رضا بهرامی در یادداشتی با عنوان «بازی در وضعیت خاکستری / چرا خروج ایران و آمریکا از مدار واگرایی دشوار است؟» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
فضای برآمده از توقف موقت درگیریهای نظامی میان ایران و آمریکا در اوایل فروردین، سپس ازسرگیری تدریجی تنشها و درگیریهای محدود، و اکنون تعلیق دوبارهٔ عملیات نظامی آمریکا با هدف فراهم کردن فرصتی تازه برای مذاکره، نشان میدهد که وضعیت «نه جنگ و نه صلح» بیش از آنکه حاصل یک توافق پایدار باشد، بازتابی از تغییرات ساختاری در مناسبات قدرت و ریشههای عمیق منازعه در خاورمیانه است. با نگاهی به تاریخ روابط ایران و آمریکا، دو طرف طی نزدیک به نیمقرن اخیر، همواره یکدیگر را در چارچوب گفتمانهایی عمدتاً متعارض، بهمثابه تهدیدی وجودی بازنمایی کردهاند. از آنجا که به باور برخی جامعهشناسان، هویتهای سیاسی گاه از طریق تمرکز بر مبارزه با دشمن شکل میگیرند، آمریکاستیزی در ایران و ایرانهراسی در آمریکا نه یک تصادف روانشناختی، که مؤلفههایی سازنده در منطق سیاسی هر دو طرف هستند. آتشبس موقت، مذاکرات، بازگشت تنشها و سپس ایجاد فرصتی دوباره برای مذاکره، این گفتمانها را لغو نکرده و تنها شکل بروز آنها را در مقاطع مختلف تغییر داده است.
در این میان، قدرت در مناسبات سیاسی از میان نمیرود و فقط شکل بروز آن تغییر میکند. در میدان قدرت منطقهای، ایران طی دهههای اخیر سرمایههای متعددی انباشته کرده است: سرمایهٔ ژئوپلیتیک (کنترل بر تنگهٔ هرمز و فرماندهی محور مقاومت)، سرمایهٔ هستهای (بهعنوان سرمایهٔ فنی و نمادین)، و سرمایهٔ تحریمپذیری (که بهمرور به سرمایهٔ نمادین مقاومت تبدیل شده) از مهمترین مهرههای ایران در شطرنج قدرت خاورمیانه هستند. در مقابل، آمریکا بهعنوان ابرقدرتی جهانی، از ظرفیتهای اقتصادی و نظامی بالایی برخوردار است، اما در تقابل با ایران همواره با محدودیتهایی در تبدیل این سرمایهٔ بزرگ به قدرت مؤثر مواجه بوده است. در چنین وضعیتی، آتشبس را باید وقفهای موقت در روند منازعه دانست؛ وقفهای که هر دو طرف در آن با محدودیتهایی برای تبدیل ظرفیتهای خود به دستاورد نهایی روبهرو شدند. تحولات هفتههای اخیر نیز نشان داد که این محدودیتها بهتنهایی برای تثبیت یک توافق پایدار کافی نبوده و امکان بازگشت به رویارویی نظامی همچنان حفظ شده است. تعلیق دوبارهٔ عملیات نظامی آمریکا نیز بیش از آنکه به معنای حل منازعه باشد، فرصتی برای آزمودن دوبارهٔ مسیر دیپلماسی در دل همان رقابت ساختاری است. از این منظر، هیچیک از بازیگران هنوز قادر نیست صحنهٔ منازعه را بهکامل به سود خود تعریف کند و آیندهٔ پساتنش را بر اساس سناریوهای مطلوب خود بازتعریف نماید.
با این حال، روشن است که در رقابت مستمر میان دولتها، رهبران سیاسی، استراتژیستها و فرماندهان نظامی همواره در پی حداکثرسازی قدرت نسبی دولت متبوع خود در نظام بینالملل هستند. از این منظر، برنامهٔ هستهای ایران در دهههای اخیر پاسخی راهبردی به تهدیدات وجودی آمریکا و اسرائیل ارزیابی میشود. با این همه، حتی توازن قوا میان ایران و آمریکا نیز لزوماً به صلحی پایدار و بلندمدت ختم نشده و غالباً به وضعیتی شکننده از بازدارندگی موقت منتهی میشود. آتشبس موقت فروردینماه را نیز میتوان نمونهای از چنین بازدارندگیای دانست؛ بازدارندگیای که هرچند مدتی از گسترش جنگ جلوگیری کرد، اما نتوانست زمینهٔ صلحی پایدار را فراهم آورد و با تضعیف تدریجی اعتماد و تغییر محاسبات دو طرف، دوباره جای خود را به تنشهای محدود داد. تصمیم اخیر آمریکا برای توقف موقت عملیات نظامی نیز بیش از آنکه خروج از این الگو باشد، تلاشی برای مدیریت همان تعادل شکننده از طریق گشودن مجدد مسیر مذاکرات است. به این معنا که ایران به سطحی از ظرفیت دفاعی و بازدارندگی دست یافته و آمریکا نیز دریافته است که گزینهٔ نظامی پرهزینه و همراه با نتایج پیشبینیناپذیر خواهد بود. با این حال، دوام این بازدارندگی وابسته به دستکم دو شرط است: حفظ ظرفیت و توان متقابل برای واکنش مؤثر، و تداوم محاسبهگری عقلانی بازیگران بر اساس تئوری هزینه‑فایده. تحولات اخیر را نیز میتوان نشانهای از همین واقعیت دانست که حتی هنگامی که ارادهای برای بازگشت به مذاکره شکل میگیرد، احتمال بازگشت تنشها همچنان بهعنوان یکی از سناریوهای محتمل باقی میماند.
از سوی دیگر، در تحلیل تحریمهای آمریکا علیه ایران میتوان الگویی آشنا را در سطح دولت و جامعه مشاهده کرد. آمریکا در بیش از دو دههٔ اخیر امید داشت تحریمهای همهجانبه یا به تعطیلی برنامهٔ هستهای ایران بینجامد، یا با افزایش نارضایتیهای داخلی، زمینهساز تغییرات سیاسی بنیادین در ایران شود. اما آنچه در عمل بیش از همه مشاهده شد، فشار بر معیشت عمومی و تضعیف طبقهٔ متوسط بود، بدون آنکه این فشارها به تغییرات محسوس در راهبردهای کلان حکمرانی در سیاست داخلی و خارجی منجر شود. به بیان دیگر، از نگاه برخی ناظران، تحریم در مواردی بیش از آنکه ساخت قدرت را تضعیف کند، جامعهٔ مدنی و لایههای میانی جامعه را فرسوده کرده است. امری که نشان میدهد هنگامی که ابزارهای فشار اقتصادی با انسجام سیاسی داخلی و سازوکارهای جایگزین مواجه شوند، ممکن است به نتایجی کاملاً متفاوت با راهبرد کشور تحریمکننده بیانجامند.
همزمان باید پذیرفت که در روابط بینالملل، تغییر مسیر جدی در منازعات طولانی و ریشهدار بهآسانی رخ نمیدهد. در این زمینه، رویدادهایی نظیر کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب اسلامی، تسخیر سفارت آمریکا، تحریمهای بلندمدت و مناقشهٔ هستهای، از جمله عواملی هستند که در بیش از هفت دههٔ اخیر، هزینهٔ بازگشت به راهبردهای تعاملی و کمتنش را هم برای ایران و هم برای آمریکا افزایش دادهاند. از این رو، حتی اگر در مقاطعی ارادهای برای کاهش تنش وجود داشته باشد، خروج از الگوهای تثبیتشدهٔ واگرایی در کوتاهمدت و حتی میانمدت دشوار خواهد بود. بدین ترتیب، آتشبس موقت، مذاکرات، ازسرگیری درگیریهای محدود و سپس تعلیق دوبارهٔ عملیات نظامی آمریکا برای ایجاد فرصتی تازه جهت مذاکره را نیز باید بخشی از همان الگوی تکرارشوندهٔ تعامل و تقابل میان ایران و آمریکا دانست؛ الگویی که در آن، دورههای کوتاه کاهش تنش، بارها جای خود را به بازگشت رقابت و رویارویی دادهاند. به عبارت دیگر، از آنجا که با افزایش سرمایهگذاری سیاسی، امنیتی و ذهنی در یک مسیر، خروج از آن پرهزینهتر میشود، حتی توافق احتمالی میان ایران و آمریکا نیز بهدشواری خواهد توانست روابط دو کشور را به وضعیتی شبیه به شرایط پیش از انباشت حجم قابلتوجهی از تضادهای آشکار و نهان بازگرداند.
آنچه از این چارچوب نظری برمیآید، تصویری است که با تحولات اخیر همخوانی دارد. ایران و آمریکا سالهاست در مدلی از چرخهٔ ساختاریِ واگرایی پایدار حرکت میکنند. تجربهٔ آتشبس موقت، مذاکرات، ازسرگیری درگیریهای کنترلشده و اکنون تعلیق دوبارهٔ عملیات نظامی با هدف فراهم کردن فرصتی تازه برای گفتگو، بیانگر شکنندگی هرگونه تفاهم در غیاب تحول در متغیرهای ساختاری است. از منظر واقعگرایی، این وضعیت نمونهای از بازدارندگی ناپایدار و نوعی قفلشدگی تاریخی است. از این رو، نه میتوان با اطمینان از صلحی نزدیک و پایدار سخن گفت، و نه از حرکت اجتنابناپذیر به سوی جنگی فراگیر. آنچه محتملتر به نظر میرسد، تداوم وضعیت خاکستریِ «نه جنگ و نه صلح» است؛ وضعیتی که در آن، دورههای کوتاه کاهش تنش، بار دیگر جای خود را به رویاروییهای محدود و کنترلشده میدهند و سپس ممکن است دوباره به فرصتی برای مذاکره بینجامند، بیآنکه منطق بنیادین واگرایی دگرگون شود. در بسیاری از نظریههای اجتماعی، چنین وضعیتی بیش از آنکه نشانهٔ تغییر ساختار باشد، به بازتولید همان ساختار تعبیر میشود. شاید عبور از این بنبست نظری و عملی، نیازمند ابتکارهایی فراتر از پارادایمهای موجود باشد. تا آن زمان، توقف موقت عملیات نظامی و تلاش دوباره برای احیای مذاکرات را نیز باید تأییدی دیگر بر پایداری همان الگوی تاریخی روابط دو کشور تلقی کرد.
انتهای پیام





