ابوطالب صفدری، دکترای فلسفه علم و فناوری در کانال تلگرامی خود نوشت:
«احتمالاً صفحۀ «حافظهٔ تاریخی» را میشناسید: به محض اینکه یک چهرهی سرشناس، لحظهای بحرانی به نفعِ جامعه موضع میگیرد، دست به افشاگری زده و رابطهی آن فرد با ساختارِ قدرت را برجسته می کند. کاری که این روزها با فردوسیپور و اکبر عبدی می کند.
هدفِ ظاهری، «رونمایی از تناقض» است؛ اما هدفِ واقعی، ترورِ امکانِ شکلگیریِ مرجعیتِ اجتماعی و خلعِ سلاحِ نمادینِ جامعه است.
در این یادداشت کاری با خودِ این صفحه و منبع مالیاش ندارم، بلکه پرسش من این است: آیا هر کس روزی با ساختارِ رسمی کار کرده «بیشرف» است؟ و در مقابل، هر کس موضعِ تندِ ضدِحاکمیت گرفته، «قهرمانِ ملی» است؟
من فکر می کنم باید از این «کودکمانی سیاسی» که جهان را به قدیسان و شیاطین تقسیم میکند عبور کنیم. زیرا در عمل، همواره و همواره، تمام انسانها در شبکهای پیچیده از روابطِ قدرت و منافع زیست میکنند. در یک جامعهی انسانی هیچکس در خلاءِ اخلاقی زندگی نمیکند. پیگیریِ منافع، استفاده از امکانات، چانهزنی با قدرت و بقا در این شبکه، بخشی غیرقابلپرهیز از واقعیتِ زیستِ انسانی است.
علی دایی روزی از رانتها و جوایزِ همین ساختار برخوردار بود، محمدرضا شجریان سالها صدایِ رسمی و مجازِ صداوسیما بود، فردوسیپور، اکبر عبدی، رسول خادم و تمام کسانی که امروز «قهرمان» یا «خائن» نامیده میشوند، زمانی در همین مناسبات کار کرده و سود بردهاند.
اگر معیارِ سنجشِ انسانها را «نسبتِ مطلق با قدرت» قرار دهیم، صددرصدِ نخبگان، هنرمندان، ورزشکاران و حتی شهروندانِ عادی هم مردود خواهند شد؛ چرا که هیچ زیستِ انضمامیای بدون مواجهه و تماس با ساختارِ حاکم امکانپذیر نبوده است.
بنابراین، تلاش برای ساختنِ «قهرمانِ منزه» یا «ضدقهرمانِ مطلق»، یک شوخیِ بی مزه است. حالا که این طور است، پس انسانها و کنشگرانِ اجتماعی را باید با چه معیاری سنجید و قضاوت کرد؟
کنش ورزی در لحظات بحران
به نظرم انسانها را نه با نقاطِ اتصالشان به مناسباتِ قدرت در دورانِ ثبات، بلکه با موضعگیریِ نهاییشان در بزنگاههای تاریخی میسنجند. آیا فرد در لحظهای که جامعه تحتِ فشار، سرکوب یا هجوم بوده، از سرمایهی نمادینِ خود به نفعِ «جانِ هموطن» و «جامعه» هزینه کرده، یا آن را در خدمتِ توجیهِ ویرانی و خشونت به کار گرفته است؟
اهمیتِ امروزِ علی دایی یا رسول خادم، ناشی از معصومیتِ گذشتهشان نیست؛ ناشی از این است که در بزنگاه، طرفِ «جامعه» ایستادند.
کنش ورزی با امکانات موجود
از این نظر، معیار این است که فرد چقدر توانسته است از امکانی که در اختیار داشته، به نفعِ رشدِ مدنی، هنر، فرهنگ، یا التیامِ آلامِ مردم استفاده کند. فردوسیپور در دلِ همین صداوسیما، با ساختارِ کاملا انحصاری اش، یک حوزۀ عمومیِ خُرد ایجاد کرد، او شبیهترین نهاد را به یک حوزهی عمومیِ نقادانه ساخت. و شجریان، هنرِ ایرانی را به لایههای عمیقترِ هویتِ ملی پیوند زد.
نتیجه اینکه…
به گمان من پروژههایی مانند «حافظهٔ تاریخی» با سوءاستفاده از حافظهی کوتاهمدتِ جامعه، تلاش میکنند امکانِ تشکیلِ «جبههی مشترکِ مدنی» را نابود کنند. پروژه شان این است که هر صدایی که بلند میشود، فوراً با برچسبِ «این هم روزی با سیستم بوده» خفه شود. ما باید این بازی را به رسمیت نشناسیم.
ما نه نیازمندِ قدیسسازی هستیم و نه نیازمندِ جلادسازی. هر کس در هر نقطهای از تاریخ، بر سرِ جانِ هموطن و حفظِ این جغرافیا بایستد و سرمایهی خود را خادمِ جامعه کند، محترم است.»
انتهای پیام





