آخرین مسیحا | نوشته‌ی پیتر وسل زاپف

فردین نافعی اسکوئی، متنی از پیتر وسل زاپف را برای سایت صدانت ترجمه کرده است که متن آن را در ادامه می‌خوانید.

درباره نویسنده: پیتر وِسِل زاپف (زادهٔ ۱۸۹۹ – درگذشتهٔ ۱۹۹۰) فیلسوف، نویسنده، هنرمند، حقوقدان و کوهنورد نروژی بود که به خاطر دیدگاه‌های بدبینانه و تقدیرگرایانه‌اش دربارهٔ هستی انسان شهرت داشت. دیدگاه فلسفی او عمیقاً تحت تأثیر فیلسوف آلمانی، آرتور شوپنهاور، قرار داشت و او را به کاوش در مضامین ناامیدی وجودی و وضعیت انسان سوق داد. مهم‌ترین اثر زاپف، «در باب تراژدی» که در سال ۱۹۴۱ منتشر شد، به بررسی ماهیت تراژدی در زندگی و هنر می‌پردازد.

در این رساله، او تمایل انسان به جست‌وجوی معنا و توجیه در جهانی که هیچ‌کدام را ارائه نمی‌دهد را بررسی می‌کند و این را به آگاهی بیش‌ازحد رشدیافته‌ای نسبت می‌دهد که منجر به اضطراب وجودی می‌شود. زاپف در مقالهٔ خود در سال ۱۹۳۳ با عنوان «آخرین مسیحا»، دیدگاهی تند و تیز از هستی انسان ارائه می‌دهد و پیشنهاد می‌کند که آگاهی فزایندهٔ بشر یک نقص تراژیک است.

او پیشنهاد می‌کند که «آخرین مسیحا» طرفدار ضدزایش باشد و بشر را به توقف تولیدمثل برای جلوگیری از رنج بیشتر تشویق کند. زاپف فراتر از فعالیت‌های فلسفی خود، یک کوهنورد مشتاق و از حامیان حفاظت از محیط‌زیست بود. عشق او به طبیعت در نوشته‌هایش مشهود است، جایی که او اغلب دربارهٔ رابطهٔ انسان و طبیعت تأمل می‌کند.

آثار زاپف بر اندیشمندان معاصر، از جمله نویسندهٔ داستان‌های ترسناک آمریکایی، توماس لیگوتی، تأثیر گذاشته است، کسی که شباهت‌هایی بین فلسفهٔ زاپف و دیدگاه‌های خودش در مورد وحشت وجودی ترسیم کرده است. به‌طور خلاصه، سهم پیتر وِسِل زاپف در فلسفه، کاوشی عمیق در وضعیت انسان ارائه می‌دهد و بر سنگینی‌های آگاهی و جست‌وجوی معنا در جهانی بی‌تفاوت تأکید می‌کند.

۱

در شبی از روزگاران بسیار دور، انسان از خواب برخاست و خود را دید. دید که زیر آسمان بی‌کران عریان است و در تن خویش نیز بی‌خانمان. همه‌چیز زیر نگاه کنجکاو اندیشه‌اش از هم فروپاشید؛ شگفتی پس از شگفتی و وحشت پس از وحشت در ذهنش پدیدار شد.

آن‌گاه زن نیز بیدار شد و گفت: وقت آن است که برای شکار برویم. مرد کمان و تیر خود را، حاصل پیوند روح و دست، برداشت و زیر نور ستارگان بیرون رفت. اما وقتی جانوران، همچون همیشه، به آبشخور آمدند، دیگر جهش ببر را در خون خود احساس نکرد؛ در عوض، سرودی عظیم دربارهٔ برادریِ رنج میان همهٔ جانداران در وجودش طنین انداخت. آن روز بی‌آنکه شکاری به همراه داشته باشد بازگشت و هنگامی که در ماه نوی بعدی او را یافتند، مرده در کنار آبشخور نشسته بود.

۲

چه روی داده بود؟ شکافی در وحدت بنیادین حیات؛ تناقضی زیستی، ناهنجاری‌ای پوچ و بیهوده، زیاده‌روی‌ای فاجعه‌بار. زندگی از هدف خود فراتر رفته و خود را متلاشی کرده بود. گونه‌ای بیش از اندازه مسلح شده بود؛ به‌واسطهٔ روحی که در جهان بیرون به او قدرت می‌بخشید، اما به همان اندازه سلامت درونی‌اش را تهدید می‌کرد. سلاح او به شمشیری بی‌قبضه و بی‌حفاظ می‌مانست: تیغه‌ای دولبه که همه‌چیز را می‌شکافت، اما کسی که می‌خواست آن را به کار گیرد ناچار بود تیغه را در دست بگیرد و یکی از لبه‌هایش را به سوی خود بازگرداند.

انسان، با وجود بینش تازه‌اش، همچنان در ماده ریشه داشت؛ روحش در تار و پود ماده تنیده و تابع قوانین کور آن بود. بااین‌حال می‌توانست به ماده همچون چیزی بیگانه بنگرد، خود را با همهٔ پدیده‌ها مقایسه کند، فرایندهای حیاتی خویش را از بیرون ببیند و جایگاهشان را تعیین کند. او همچون مهمانی ناخوانده به طبیعت قدم می‌گذارد و بیهوده دستانش را دراز می‌کند تا از آفریننده‌اش آشتی بخواهد؛ اما طبیعت دیگر پاسخی نمی‌دهد. طبیعت معجزه‌ای در انسان پدید آورد و سپس دیگر او را به جا نیاورد.

انسان حق سکونت خود را در جهان از دست داده بود؛ از درخت معرفت خورده و از بهشت رانده شده بود. در جهان پیرامونش قدرت داشت، اما این قدرت را نفرین می‌کرد، زیرا آن را به بهای هماهنگی روح، معصومیت و آرامش درونی‌اش در آغوش زندگی به دست آورده بود. اکنون، درحالی‌که جهان به رؤیاهایش خیانت کرده بود، حیران و هراسان ایستاده بود.

حیوان نیز ترس را می‌شناخت؛ در دل طوفان‌های سهمگین و زیر پنجهٔ شیر. اما انسان از خود زندگی، و در حقیقت از هستی خویش، ترسیده بود. زندگی برای حیوان بازی نیروها بود: گرما، بازی، کشمکش و گرسنگی، و سرانجام تسلیم در برابر قانون طبیعت. در حیوان، رنج در خودِ رنج محدود می‌ماند؛ اما در انسان رخنه‌هایی به سوی هراس از جهان و نومیدی از زندگی می‌گشاید. کودک هنوز سفرش را در رود زندگی آغاز نکرده که غرش آبشار مرگ از فراز دره به گوش می‌رسد؛ غرشی که لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شود و شادی او را تکه‌تکه می‌کند.

انسان به زمین می‌نگرد و آن را همچون شُشی عظیم می‌بیند که نفس می‌کشد. با هر بازدم، زندگیِ سرخوشانه از همهٔ منافذش می‌جوشد و به سوی خورشید قد می‌کشد؛ اما با هر دم، نالهٔ گسست و فروپاشی از میان انبوه موجودات می‌گذرد و دانه‌های تگرگ همچون پیکرهای بی‌جان بر زمین می‌افتند. او نه‌تنها می‌توانست روزگار خود را ببیند، بلکه گورستان‌ها نیز پیش چشمش گشوده می‌شدند. مرثیه‌های هزاره‌های مدفون، از میان صورت‌های هولناک پوسیده و رؤیاهای خاکسترشدهٔ مادران، بر او می‌نالیدند. پردهٔ آینده کنار می‌رفت و کابوسی از تکرار بی‌پایان و هدررفت بی‌معنای جهان ماده را آشکار می‌کرد. رنج میلیاردها انسان از دروازهٔ شفقت وارد وجودش می‌شد و از پسِ هر آنچه روی می‌داد، خنده‌ای برمی‌خاست تا طلب عدالت ــ ژرف‌ترین اصل نظم‌بخش وجود او ــ را به سخره بگیرد.

او خود را در رحم مادر می‌بیند که زاده می‌شود؛ دستش را در هوا بالا می‌آورد و می‌بیند پنج شاخه دارد. این عدد اهریمنیِ پنج از کجا آمده است و چه نسبتی با روح من دارد؟ دیگر حتی برای خودش نیز آشکار و بدیهی نیست. با وحشت سراسر بدنش را لمس می‌کند: این تویی؛ تا همین‌جا امتداد داری و نه فراتر. غذایی را در درون خود حمل می‌کند که تا دیروز حیوانی بود و می‌توانست این‌سو و آن‌سو بدود؛ اکنون من آن را می‌مکم و جزئی از خود می‌سازم. پس من از کجا آغاز می‌شوم و کجا پایان می‌یابم؟ همه‌چیز در زنجیرهٔ علت‌ها و معلول‌ها به هم پیوسته است و هرچه می‌کوشد بفهمد، زیر نگاه آزمونگر اندیشه‌اش از هم می‌پاشد.

به‌زودی ساختگی بودن را حتی در چیزهایی می‌بیند که تا آن هنگام کامل و عزیز بوده‌اند؛ حتی در لبخند معشوقش. لبخندهای دیگری نیز وجود دارند، چکمه‌ای پاره با انگشتانی که از آن بیرون زده‌اند. سرانجام، ویژگی‌های اشیا چیزی جز ویژگی‌های خود او نیستند. هیچ‌چیز بی‌حضور او وجود ندارد؛ هر خطی سرانجام به سوی خودش بازمی‌گردد و جهان تنها پژواک شبح‌وار صدای اوست. با فریادی از جا می‌جهد و می‌خواهد خود را همراه با غذای ناپاکش بر زمین تف کند. جنون را نزدیک می‌بیند و می‌خواهد پیش از آنکه حتی توان چنین کاری را از دست بدهد، مرگ را بیابد.

اما هنگامی که در برابر مرگ قریب‌الوقوع می‌ایستد، ماهیت آن و اهمیت گامی را که پیش رو دارد نیز درمی‌یابد. تخیل آفریننده‌اش در پس پردهٔ مرگ چشم‌اندازهای تازه و هولناکی می‌سازد و او می‌بیند که حتی آنجا نیز پناهگاهی در کار نیست. اکنون می‌تواند خطوط کلی وضعیت زیستی‌ـ‌کیهانی خود را تشخیص دهد: او اسیر درماندهٔ جهان است؛ نگهش داشته‌اند تا در احتمالاتی بی‌نام‌ونشان فروغلتد. از این لحظه به بعد، در وحشتی بی‌وقفه به سر می‌برد. چنین «احساس وحشت کیهانی» در بنیاد هر ذهن انسانی نهفته است.

در واقع، چنین به نظر می‌رسد که این نژاد محکوم به نابودی است؛ زیرا وقتی تمام توجه و نیروی فرد صرف تحمل یا انتقال تنش فاجعه‌بار درون شود، حفظ و تداوم مؤثر زندگی دیگر ممکن نیست. تراژدیِ گونه‌ای که به سبب تکامل افراطی یکی از توانایی‌هایش برای زندگی نامناسب می‌شود، تنها به نوع بشر محدود نیست. برای نمونه، گمان می‌رود گوزن‌های غول‌پیکرِ دوران پیشاتاریخ زمانی منقرض شدند که شاخ‌هایی بیش از حد سنگین پیدا کردند. جهش‌ها را باید کور دانست: رخ می‌دهند و به پیش پرتاب می‌شوند، بی‌آنکه الزاماً سازگاری سودمندی با محیط داشته باشند. در حالت افسردگی می‌توان ذهن را در هیئت چنین شاخی دید؛ با همهٔ شکوه شگفت‌انگیزش که حامل خود را به زمین میخکوب می‌کند.

۳

پس چرا بشر در همه‌گیری‌های عظیم جنون، مدت‌ها پیش منقرض نشده است؟ چرا تنها شمار نسبتاً اندکی از انسان‌ها از آن رو از پا درمی‌آیند که توان تحمل فشار زندگی را ندارند؟ آیا شناختی فراتر از ظرفیت تحملشان به آنان داده شده است؟ تاریخ فرهنگ و نیز مشاهدهٔ خود و دیگران پاسخی در اختیارمان می‌گذارد: بیشتر مردم می‌آموزند که با محدود کردن مصنوعیِ محتوای آگاهی، خود را نجات دهند.

اگر گوزن غول‌پیکر در فاصله‌های مناسب شاخه‌های بیرونی شاخش را می‌شکست، شاید می‌توانست اندکی بیشتر زنده بماند؛ اما در تب و دردی دائمی، و در حقیقت با خیانت به ایدهٔ بنیادین خویش و به جوهر ویژگی خاصی که آفرینش او را برای حمل آن فراخوانده بود: تاج شاخ‌های جانوران وحشی. آنچه را در تداوم زندگی به دست می‌آورد، در معنا و عظمت زندگی از دست می‌داد. به بیان دیگر، این تداومی بی‌امید بود؛ حرکتی نه به سوی هدف، بلکه به سوی ویرانه‌هایی که پیوسته از نو ساخته می‌شدند؛ مسابقه‌ای خودویرانگر در برابر ارادهٔ مقدس خون. یکی بودن هدف و فناپذیری، هم برای گوزن غول‌پیکر و هم برای انسان، تناقض تراژیک زندگی است. آخرین گوزن غول‌پیکر، در کوشش فداکارانه‌اش برای بقا، نشان افتخار تبار خود را تا پایان بر دوش کشید. اما انسان خود را نجات می‌دهد و به راهش ادامه می‌دهد.

به عبارت دیگر، انسان مازاد ویرانگر آگاهی خویش را به شیوه‌ای نسبتاً آگاهانه سرکوب می‌کند. این فرایند تقریباً در تمام ساعات بیداری و فعالیت ما ادامه دارد و شرط لازم سازگاری اجتماعی و همهٔ آن چیزهایی است که معمولاً زندگی سالم و عادی نامیده می‌شوند. روان‌پزشکی حتی بر این فرض بنا شده است که «سلامت» و کارآمدی با والاترین سطح وجود شخص هم‌راستا هستند. افسردگی، ترس از زندگی، امتناع از غذا خوردن و پدیده‌هایی از این دست همواره نشانه‌های وضعیتی بیمارگونه تلقی می‌شوند و بر همین اساس درمانشان می‌کنند. بااین‌حال، چنین پدیده‌هایی اغلب پیام‌هایی از لایه‌ای عمیق‌تر و بی‌واسطه‌ترند؛ میوه‌های تلخ نبوغ اندیشه یا احساس که از ریشهٔ گرایش‌های ضدزندگی می‌رویند. این روح نیست که بیمار شده است؛ بلکه سازوکارهای محافظ آن از کار افتاده‌اند، یا چون فرد به‌درستی آن‌ها را خیانت به والاترین ظرفیت «من» می‌داند، طرد شده‌اند.

تمام زندگی‌ای که امروز پیش چشم ماست، از درون و بیرون در شبکه‌ای از سازوکارهای سرکوبگر فردی و اجتماعی تنیده شده است. رد این سازوکارها را می‌توان تا پیش‌پاافتاده‌ترین عبارت‌ها و عادت‌های زندگی روزمره دنبال کرد. با آنکه شکل‌های بسیار متنوعی دارند، می‌توان دست‌کم چهار گونهٔ اصلی را از یکدیگر بازشناخت که طبعاً در هر ترکیب ممکنی پدیدار می‌شوند: انزوا، لنگراندازی، حواس‌پرتی و تصعید.

منظورم از «انزوا» طرد کامل و خودسرانهٔ همهٔ افکار و احساسات آزاردهنده و ویرانگر از آگاهی است. انگستروم می‌گوید: «نباید فکر کرد؛ فکر کردن فقط آدم را گیج می‌کند.» نمونه‌ای کامل و تقریباً خشن از این سازوکار را می‌توان در برخی پزشکان دید که برای حفاظت از خود تنها جنبهٔ فنی حرفه‌شان را می‌بینند. این سازوکار ممکن است به اوباش‌گری محض نیز فروکاسته شود؛ چنان‌که در میان اراذل خرده‌پا و دانشجویان پزشکی دیده می‌شود، جایی که هرگونه حساسیت نسبت به سویهٔ تراژیک زندگی با رفتارهای خشونت‌آمیز ریشه‌کن می‌شود؛ مثلاً با فوتبال بازی کردن با سر جنازه‌ها و مانند آن.

در روابط روزمره، انزوا خود را در قانون نانوشتهٔ سکوت متقابل نشان می‌دهد؛ به‌ویژه در برابر کودکان، تا ناگهان از زندگی‌ای که تازه آغاز کرده‌اند به وحشت نیفتند و بتوانند توهمات خود را تا زمانی حفظ کنند که تحمل از دست دادنشان را بیابند. در مقابل، کودکان هم نباید بزرگسالان را با یادآوری‌های نابهنگام دربارهٔ سکس، توالت یا مرگ آزار دهند. میان بزرگسالان نیز قواعد «نزاکت» برقرار است. این سازوکار زمانی آشکارا خود را نشان می‌دهد که مردی را که در خیابان گریه می‌کند، به کمک پلیس از آنجا می‌برند.

سازوکار «لنگراندازی» نیز از نخستین سال‌های کودکی به کار می‌افتد. پدر و مادر، خانه و خیابان برای کودک به اموری بدیهی بدل می‌شوند و به او احساس امنیت می‌دهند. این قلمرو تجربه، نخستین و شاید خوشایندترین حفاظی است که در زندگی در برابر کیهان می‌شناسیم؛ واقعیتی که بی‌شک «دلبستگی کودکانه»‌ای را نیز توضیح می‌دهد که بسیار درباره‌اش بحث شده است. اینکه این دلبستگی رنگ‌وبوی جنسی دارد یا نه، در اینجا اهمیتی ندارد. هنگامی که کودک بعدها درمی‌یابد این نقاط ثابت نیز همچون هر چیز دیگری «خودسرانه» و «گذرا» هستند، دچار بحران سردرگمی و اضطراب می‌شود و بی‌درنگ به جست‌وجوی لنگر دیگری برمی‌آید: «پاییز به مدرسهٔ راهنمایی می‌روم.»

اگر این جایگزینی به هر دلیل شکست بخورد، بحران ممکن است مسیری مرگبار پیدا کند؛ یا وضعیتی رخ دهد که من آن را «تشنج لنگراندازی» می‌نامم. فرد به ارزش‌های مرده می‌چسبد و تا جای ممکن از خود و دیگران پنهان می‌کند که این ارزش‌ها دیگر کارایی ندارند و او از نظر روانی ورشکسته شده است. پیامد آن ناامنی پایدار، احساس حقارت، جبران افراطی و بی‌قراری است. چون این وضعیت در طبقه‌بندی‌های معینی جای می‌گیرد، آن را با روان‌کاوی درمان می‌کنند؛ درمانی که هدفش تکمیل فرایند گذار به لنگرهای تازه است.

لنگراندازی را می‌توان تثبیت نقاطی در درون، یا ساختن دیوارهایی پیرامون سیلان و گسستگی آگاهی تعریف کرد. گرچه این کار معمولاً ناخودآگاه است، می‌تواند کاملاً آگاهانه نیز باشد؛ چنان‌که فرد «هدفی برای خود برمی‌گزیند». لنگرهایی که برای عموم سودمندند با همدلی روبه‌رو می‌شوند و کسی که خود را یکسره فدای لنگر خویش ــ یک مجموعه یا آرمان ــ کند، ستایش می‌شود. او در برابر فروپاشی زندگی سنگری استوار ساخته است و دیگران نیز به یاری تلقین، از قدرت او بهره می‌برند.

شکل خشن و عامدانهٔ لنگراندازی را می‌توان در میان عیاشان «منحط» یافت: «آدم باید به‌موقع ازدواج کند؛ بعد محدودیت‌ها خودبه‌خود از راه می‌رسند.» فرد با این کار ضرورتی در زندگی خویش می‌آفریند و آگاهانه خود را در معرض چیزی قرار می‌دهد که از دید خودش شر است؛ اما همین کار اعصابش را آرام می‌کند و ظرفی با دیواره‌های بلند برای حس زندگی‌اش می‌سازد؛ حسی که پیوسته خام‌تر و زمخت‌تر شده است. هنریک ایبسن در شخصیت‌های هیلمر اِکدال و مولویک دو نمونهٔ روشن از این «دروغ‌های زنده» به دست می‌دهد. میان لنگراندازی آنان و لنگراندازی ستون‌های جامعه تفاوتی نیست، جز آنکه لنگرهای آنان از نظر عملی و اقتصادی بارآور نیستند.

هر فرهنگ نظامی عظیم و یکپارچه از لنگرهاست که بر پایه‌هایی استوار، یعنی ایده‌های بنیادین همان فرهنگ، بنا شده است. انسان عادی به پایه‌های جمعی بسنده می‌کند؛ اما فردیت برای خود بنایی می‌سازد، و انسانِ صاحب‌شخصیت این بنا را کم‌وبیش بر پایه‌های اصلی، موروثی و جمعی ــ خدا، کلیسا، دولت، اخلاق، سرنوشت، قانون زندگی، مردم و آینده ــ کامل می‌کند. هرچه یک عنصر نگهدارنده به این پایه‌های اصلی نزدیک‌تر باشد، دست زدن به آن خطرناک‌تر است. ازاین‌رو معمولاً با قوانین کیفری و تهدید به پیگرد، مستقیماً از آن حفاظت می‌شود؛ مانند تفتیش عقاید، سانسور و رویکرد محافظه‌کارانه به زندگی.

توان دوام آوردن هر بخش، یا به خیالین بودن آن وابسته است که هنوز دیده و فهمیده نشده، یا به این واقعیت که به هر حال ضرورتی شناخته‌شده به شمار می‌آید. از همین روست که آموزش دینی در مدارس وجود دارد و حتی خداناباوران نیز از آن پشتیبانی می‌کنند؛ زیرا راه دیگری برای وارد کردن کودکان به شیوه‌های پذیرفته‌شدهٔ پاسخ‌گویی اجتماعی نمی‌شناسند. هرگاه مردم به ساختگی یا زائد بودن برخی اجزا پی ببرند، می‌کوشند آن‌ها را با اجزای تازه جایگزین کنند؛ «حقایقی با مدت اعتبار محدود». همهٔ کشمکش‌های فکری و فرهنگی از همین‌جا سرچشمه می‌گیرند؛ کشمکش‌هایی که در کنار رقابت اقتصادی، محتوای پویای تاریخ جهان را می‌سازند.

اشتیاق به دارایی‌های مادی، یعنی قدرت، چندان از لذت مستقیم ثروت ناشی نمی‌شود؛ زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند هم‌زمان روی بیش از یک صندلی بنشیند یا بیش از حد سیر غذا بخورد. ارزش ثروت برای زندگی در فرصت‌های فراوانی نهفته است که برای لنگراندازی و حواس‌پرتی در اختیار صاحب خود می‌گذارد.

چه دربارهٔ لنگرهای جمعی و چه دربارهٔ لنگرهای فردی، این قاعده برقرار است: هرگاه بخشی فروبپاشد، بحرانی رخ می‌دهد و هرچه آن بخش به پایه‌های اصلی نزدیک‌تر باشد، بحران شدیدتر خواهد بود. در حلقه‌های درونی که استحکامات بیرونی از آن‌ها حفاظت می‌کنند، چنین بحران‌هایی رویدادهایی روزمره و نسبتاً کم‌دردند؛ مانند سرخوردگی‌ها. در اینجا حتی با ارزش‌های لنگرانداز بازی می‌شود؛ در شوخی، اصطلاحات خاص و الکل. اما ممکن است در میانهٔ چنین بازی‌ای، کسی ناخواسته سوراخی تا ژرف‌ترین لایه‌ها باز کند و صحنه ناگهان از سرخوشی به وحشت بدل شود. هراس هستی به ما خیره می‌شود و در شهودی مرگبار درمی‌یابیم که ذهن‌ها چگونه با رشته‌های بافتهٔ خودشان آویزان مانده‌اند و جهنم در زیر پایشان کمین کرده است.

بنیادی‌ترین پایه‌ها به‌ندرت بی‌تشنج‌های عظیم اجتماعی و خطر فروپاشی کامل جایگزین می‌شوند؛ چنان‌که در اصلاحات و انقلاب‌ها رخ می‌دهد. در چنین دوره‌هایی، افراد بیش‌ازپیش ناچارند برای خود لنگر بیابند و شمار شکست‌ها بالا می‌رود: افسردگی، افراط‌کاری و خودکشی پدیدار می‌شوند؛ مانند افسران آلمانی پس از جنگ و دانشجویان چینی پس از انقلاب.

نقص دیگر این نظام آن است که جبهه‌های گوناگون خطر، اغلب پایه‌هایی بسیار متفاوت می‌طلبند. چون بر هر پایه روبنایی منطقی بنا می‌شود، شیوه‌های سنجش‌ناپذیر احساس و اندیشه با یکدیگر برخورد می‌کنند و نومیدی می‌تواند از شکاف‌ها به درون راه یابد. در چنین وضعی ممکن است فرد گرفتار میل وسواس‌گونه به لذتی ویرانگر شود؛ تمام دستگاه ساختگی زندگی‌اش را از جا برکند و با وحشتی سرشار از وجد، پاکسازی کامل آن را آغاز کند. وحشت از دست دادن همهٔ ارزش‌های پناه‌بخش، و وجد حاصل از هم‌ذات‌پنداری و هماهنگی بی‌رحمانه با ژرف‌ترین راز طبیعت ما: ناسازگاری زیستی و آمادگی پایدار برای نابودی.

ما لنگرهایمان را دوست داریم، چون نجاتمان می‌دهند؛ و از آن‌ها متنفریم، چون احساس آزادی‌مان را محدود می‌کنند. ازاین‌رو هرگاه خود را به اندازهٔ کافی نیرومند احساس کنیم، از اینکه دسته‌جمعی راه بیفتیم و ارزشی منقضی‌شده را با تشریفات به خاک بسپاریم لذت می‌بریم. اشیای مادی در اینجا اهمیتی نمادین می‌یابند؛ این همان رویکرد رادیکال به زندگی است. هنگامی که انسان همهٔ لنگرهایی را که برایش آشکارند کنار بگذارد و تنها لنگرهای ناخودآگاه باقی بمانند، خود را شخصیتی رهاشده می‌نامد.

یکی دیگر از شیوه‌های بسیار رایج حفاظت، «حواس‌پرتی» است. فرد با مشغول نگه داشتن پیوستهٔ توجه خود به انبوهی از تأثیرات، آن را در محدوده‌های امن نگه می‌دارد. این سازوکار حتی در کودکی نیز رایج است؛ کودک بدون حواس‌پرتی حتی برای خودش هم تحمل‌ناپذیر می‌شود: «مامان، من چه‌کار کنم؟» دخترک انگلیسی‌ای که به دیدار عمه‌های نروژی‌اش رفته بود، از اتاق بیرون آمد و پرسید: «حالا چه می‌شود؟» پرستاران در این کار مهارت فراوانی پیدا می‌کنند: «نگاه کن، یک سگ!» «ببین، دارند قصر را رنگ می‌کنند!» این پدیده چنان آشناست که نیازی به توضیح بیشتر ندارد.

برای نمونه، حواس‌پرتی شیوهٔ زندگی «جامعهٔ اشرافی» است. می‌توان آن را به ماشینی پرنده تشبیه کرد که از موادی سنگین ساخته شده، اما تا زمانی که کار می‌کند در هوا می‌ماند. این ماشین باید همواره در حرکت باشد، زیرا هوا تنها در حال حرکت آن را حمل می‌کند. خلبان شاید از سر عادت چرت بزند، اما به‌محض آنکه موتور از کار بیفتد، بحران حاد آغاز می‌شود.

این شیوه اغلب کاملاً آگاهانه است. ممکن است نومیدی درست زیر سطح پنهان بماند و ناگهان در قالب گریه فوران کند. وقتی همهٔ امکان‌های حواس‌پرتی پایان می‌یابند، ملال آغاز می‌شود؛ حالتی که از بی‌تفاوتی خفیف تا افسردگی مرگبار دامنه دارد. زنان عموماً کمتر مستعد شناخت‌اند و ازاین‌رو در زندگی خود از مردان ایمن‌ترند؛ آنان بیشتر به حواس‌پرتی روی می‌آورند. یکی از مصائب مهم زندان، محرومیت از بیشتر امکان‌های حواس‌پرتی است. و چون شرایط برای رهایی از راه‌های دیگر نیز مناسب نیست، زندانی ناچار در فاصله‌ای نزدیک از نومیدی باقی می‌ماند.

کارهایی که زندانی برای دور کردن مرحلهٔ نهایی انجام می‌دهد، توجیه خود را در اصلِ حیات می‌یابند. او در چنین لحظه‌ای روح خود را در درون جهان تجربه می‌کند و انگیزه‌ای جز تحمل‌ناپذیری مطلق وضعیتش ندارد. نمونه‌های ناب وحشت از زندگی احتمالاً نادرند، زیرا سازوکارهای محافظتی بسیار پالوده، خودکار و تا اندازه‌ای بی‌وقفه‌اند. بااین‌حال، حتی نواحی مجاور نیز نشان مرگ را بر خود دارند؛ زندگی در آنجا تنها به دشواری و با تلاشی عظیم تحمل‌پذیر است.

مرگ همواره همچون راه گریز پدیدار می‌شود. فرد احتمال‌های جهان پس از مرگ را نادیده می‌گیرد و چون شیوهٔ تجربهٔ مرگ تا اندازه‌ای به احساس و دیدگاه وابسته است، مرگ می‌تواند راه‌حلی کاملاً پذیرفتنی به نظر برسد. اگر کسی هنگام مردن بتواند حالتی نمایشی به خود بگیرد ــ شعری، اشاره‌ای، یا «ایستاده مردن» ــ یعنی به لنگراندازی نهایی دست یابد؛ یا حواس‌پرتی نهایی‌ای همچون مرگ آسِس، شخصیت نمایشنامهٔ «هنری چهارم» شکسپیر، نصیبش شود، چنین سرنوشتی به‌هیچ‌وجه بدترین سرنوشت نیست.

مطبوعات، که در خدمت سازوکار پنهان‌سازی‌اند، حتی یک بار هم در یافتن دلایلی بی‌خطر و آرامش‌بخش کوتاهی نمی‌کنند. وقتی انسانی بر اثر افسردگی خودکشی می‌کند، مرگ او مرگی طبیعی است که از علل روانی سرچشمه گرفته است. خشونت تمدن مدرن در نجات دادن کسانی که اقدام به خودکشی می‌کنند، بر برداشتی هولناک و نادرست از ماهیت هستی استوار است.

تنها بخش محدودی از بشریت می‌تواند به تغییر صرف، خواه در کار و زندگی اجتماعی و خواه در سرگرمی، بسنده کند. انسان فرهیخته خواهان ارتباط، پیوستگی و روندی در این تغییرات است. هیچ امر محدودی سرانجام رضایت‌بخش نیست؛ انسان همواره پیش می‌رود، دانش می‌اندوزد و مسیر زندگی‌اش را می‌سازد. این پدیده را «اشتیاق» یا «گرایش متعالی» می‌نامند. هرگاه هدفی تحقق یابد، اشتیاق به سوی هدفی دیگر می‌رود. بنابراین، خودِ هدف موضوع اصلی نیست؛ مهم، رسیدن به آن است: شیب منحنی‌ای که زندگی فرد را نشان می‌دهد، نه ارتفاع مطلق آن. ارتقا از سربازی به گروهبانی ممکن است تجربه‌ای ارزشمندتر از ارتقا از سرهنگی به سرتیپی به همراه داشته باشد. این قانون مهم روان‌شناختی، هر مبنایی را برای «خوش‌بینی پیش‌رونده» از میان می‌برد.

اشتیاق انسان تنها با «کوشش به سوی» چیزی تعریف نمی‌شود؛ «گریز از» چیزی نیز به همان اندازه آن را مشخص می‌کند. اگر این واژه را در معنای دینی به کار ببریم، تنها توصیف دوم، یعنی گریز از، مناسب است. زیرا در اینجا هنوز هیچ‌کس به‌روشنی نمی‌داند مشتاق چیست، اما همواره در دل می‌داند از چه می‌گریزد: از وادی اشک‌های زمینی و وضعیت تحمل‌ناپذیر خویش. اگر آگاهی از این مخمصه، چنان‌که پیش‌تر گفته شد، عمیق‌ترین لایهٔ روح باشد، می‌توان فهمید چرا اشتیاق دینی امری بنیادین احساس و تجربه می‌شود. در مقابل، امیدی که برای این اشتیاق هدفی الهی تعیین می‌کند و وعدهٔ تحقق آن را در خود دارد، در پرتو این ملاحظات حقیقتاً اندوه‌بار جلوه می‌کند.

چهارمین درمان هراس، «تصعید»، بیش از آنکه به سرکوب مربوط باشد به دگرگونی مربوط است. درد زندگی گاه به یاری استعدادهای سبکی یا هنری به تجربه‌هایی ارزشمند بدل می‌شود. انگیزه‌های مثبت، شر را به خدمت می‌گیرند و برای مقاصد خود به کار می‌برند؛ آن‌ها به جنبه‌های تصویری، نمایشی، قهرمانانه، شاعرانه یا حتی خنده‌آور شر می‌چسبند. بااین‌همه، اگر گزندگی شدیدترین رنج به راهی دیگر کُند نشده باشد یا مانع تسلط آن بر ذهن نشده باشند، چنین بهره‌برداری‌ای، به هر شکل، بعید خواهد بود. کوهنورد تا وقتی با سرگیجه دست‌وپنجه نرم می‌کند از منظرهٔ پرتگاه لذت نمی‌برد؛ تنها هنگامی می‌تواند از آن لذت ببرد که این احساس کم‌وبیش فروکش کرده و خود او به جایی محکم بسته شده باشد.

برای نوشتن تراژدی، انسان باید تا اندازه‌ای خود را از احساس تراژیک برهاند ــ به آن خیانت کند ــ و از بیرون، برای مثال از دیدگاهی زیباشناختی، به آن بنگرد. در سطوح والاتر طنز، فرصتی پدید می‌آید تا انسان دیوانه‌وار به درون چرخه‌ای بسیار شرم‌آور بچرخد. او می‌تواند خودِ خویش را در زیستگاه‌های گوناگون دنبال کند و از این توانایی لایه‌های مختلف آگاهی که یکدیگر را پس می‌زنند لذت ببرد.

مقالهٔ حاضر نمونه‌ای از تلاش برای تصعید است. نویسنده رنج نمی‌برد؛ سرگرم پر کردن صفحه‌هاست و نوشته‌اش قرار است در مجله‌ای چاپ شود. «شهادت» زنان تنها نیز گونه‌ای از تصعید است؛ آنان از این راه اهمیتی به دست می‌آورند. بااین‌همه، به نظر می‌رسد تصعید در میان ابزارهای حفاظتی‌ای که در اینجا برشمردیم، نادرترین باشد.

۴

آیا ممکن است «طبیعت‌های بدوی» از این گرفتگی‌ها و جست‌وخیزها دست بکشند و در سعادت آرامِ کار و عشق، هماهنگ با خویشتن زندگی کنند؟ تا آنجا که بتوان آنان را اساساً انسان دانست، به گمانم پاسخ باید منفی باشد. بیشترین چیزی که می‌توان دربارهٔ مردمان به‌اصطلاح «طبیعی» گفت این است که آنان تا اندازه‌ای بیش از ما انسان‌های غیرطبیعی به آرمان شگفت‌انگیز زیستی نزدیک‌اند.

حتی اگر تاکنون توانسته‌ایم اکثریت را از هر طوفانی نجات دهیم، این کار را به یاری آن جنبه‌هایی از طبیعتمان انجام داده‌ایم که تنها در حد متوسط یا اندک رشد کرده‌اند. این بنیان مثبت ــ زیرا حفاظت به‌تنهایی نمی‌تواند زندگی بیافریند و فقط می‌تواند مانع تزلزل آن شود ــ را باید در مصرف طبیعی انرژی در بدن و بخش‌های سودمند زیستی روان جست‌وجو کرد؛ مصرفی که در گرو دشواری‌هایی است که خود از محدودیت حواس، ضعف جسمانی و ضرورت کار کردن برای زندگی و عشق پدید می‌آیند.

در این قلمرو محدود، که سعادت در مرزهای آن شکل می‌گیرد، تمدن پیش‌رونده، فناوری و استانداردسازی تأثیری چنین ویرانگر دارند. زیرا هرچه بخش بزرگ‌تری از توان ذهنی از نبرد با محیط کنار کشیده شود، بیکاری معنوی بیشتر می‌شود. ارزش هر پیشرفت فنی در مجموعهٔ زندگی باید با میزان سهم آن در فراهم کردن فرصت اشتغال معنوی برای انسان سنجیده شود. هرچند مرزها مبهم‌اند، شاید بتوان نخستین ابزارهای برش را نمونه‌ای از اختراع مثبت دانست.

دیگر اختراعات فنی فقط زندگی مخترع خود را غنی می‌کنند. آن‌ها دزدی‌ای آشکار و بی‌رحمانه از ذخیرهٔ مشترک تجربه‌های بشری‌اند و اگر برخلاف نظر سانسور منتشر شوند، باید سخت‌ترین مجازات را در پی داشته باشند. یکی از این جنایت‌ها، در میان بسیاری دیگر، استفاده از ماشین‌های پرنده برای کشف سرزمین‌های ناشناخته است. انسان با یک اقدام ویرانگر، امکان‌های بی‌شماری از تجربه را از میان می‌برد؛ تجربه‌هایی که می‌توانستند به کار بسیاری بیایند، اگر هرکس با تلاش خود سهم منصفانه‌اش را به دست می‌آورد.

مرحلهٔ کنونی تب مزمن زندگی، به‌ویژه از این وضعیت آسیب دیده است. نبود فعالیت معنویِ ریشه‌دار در طبیعت و زیست، برای نمونه، در توسل همگانی به حواس‌پرتی نمایان می‌شود: سرگرمی، ورزش، رادیو و «ریتم زمانه». شرایط برای لنگر انداختن نیز چندان مساعد نیست. انتقاد در همهٔ نظام‌های موروثی و جمعیِ لنگراندازی رخنه ایجاد کرده است و اضطراب، انزجار، سردرگمی و نومیدی از این شکاف‌ها به درون نفوذ می‌کنند.

کمونیسم و روان‌کاوی، با آنکه از جنبه‌های دیگر قابل مقایسه نیستند، هر دو می‌کوشند گریز دیرین را به شیوه‌هایی تازه بازسازی کنند؛ کمونیسم نیز بازتابی معنوی دارد. این دو، به‌ترتیب با خشونت و حیله، می‌کوشند مازاد توان انتقادیِ شناخت انسان را به دام اندازند و او را از نظر زیستی سازگار کنند. این ایده در هر دو مورد به‌طرزی شگفت منطقی است، اما باز هم نمی‌تواند راه‌حلی نهایی به دست دهد. هرچند سقوط عامدانه به مرتبه‌ای پست‌تر و بادوام‌تر می‌تواند در کوتاه‌مدت گونه را نجات دهد، انسان بنا بر سرشت خود نمی‌تواند در چنین تسلیمی آرام بگیرد؛ در حقیقت، هیچ آرامشی نخواهد یافت.

۵

اگر این ملاحظات را با دقت تا پایان دنبال کنیم، نتیجه کاملاً روشن و قطعی خواهد بود. تا زمانی که بشر بی‌پروا و با این توهم خطرناک و سرنوشت‌ساز پیش بتازد که از نظر زیستی محکوم به پیروزی است، هیچ چیز اساسی تغییر نخواهد کرد. با افزایش شمار انسان‌ها و سنگین‌تر شدن فضای معنوی، روش‌های حفاظتی ناگزیر هرچه وحشیانه‌تر خواهند شد. انسان‌ها نیز همچنان دربارهٔ رستگاری‌ها، هدف‌ها و منجیان تازه رؤیا خواهند بافت.

اما هنگامی که منجیان بسیاری بر درختان میخکوب و در میدان‌های شهر سنگسار شده باشند، آخرین مسیحا ظهور خواهد کرد. مردی پدید خواهد آمد که برای نخستین بار جرئت کرده است روح خود را عریان سازد و زنده‌زنده آن را به والاترین اندیشهٔ دودمان بشر، یعنی خودِ مفهوم هلاکت، تسلیم کند. مردی که ژرفای زندگی و بنیاد کیهانی آن را دریافته و درد او، درد جمعی زمین است.

وقتی صدایش همچون پارچه‌ای سراسر کرهٔ زمین را در بر گیرد و این پیام غریب برای نخستین و آخرین بار طنین اندازد، توده‌های همهٔ ملت‌ها با چه فریادهای خشمگینی هزاران بار مرگ او را طلب خواهند کرد:

«زندگی جهان‌ها رودی خروشان است، اما زندگی زمین برکه‌ای راکد و مردابی است. نشان هلاکت بر پیشانی‌هایتان نوشته شده؛ تا کی در برابر نیشگون‌ها و لگدها تاب خواهید آورد؟ تنها یک پیروزی، یک تاج، یک رستگاری و یک راه‌حل وجود دارد: خود را بشناسید؛ نازا باشید و بگذارید زمین پس از شما خاموش بماند!»

و چون این سخن را بر زبان آورد، مردم به سویش هجوم خواهند برد؛ درحالی‌که سازندگان پستانک و ماماها آنان را رهبری می‌کنند، او را زیر ناخن‌های خود نابود خواهند کرد.

او آخرین مسیحاست. همچون پسری که از پدر پدید می‌آید، او نیز از کماندار کنار آبشخور برمی‌خیزد.

پیتر وِسِل زاپف ۱۹۳۳

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *