اسلام و سیاست
«رضا بابایی»، پژوهشگر فرهنگی در یادداشتی تلگرامی درباره ی اسلام و سیاست نوشت:
آرمان و اهدف سیاسی – اجتماعی، غیر از برنامه و نظام سیاسی است. دورترین اندیشههای الهیاتی و بشری از سیاست، خالی از آرمانهای سیاسی نیست؛ اما آرمان، غیر از نظام و برنامه است. اگر کسی بگوید که اسلام، دین سیاسی است و منظورش این باشد که اسلام، آرمانهای سیاسی دارد، سخنی است استوار و پذیرفتنی و اثبات آن، آسان؛ زیرا اولا رستگاری انسان در دنیا و آخرت که وعدۀ ادیان است، بدون اصلاح جامعه، بسیار دشوار است و اصلاح جامعه در گرو سیاستهای انسانی و خردمندانه است. ثانیا بیشتر اندیشهورزان مستقل نیز پذیرفتهاند که اسلام، هم تاریخ سیاسی دارد و هم اهداف سیاسی. بنابراین، نیازی چندان به اثبات سیاسی بودن اسلام نیست. اما اگر مراد این باشد که اسلام، «نظام و برنامۀ روزآمد سیاسی» نیز دارد، با پرسشهای زیر روبهرو است:
یک. آیا این برنامهها موجود و مدوّن است یا در مرحلۀ کشف و استنباط و تحقيق؟
دو. نظام و شکل حکومت اسلامی در زمان پیامبر(ص) و اصحاب ایشان، تفاوتی با نظام و شکل حکومتهای موجود در آن عصر نداشت؛ تفاوت در محتوا بود. تفاوت حکومت مدینه در عصر پیامبر با حکومت مشرکان مکه در همان عصر، در امور شکلی و هندسۀ قدرت نبود؛ بلکه آن دو اهداف متفاوت داشتند. چنانکه ممکن است دو نظام دموکراتیک در زمان ما، شکلهای یکسان، اما محتوای متفاوت داشته باشند. مثلا شکل نظام حکومتی آلمان در زمان هیتلر، تفاوت بنیادین با شکل نظام انتخاباتی آمریکا نداشت؛ اگر تفاوتی بود، در شخصیت و آرمانهای هیتلر با شخصیت و آرمانهای روزولت بود. آیا ممکن است بگوییم که پیامبر اسلام(ص) شکل حکومتی عصر خویش را پذیرفت، اما به آن محتوایی دیگر داد و ما نیز باید شکل مرسوم و مقبول نظامهای حکومتی عصر خود را بپذیریم، ولی درستتر و انسانیتر و عادلانهتر از دیگران عمل کنیم؟
پیامبر اسلام(ص)، جای ریاست قبیلگی را به ریاست عقیدتی داد، بدون آنکه در اختیارات یا شیوههای اعمال قدرت، تغییری دهند. اگر ما مسلمانان بخواهیم از پیامبر بزرگوار اسلام پیروی کنیم، باید نوآوریهای ایشان را که در محتوا بود، نصب العین کنیم یا «شکل» حکومت ایشان هم که مرسوم و رایج در آن عصر و پیش از ایشان بود، بخشی از وظیفۀ مسلمانی ما است؟ به عبارت دیگر، آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاد، حکومت مسلمانان بود یا حکومت اسلام و الگوی ابدی برای همۀ مسلمانان در همۀ مقاطع تاریخی و در هر گوشهای از جهان؟
سه. با اختلافاتی که میان عالمان و مذاهب اسلامی در شیوۀ سیاستورزی وجود دارد، چه باید کرد؟ کدام اسلام است و کدام نااسلام؟
چهار. آیا کنار گذاشتن دین از سیاست، به معنای سپردن سیاست به دست خائنان و وطنفروشان است، یا آنکه میتوان سیاست را به کسانی سپرد که انگیزه و جایگاه دینی ندارند، اما سیاست را میشناسند و از عهدۀ کشورداری بهنیکی برمیآیند و اهداف ذاتی حکومت (عدالت و امنیت) را بهتر و کمهزینهتر از دیگران به نتیجه میرسانند؟ به عبارت دیگر، آیا نظامهای سیاسی، یا دینی هستند یا فاسد؟
پنج. پیوند و همبستگی اکثر عالمان دینی با حکومتهایی مانند صفویه و قاجار، پیوند استراتژیک بوده است یا تاکتیکی. اگر استراتژیک بوده است، بدین معنا است که در اندیشۀ اکثر عالمان دینی، اسلام سیاسی، نیازی به تصدیگری مستقیم ندارد، و اگر تاکتیکی بوده است، چرا عالمان دینی هیچگاه (جز در نیم قرن گذشته) کوششی برای تغییر حکومتها نکردند؟
شش. آیا هر دین یا آیین یا مکتبی که آرمانهای سیاسی – اجتماعی داشت، میبایست برنامه و نظام سیاسی نیز داشته باشد؟ آیا مثلا واتیکان که اکنون مدعی هیچگونه برنامه و نظام سیاسی نیست، آرمان سیاسی ندارد؟
هفت. با نظرداشت این رهیافت مهم و جهانی که مشروعیت نظامهای سیاسی به اندازۀ کارایی آنها است، آیا نظام سیاسی اسلام نیز این معیار را میپذیرد؟ اگر میپذیرد، چه سنجههایی را برای کارایی پیش مینهد؟
انتهای پیام
اسلام دین انسان سازی است و نه دین حکومت . حکومت علی ، انسانی که در دامن پیامبر و تحت تعلیمات اسلام پرورش یافت تا کنون نظیر نیافته است . حکومت علی حکومت علی بود و نه حکومت اسلامی !
احسنت جناب بابائى ! مختصر و مفيد پاسخ خيلى از ادعاها را داديد اما بزرگوار ! اين موضوع به همينجا ختم
نمى شود، چنين نظريه اى / يا ادعائى / بايد بتواند پاسخگوى ايرادات و اشكالات فراوانى باشد، پيشنهاد ميكنم
مطالعات خود ادامه داده و پس از كفايت تحقيقات آن را در قالب يك كتاب به جامعه ارائه كنيد.
درود بر شما.
دوستان همچنین می توانند به کتاب “سنجش فلسفی اسلام گرایی” نوشته ی عادل ظاهر /ترجمه ی یاسر میردامادی مراجعه کنند .