کیلین هکنی پادنر متنی با عنوان The Philosopher-Mom نوشته است که با ترجمهی امیرعلی مالکی در سایت پراکسیس منتشر شده است.
افلاطون تأکید داشت که فلسفه و فرزندپروری سازگاری ندارند؛ و بیشک، با توجه به اهداف او، این دیدگاه قابل دفاع به نظر میرسد. حضور کودکان در فرایند تأمل فلسفی – چه برسد به گفتوگوی فلسفیِ مستمر – در بیشتر مواقع، بهشدت مختلکننده است. اما اگر بهجای کنار همقرار دادن بیواسطۀ کودکان و تفکر انتزاعی، روشها، اصول و مفاهیم فلسفه را در تربیت کودک بهکار ببریم، نتیجه میتواند سازنده و حتی سرمستکننده باشد.
اینجانب این مسئله را از نزدیک تجربه کردهام: ۱۳۰ دانشآموز و نُه فرزند (یا شاید هم واقعاً ۱۳۰ فرزند!) عنوان «مامانْفیلسوف»۱را برای انتساب به من مناسب دیدهاند. این لقب، یا این واژۀ ویژه، تحریف شوخطبعانهایست از اصطلاحی که خودِ افلاطون در جمهور بهکار میبرد؛ در نزدیکیِ همان بندهایی که دربارۀ ناسازگاری فلسفه و فرزندداری میفلسفد. او باور داشت که قدرت سیاسی باید در اختیار «فیلسوفشاه»۲قرار گیرد.
اما اگر افلاطون مدیریت یک دولتشهر یونانی را دشوار میدانست، در مقایسه با هدایت یک خانوادۀ یازدهنفره، آن دشواری چیزی نیست مگر سایهای کمرنگ. تأمل فلسفی بهتنهایی در این مسیر کافی نیست؛ برای تربیت مؤثر، هر چهار شاخۀ اصلی فلسفه باید همزمان بهکار گرفته شوند: منطق، معرفتشناسی و متافیزیک، اخلاق و تاریخ فلسفه.
منطق؛ اسباببازیِ مورد علاقۀ مامانفیلسوف
نقش اصلی منطق در فلسفه، مشخصکردن قواعد بازی است؛ و این بازی، چیزی نیست جز استدلال. باایناوصاف، چیزی که به وفور در خانۀ مامانفیلسوف پیدا میشود، بدون شک «استدلال» نام دارد.
فرزند اول: «این پیراهن منه!»
فرزند دوم: «نه، نیست. مامانبزرگ اینو به من داده.»
فرزند اول: « دروغ میگی. من اینو با پول تولدم خریدم. یادم هست!»
فرزند دوم: «چه پولِ تولدی؟ تولدت ماه ژوئن بود، این پیراهن تازه از سپتامبر اومده تو کمدت!»
فرزند اول: «میدونم. پول تولدم رو نگه داشتم تا سپتامبر خرجش کنم.»
فرزند سوم: «تو پول داشتی تو سپتامبر؟ یکی بیستدلاریِ منو دزدید همون موقع! تو بودی، نه؟»
فرزند اول: «من نبودم!»
فرزند سوم: «بودیااا!»
در این لحظه، مامانفیلسوف وارد صحنه میشود؛ با آرامش، اما سریع، تا یادآور شود که «برچسبزنی» و «پرتاب بشقاب» از بزرگترین توهینها به تعریف فلسفیِ «استدلال» محسوب میگردند؛ یعنی «مجموعهای از گزارههای مرتبط که به نتیجهای منتهی میشوند». همانطور که مامانفیلسوف با حوصله توضیح میدهد، برای رسیدن به نتیجهای معتبر، این گزارهها باید از یکسری قواعد بهخصوص پیروی کنند: قواعد منطقی.
قانون بنیادین منطق، «اصل امتناع تناقض» نام دارد. طبق این اصل، نمیتوان در یک زمان و از یک جهت، هم یک گزاره (مثلاً P) را پذیرفت و هم نقیض آن را. این مفهوم، همخانوادهای به نامِ «اصل طرد شق سوم» (~P) دارد؛ به این معنا که برای هر گزاره «P»، تنها دو وضعیت ممکن است: یا P صحیح است، یا ~P. به عبارت دیگر، هیچ گزینۀ سومی در این مجال نمیگنجد. در این میان، به وقت خواب، اصل امتناع تناقض در خطر است و شدیداً تهدید میشود:
مادر: «وقت خوابه»
فرزند: «نــــــه! الان وقت خواب نیست.»
مادر: «چرا، وقت خوابه.»
فرزند: «تو رو خدا بذار پنج دقیقه دیگه بیدار باشم!»
مادر: «باشه، ولی وقت خوابه.»
اگر «P» یعنی «الان وقت خواب است»، آنگاه «~P» یعنی «الان وقت خواب نیست». و مامانفیلسوف – با دستانِ خودش! – همین قانون مقدسِ منطق را نقض کرده. پس دستبهدامن «تعدیل منطقی» میشود: در جهان آرمانی، «P» صادق است؛ اما در جهان فعلی هیچ نیست مگر «~P» (جایی که نُه بدن، در برخوردی بیوقفه با دیوارها، بهدنبال پیژامههای تمیز، دوشهای خالی و مسواکهایی میگردند که هنوز برای درست کردن مدل مویِ باربی استفاده نشدهاند.). با توجه به این موقعیت، در آشپزخانه، اصل طرد شق سوم قربانی میشود:
مادر: «کی آخرین پودینگ رو خورده؟»
فرزند اول: «من که نبودم.»
فرزند دوم: «منم همینطور.»
مادر: «شما تنها کسایی بودین که خونه موندین، وقتی ما برای دیدن بازی فوتبال خواهرتون رفته بودیم به ایالت همسایه. پودینگ موقع رفتن دقیقاً همینجا بود، حالا نیست. جلدش هم دقیقاً همونجاست – زیر میز – جایی که معمولاً جلد خوراکیها بعد از خوردنشون پیدا میشن. راستشو بگین، کار کدومتون بود؟»
فرزند اول: «من نبودم.»
فرزند دوم: «من که اصلاً.»
مادر: «گوش کنین. من منطق بلدم. پودینگ قطعاً خورده شده. تنها کسی که میتونست بخورتش، کسیه که (۱) خونه بوده، و (۲) توانایی باز کردن جلد و انداختنش زیر میز رو داشته. خواهراتون و گربهها از لیست مظنونها حذف میشن. پس یا تو بودی (خطاب به فرزند اول)، یا تو (خطاب به فرزند دوم). گزینۀ سومی وجود نداره. حالا کی بود؟»
فرزند اول: «من اینکارو نکردم.»
فرزند دوم: «از منم بعیده.»
و چنین است که، با وجود تلاشهای قهرمانانۀ مامانفیلسوف، «اصل طرد شق سوم» نه بهدست اصلی منطقی، بلکه به یاریِ شالودهای متافیزیکی شکست میخورد: «محدودیت زمان».۳
متافیزیک / معرفتشناسی
گفته میشود ایمانوئل کانت مسئلۀ بزرگ متافیزیکیِ فلسفۀ مدرن را حل کرده است؛ یعنی این پرسش که «چگونه موجودات غیرمادی همچون روح و ذهن میتوانند با موجودات مادی چون بدن تعامل داشته باشند؟». او این کار را با این استدلال انجام داد که ذهن انسان از پیش با مفاهیم خاصی سامان یافته است؛ مفاهیمی که تجربۀ حسی را نظم میبخشند تا بتوانیم آن را بهراحتی تفسیر کنیم. برجستهترینِ این مفاهیم، ساختار پیوستۀ فضا-زمان است؛ مفهومی که تضمین میکند تمام تجربههای ما در قالب فضا و زمان عرضه میشوند. این دو، کالاهایی فوقالعاده ارزشمند برای یک مامانفیلسوفاند.
هنگامی که یک مامانفیلسوف با انکار قانون «اصل طرد شق سوم» مواجه میشود (چنانکه در بخش پیشین دیدیم)، باید تصمیم بگیرد که آیا وقت خود را صرف کشف حقیقت پروندۀ پودینگ کند یا کار دیگری انجام دهد؛ مثلاً شام بپزد، لباس زیر بشوید، یا مانع شود کودکی نوپا وارد دریاچهای گردد که محل زندگی تمساحها و مارهای آبی زهرآگین است. همین مهارت در تشخیص لحنها، زیروبمها و شدتهای گوناگونِ فریاد «مامان!» نیز به کار میآید تا بتواند شش درخواست همزمان را بر اساس اصول عدالت مرتب کند. اما در باب فضا۴، مورفی، این فیلسوف نامدار، بود که تز قطعی را مطرح کرد: هر مقدار از فضا که در دسترس باشد، بهزودی با بدنها، شلوغی، جورابهای بیصاحب و بستههای خالیِ پودینگپاپهای قاچاقی پُر خواهد شد.
اخلاق
همانطور که صدها دانشجو و نُه فرزندِ مامانفیلسوف بهخوبی آموزش دیدهاند تا از بَر بخوانند، اخلاق شاخهای از فلسفه است که بهصورت خودکار این پرسش را تحلیل میکند: «چه باید کرد؟» واژۀ «باید» نشان میدهد که پاسخ پیشنهادی، هنجاری است، نه توصیفی (نوع دوم صرفاً میگوید «اینجا اوضاع واقعاً چطور میگذرد»). مامانفیلسوف این تمایز را دائماً در زمینۀ «مغالطۀ طبیعتگرایانه»۵یادآوری میکند؛ مغالطهای که بهنادرستی، از یک گزارۀ توصیفی، نتیجهای هنجارمند استخراج میکند. ارتکاب مغالطه، خلافِ عقلانیت است و باید در اعماق اقیانوسِ شرمساری مدفون شود. بااینحال، نوجوانان، با آستانهای از شرمساری که بهطرز خندهداری پایین است، بهشکل طنزآمیزی در برابر شرم ناشی از استدلال مغالطهآمیز مصوناند:
مامان: «قرار بود تا قبل از غروبِ آفتاب خونه باشی.»
فرزند: «آخه همۀ دوستام بعد از غروب هم بیرون میمونن.»
مامان: «میفهمم. حالا اگه همۀ دوستات توصیفاً از صخره بپرن پایین، تو هم هنجاراً میپری؟»
اخلاقدانان بر شکاف میان هنجاری و توصیفی تمرکز میکنند، و میکوشند دومی را بهسوی اولی سوق دهند. کانت این کار را با ارائۀ «امر مطلق» انجام داد: «چنان رفتار کن که قاعدۀ اخلاقیِ تو بتواند همزمان بهعنوان قانونی عمومی اراده شود.» نسخۀ مامانفیلسوف از امر مطلق بسیار سادهتر است: «از مادرت اطاعت کن.» این فرمان مختصر، در وهلۀ نخست، به معنای پیروی از قوانین خانه است؛ قوانینی که بهطور دورهای بازنویسی و با شکوهی رنگارنگ با «ماژیک شارپی»۶روی دیوار آشپزخانه نصب میشوند. این قوانین ثابت و تغییرناپذیرند، اما ارائۀ پیوستۀ آنها کمک میکند تا در هیاهوی بصریِ روزمره محو نشوند:
قانون اول: با هم با احترام رفتار کنید. «لطفاً» و «ممنونم» محترمانهاند. در مقابل، «خفهشو، گوسالۀ زشت!» منطقاً محترمانه نیست.
قانون دوم: اگر مال تو نیست، دست نزن و ازش استفاده نکن. این شامل لباس، مسواک، پودینگها و مهمتر از همه، ورودی بیاجازه به اتاق دیگران میشود. هوا، البته، متعلق به همه است؛ صرفنظر از حرفهایِ خشمآلودِ برادرت بعد از اینکه در کارهای او دخالت کردی.
قانون سوم: وسایل خود را وقتی استفاده نمیکنی، جمع کن. این اصل در طرح عملیاتیِ خود یکی از قوانین مطرح برای نوزیک است: کسی که مالکیت را کسب کرده، حق آن را دارد. اگر مامان چیزی را بردارد، مال مامان است. این اصل بهویژه دربارۀ پولی که در جیب لباسهای چرک جا مانده هم، صدق میکند.
قانون چهارم: بدون اجازه ماشین را برندار. پلیس، ادعای دزدی را مثل اظهارِ درد، «اصلاحناپذیر» و «قطعی» تلقی میکند.۷
قانون پنجم: فقط در مواقع اضطراریِ واقعی با پلیس، آتشنشانی و اورژانس تماس بگیرید. نمونههای معتبر شامل: شعلههایی بالاتر از ۳۰ سانتیمتر، حضور غریبههایی با اسلحه، یا جراحتهایی با استخوان بیرونزده یا بیش از ۶۰ میلیلیتر خون از سر. کتک خوردن از خواهرت با کفگیر پلاستیکی، اضطراری واقعی نیست. فراموشی مامان در گذاشتن میانوعدۀ بعد از مدرسه هم همینطور.
نام رسمیِ نظام اخلاقی مبتنی بر قانون، «وظیفهگرایی»۸است. جایگزین فلسفیِ آن، «فایدهگرایی»۹نامیده میشود که باور دارد باید همواره در پی بیشترین خیر برای بیشترین تعداد باشیم. یکی از نقدهای مهم بر نظریههای فایدهگرایانه، دشواری محاسبۀ «بیشترین خیر» برای «بیشترین تعداد» است؛ چراکه هرکس براساس زیستِ ویژهای که تجربه کرده، تصور خود از اینکه «خیر» چقدر برای او بزرگ است را، پرورش میدهد، البته این استدلال برای رویِ دیگر سکه نیز، یعنی «شر»، صدق میکند:
فرزند اول (با مشت به در جلویی که فقط از داخل باز میشود): «هی!! یکی بیاد درو باز کنه!»
فرزند دوم: «مامان! میتونم با پلیس تماس بگیرم؟ یه دزد داره میاد تو خونه!»
فرزند اول: «میدونم اونجایی! درو باز کن!»
فرزند سوم (در اتاق نشیمن، درحالِ تماشای تلویزیون): «برو گمشو!»
فرزند اول: «هی، گوسالههه! درو باز کن!»
فرزند سوم: «خفه شو! داریم «High School Musical» میبینیم!»۱۰
فرزند چهارم: «از درِ کناری برو!»
فرزند اول: «نه! همینجا هستم! از رو مبل پاشو، بیا توی راهرو و درو باز کن! وگرنه میکشمت!»
فرزند دوم: «مامان!! دزده میخواد ما رو بکشه!»
مامان (دستها را از خوراک گوشت قالبیِ نیمهپخته۱۱بیرون میآورد، آنها را کامل میشوید، دنبال حولۀ تمیز میگردد، با درِ کشویی که از ریل درآمده کلنجار میرود، روی کولهپشتیها، کلاسورها و وسایل ورزشیِ پخششده در کف اتاق غذاخوری میلغزد، دنبال کلید برق راهرو است و در همین حال قفل در را تکان میدهد تا باز شود): «عزیزم چرا از در کناری نرفتی؟ فقط دو متر اونطرفتره و راحت باز میشه.»
فرزند اول: «من از راه رفتن روی چمن خوشم نمیاد.»
یک مامانفیلسوف که دیدگاهش عینیتر است، در موقعیت بهتری برای اجرای محاسبۀ فایدهگرایانه قرار دارد. بااینوجود، متأسفانه، «وقت» برای یک والد از ستارۀ سهیل نیز دورتر به نظر میرسد. بنابراین، وظیفهگرایی پیروز میدان میشود:
قانون ششم: برای ورود به خانه، همواره گزینۀ «درِ کناری» وجود دارد.
تاریخ فلسفه
شاخۀ چهارم و پایانیِ فلسفه، به بررسی دیدگاههای فیلسوفان گذشته دربارۀ منطق، متافیزیک و معرفتشناسی، اخلاق و در حرکتی که با تسلسل بیپایانی چشمک میزند، خودِ تاریخ فلسفه میپردازد. پیشتر افلاطون را در زمینۀ پیشنهادِ او مبنیبر اینکه فرزندانِ مستعدِ فلسفهورز باید از بدو تولد گردآوری و توسط اعضایِ خاصی از جامعه تربیت گردند، که بهطور خاص برای پرورش این دسته از کودکان انتخاب شدهاند، معرفی کردهایم؛ پرورشی که به والدین آنها این اجازه را میبخشد تا در نبود فرزندانِ خود، با خیالی راحت، به تأمل در ساختار ابدی و ادارۀ یک حکومتِ خوب بپردازند. این نظریه در ادارۀ خانوادهای یازدهنفره چندان کاربردی نیست، چراکه نتیجهاش بهاحتمال زیاد چیزی جز سیر کردن در خلاء یک عالم خوشبینانه نخواهد بود. البته، افلاطون را میبایست بابت حفظ روش سقراطی تحسین کرد.
سقراط، استادِ افلاطون، تمام عمر فلسفیِ خود را صرف پرسیدنِ پرسشهایی کرد که در متنِ هدف فلسفیاش، در تلاش بود تا کسانی را که فکر میکردند باهوشاند، به شکل واقعیشان، یعنی احمق و نادان، نشان دهد و به آنها یادآوری کند که در چه موقعیتی هستند. یک مامانفیلسوف این هنر را در تعامل با نوجوانان خود به کمال رسانده، بهویژه با این اطمینان خاطر که فرزندانش اختیار نوشیدنِ جام شوکران را ندارند؛ برخلاف سرنوشت تلخ سقراط.
سبک پرسشمحور سقراط در پژوهش فلسفی، نهتنها در آثار افلاطونی و بازجوییهایِ مادرانه، بلکه در کلاسهای درس علم حقوق نیز زنده مانده است. تحول این روش در تاریخ فلسفه را میتوان در قالب «پرسشهای مورد مناقشه» در سنت مدرسی قرون وسطی نیز دنبال کرد.
پرسش: آیا کودکانی که وظایف خانگی خود را انجام نمیدهند، باید پول توجیبی دریافت کنند؟
بهنظر میرسد برخی بر این باورند که کودکانی که وظایف خانگی خود را انجام نمیدهند، همچنان باید پول توجیبی دریافت کنند. استدلال آنان آن است که در کتاب مقدس آمده: «کدامیک از شما اگر فرزندش ماهی بخواهد، به او مار میدهد؟». افزونبر این، کودکان راه دیگری برای کسب درآمد ندارند، حال آنکه نیازشان به نوشابه و شکلات اسنیکرزِ سایز بزرگ همچنان باقی است. از دیدگاهی دیگر، وجود کودکان و نیازهای آنان تقصیر خودشان نیست، بلکه مسئولیت والدین است؛ بنابراین والدین موظفاند نیازی را که خود بهوجود آوردهاند، برطرف سازند.
در این زمینه، صاحبنظران تربیت کودک تأکید میکنند که وظایف خانگی نباید بهمنزلۀ کارمزدی در برابر پول توجیبی تلقی شود. در مقابل، دیدگاهی دیگر – که من نیز با آن موافق هستم – بر آن است که کودکانی که وظایف خانگی خود را انجام نمیدهند، نباید پول توجیبی دریافت کنند.
این نظر نیز به کتاب مقدس استناد میکند که میگوید: «آنکه کار نمیکند، نباید بخورد». بر این اساس، والدین مجازند دستکم نوشابه و شکلات را از آنان دریغ کنند؛ کودکانی که وظایفشان را انجام نمیدهند باید قدردان باشند که در خیابان رها نشدهاند تا از گرسنگی جان بسپارند. همچنین، راه رفع نیاز آنان به نوشابه و شکلات، انجام وظایف خانگی است.
در اینجا نکتهای قابلتوجه مطرح میشود: بنابر نظر متخصصان تغذیه، هرگونه «نیاز» به نوشابه و شکلات به افت گلیکوژن بازمیگردد؛ افتی که حاصل مصرف همان نوشابه و شکلات است. بنابراین این مشکل در حقیقت هیچ عاملی جز خودِ آنها ندارد. در پایان باید یادآور شد که رابطۀ وظیفه و پول توجیبی، از جنس پرداخت کارمزد نیست، بلکه نوعی مشارکت در خیر عمومی و بهرهمندی از آن به شمار میآید۱۲: «Q.E.D.»
میراث سقراط همچنین در قالب «پرسشهای پرتکرار»۱۳یا «FAQ» نیز ادامه یافته است (در ترجمۀ فارسی از مخفف «پپت»، بهمعنایِ «پرسشهای پرتکرار»، استفاده خواهد شد). البته، پرسشهای پرتکرار سقراط – برخلاف ما که بیشتر به خرابیِ وسائل الکترونیکی میپردازد – در عالم تعریف زیبایی، نظم درست اجزایِ روح، یا توانایی یک بردۀ بیسواد در حل مسئلۀ هندسی سیر میکرد. بااینحال، مامانفیلسوف نیز با پرسشهای پرتکرار خاص خود همواره مواجه میشود:
پیت – یک: «همهشون بچههای خودتن؟»
پاسخ: «همهشون مال منن، هرچند نه بهطور انحصاری، چون پدر هم دارن. البته «همهشون» الان مال من نیستن، چون بزرگترینشون رفته دانشگاه، و مهندسی میخونه، نه فلسفه.»
پیت – دو: «از اول دوست داشتی خانوادۀ پرجمعیتی داشته باشی؟»
پاسخ: «طبق نظریۀ لارنس کلبرگ۱۴، اول دنبال ارضایِ غرایز زیستیم بودم، بعد تأیید اطرافیان… (شرح کامل مراحل رشد اخلاقی ادامه دارد)… و حالا گفتن اینکه دوست یا آرزو دارم خانوادۀ پرجمعیتی داشته باشم، عجیب باید باشه؛ چون دارمش، و وقتی صحبت از «آرزو کردن» میشه، بحثِ فقدان و نبودِ اون چیز میاد وسط.»
پیت – سه: «کریسمس توی خونۀ شما چطوریه؟»
پاسخ: «در عمل، مثل واسازیِ پستمدرن.»۱۵
پیت – چهار: «میتونم یه مگس روی دیوار خونهتون باشم؟»۱۶
پاسخ: (سکوتی عمیق حکمفرما میشود. دودل میان جوابی دربارۀ تداوم متافیزیکیِ خود و یک پاسخ فلسفی درخصوصِ تجربۀ خفاش بودن.)۱۷
پیت – پنج: «چطور زندگیتو با این همه دانشجو و این تعداد بچه، مدیریت میکنی؟»
پاسخ: «بچه؟ فکر میکردم دستیارایِ آموزشیمن.»
پیت – شش: «چقدر طول کشید پایاننامت رو تموم کنی؟»
پاسخ: «دو پسر و سه دختر.»
پیت – هفت: «اگه بر میگشتی به عقب، دوباره اینهمه بچه میآوردی؟»
پاسخ: «بیدرنگ. بااینحال، برای یه مامانفیلسوف، این قطعیت خیلی چالش برانگیزه.»
در بابِ تصویر اصلی: مادر و کودک (آغوشِ شبانه)۱۸ – مری کسات۱۹
عنوانِ اصلی متن: The Philosopher-Mom
دربارۀ عنوان دوم:
عنوان دوم این متن، به انتخاب تحریریهٔ نشریهٔ پراکسیس، برگرفته از اصولِ بنیادین فلسفۀ جان رالز۲۰در اثرِ «عدالت بهمثابۀ انصاف»۲۱است. در نگاه جان رالز، عدالت به مثابه انصاف یعنی قواعدی را بپذیریم که اگر پشت «پردهٔ جهل» بودیم و نمیدانستیم در چه موقعیتی قرار داریم، همچنان آنها را منصفانه میدیدیم. حالا اگر بگوییم «گوشیبازی فعلاً تعطیله، چون دیگر نیازی به آن نداری»، این حکم در ظاهر یک محدودیت است، اما از منظر رالز میتواند به معنای تنظیم منابع و آزادیها بر اساس نیاز واقعی باشد.
رالز تأکید میکند که آزادیها باید برابر باشند، اما استفاده از آنها باید به گونهای سامان یابد که به سود همگان و بهویژه کمبرخوردارترینها باشد. وقتی گوشیبازی دیگر ضرورتی ندارد، ادامهاش صرفاً مصرف بیهدف منابع و زمان است؛ پس کنار گذاشتن آن نوعی بازتوزیع فرصتهاست تا فرد بتواند از امکانات دیگر بهرهمند شود. این تصمیم نه از سر تبعیض، بلکه براساس اصل انصاف است: هرکس بهاندازهٔ نیازش از آزادیها و امکانات استفاده کند، و وقتی نیازی نیست، محدودیت به سود عدالت جمعی خواهد بود.
دربارۀ نویسنده:
کِیلین هَکنی پادنر۲۲دکترای خود را از دانشگاه ویرجینیا۲۳دریافت کرد؛ همزمان با این دستاورد علمی، او هشت نفر از نه فرزندش را به دنیا آورد، پرورش داد و در خانه به آموزش آنها مشغول گشت. او اکنون در دانشگاه آبرن۲۴در ایالت آلاباما به تدریس اخلاق و فلسفۀ حقوق مشغول است و همراه با همسر و هشت فرزندِ خود (پس از آنکه فرزند بزرگتر را برای تحصیل مهندسی – و نه فلسفه – به دانشگاهی دور فرستاد) در همانجا زندگی میکند.
انتهای پیام





