جدید رو میذاری کنار باورهای قبلی تا ببینی با هم جور درمیاد یا نه. با مقایسه باور جدید با باورهای قبلی به این نتیجه میرسی که اصلاً با هم جور درنمیان! چون آدم مهربونی مثل علی که بچه بیگناه رو کتک نمیزنه.
اینجاست که انسجامگرا میگه این خبر جدید چون با کل تصویر ذهنیت از علی ناسازگاره و انسجام باورهات رو به هم میریزه، پس این باور جدید رو قبول نکن! اما اگه خبر این بود که «علی به یه پیرمرد کمک کرد»، دوباره این خبر جدید رو با بقیه باورهات چک میکنی و میبینی چون با بقیه باورهات هماهنگ و منسجمه، راحت قبولش میکنی و تمام. باور جدیدت کاملاً موجهه.
منبع:
Dan O’Brien (2017). An Introduction to the Theory of Knowledge
انتهای پیام




