علی نیلی، انصاف نیوز: رمان ناشناس داستایوفسکی، از آنجا که نشان میدهد بر صدر نشستن یک آدم بیمایه، پایه چه فاجعه بزرگی است، شباهت زیادی به نظریه دکتر محمود سریعالقلم دارد که گفته بود نباید اجازه داد هر کسی وزیر و وکیل شود.
رمان ناشناس، قصه رخدادهای یک ملک اربابی است از زبان یک عضو خانواده که به دلیل موقعیتاش، میتواند ناظر و راوی ماجرا باشد.
تحولات ملک اربابی در غیاب راوی رقم خورده و او بعدها با کنار هم گذاشتن شنیدهها و دیدههای خودش و دیگر مدارک، به یک تصویر نسبتا کامل از اتفاقات رویداده میرسد که در یک کلام، تبعات ناشی از محول شدن امور خانه به یک «دلقک سابق» است.
فاما فامیچ، شخصیت محوری داستان، رسما به عنوان دلقک به این ملک اربابی راه یافته است اما پس از مرگ ولینعمتش، ژنرال کراخوتکین، از آنجا که توانسته بخشی از بوالهوسیهای بیوه ژنرال را پاسخ گوید و دل تعداد دیگری از زنان خانه را هم به دست آورد، به تدریج به کسوت بزرگ و پیشوا و راهنمای اهل خانه درمیآید و به تدریج، به کسوت کسی درمیآید که خود را وقف تربیت و اعتلای اعضای خانه، از کلفت و نوکر تا شخص صاحبخانه، سرهنگ یگور ایلیچ، کرده است.
داستان به خوبی نشان میدهد فاما چگونه سلطهاش بر این خانه را گسترده و چگونه از راه تحقیر و تحدید، انتقام تمام ناکامیهای گذشتهاش را از شریفترین و نجیبترین آدم در دسترساش – سرهنگ – میگیرد.
داستایوفسکی بدون سنگر گرفتن پشت اخلاقگرایی، اجازه نمیدهد راوی داستان بیطرف بماند و از همان ابتدا، تعجب و تنفر خود را از «فاما» و فرمول تحت انقیاد درآوردن آدمهایش، جار میزند. برعکس، آنجا را بیاخلاقی میداند که آدمها تلاش میکنند از سر خوشقلبی یا ترس از تنش، برای سیاهکاریها و شیطنتهای نوکر ناگهان آقاشده توجیه بتراشند و او را بیگناهترین فرد در بحرانهایی قلمداد کنند که اساسا به کارگردانی خودش به وجود آمده است.
فاما، که دلقکبازیهای دوره ابتدایی حضورش در این منزل را به عنوان از خودگذشتگی برای شادکردن دل ژنرال فقید جا زده، فقر خود را به سلاح کشنده تحقیر طرف مقابل تبدیل کرده و هرگاه موضوع یا موضعی را نپسندد، سرهنگ را متهم میکند که «برای لقمه نانی» به او سرکوفت میزند.
دلقک سابق، بددهان، گستاخ، هوسباز، حسود، دروغگو و لافزن است اما «قشونی از احترامکنندگان ابله» دارد و بنابراین میتواند جاسوسی از دیگران را به عنوان عملی پیشگیرانه از گناهی بزرگ توجیه کند یا انتصاب بدترین تهمتها را مایه پاکی روح متهم جا بزند و…
داستایوفسکی نشان داده که بر صدر نشستن «فامای بیهمه چیز» تمام استانداردهای اخلاقی را قلب کرده تا آنجا که دیگر افراد مرتبط با جماعت ساکن در خانه نیز طراحی پستترین نقشهها را جوانمردانهترین کار ممکن میدانند.
داستایوفسکی همان ابتدای داستان میگوید که فاما برای «لقمهای نان» حاضر بود تن به هر ذلتی بدهد اما هر چه داستان پیش میرود، کمتر حرف از فقر مادی و مالی او به میان میآید و بیشتر، فقر فرهنگ و تربیتش به چشم میآید. همزمان، خوشقلبی و تجاهلهای سرهنگ برای کاهش تنش در خانه، تنه به حماقت میزند و نویسنده ابایی ندارد که کوتاه آمدن سرهنگ در برابر خودخواهی و زیادهخواهی فاما به طعنه بیان و مذمت کند.
رمان قرن نوزدهمی ناشناس، به جادوی قلم موقعیتی خلق کرده که هر کس در معرضش قرار میگیرد، درک بهتری مییابد که چرا در تجربه بشری، یکی از مهمترین خطاهای حکمران، گماردن افراد خرد بر کارهای کلان و گماردن دانشوران به کارهای بیارزش است.


این بحث در ایران امروز هم بی سابقه نیست و شاید آشناترینش، جنجالی باشد که چندی پیش بر سر حرفهای دکتر سریعالقلم بر پا شد و کل پیام را به دوگانه فقرا-اغنیا فروکاهید؛ «فقرا مزاحم نشوند تا الیگارشها غارت کنند.» (روزنامه جوان، سهشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴، ص۵.)
جنجالهایی که در پی این حرفها به وجود آمد، اتفاقا بی شباهت به فضای رمان ناشناس نیست؛ خیلی از شخصیتهای رمان در خفا از رفتارهای فاما دلزدهاند و به آن اعتراض دارند اما حاضر نیستند آن را علنی بگویند و قدمی برای خلع ید او از امورات خانه بردارند.
بسیاری از ما ایرانیان نیز باور داریم «نباید اجازه داد هر کسی وزیر و وکیل شود» و در محاورات خیابانی و جمعهای دوستانه و حتی محیطهای اداری، دلیل وضع موجود را مدیریت افراد نامربوط میدانیم اما حاضر نیستیم این حرف را جایی به زبان بیاوریم که ممکن است هزینهای برایمان داشته باشد و عجیبتر اینکه اگر کسی حاضر شود چنین حرفی را به صراحت بر زبان بیاورد، آماج تهمت قرار میدهیم که در پی آپارتاید مدیریتی و نادیده انگاشتن حق فقراست.
روسیه قرن نوزدهم هم با فقر آشنا بود و آن را مهم میدانست و دربارهاش بحث میکرد اما هنر داستایوفسکی دقیقا همین است که در دام مذمت یا منقبت فقر نمیافتد و به اثر وضعیاش میپردازد و به همین دلیل، مطالعه رمان «ناشناس» میتواند راهگشای اهل فکر برای عبور و خروج از دام جنجالهای قبیلهای رسانهای باشد و انگیزهای شود که بر سر اصالت معنا یا درستی و نادرستی ادعا بحث کنند، نه دوگانههایی که تا بینهایت امتداد مییابد.
فاما فامیچِ ناشناس، به تمامی مختصات یک فقیر فرهنگی را دارد. فقیری که سلطهاش به لحاظ فردی، موقعیت جبران ناکامیها و انتقام از تحقیرهای گذشته را برایش به وجود آورده اما به لحاظ جمعی، با تبدیل کردن انواع رذیلتها به فضیلت، ملک اربابی را به سمت انحطاط و از هم پاشیدگی سوق داده است.
اینجا بحث بر سر این نیست که چرا فاما فقیر است و مقصر فقر او، خودش است یا جامعه. همه حرف نویسنده این است که در واقعیت داستان، مصدر امور شدن آن آدم تربیتنشده و ادب نیاموخته، چه به روز آدمهای دیگر و فضای زیستشان آورده است.
آنچه فئودور داستایوفسکی در این رمان خلق کرده، بازآفرینی ادبی دیگری از همان تجربه بشری است که سپردن امور به آدمهای بیربط را اشتباهی بزرگ و گاه غیر قابل جبران میداند. خیلی پیشتر از ادیب روس، حکیم ایرانی هم گفته بود:
سرِ تخت شاهان بپیچد سه کار
نخسین ز بیدادگر شهریار
دگر آنکه بی سود را برکشد
ز مرد هنرمند سر درکشد
سوم آنکه با گنج خویشی کند
بکوشد به دینار بیشی کند
بنابراین مساله برکشیدن آدمهای بیسود و سواد است و نه دلیل شرایط حادثشده برای ایشان.
از این منظر، این دغدغهای مهم و ارزشمند (و شاید بسیار مفیدتر) است که انسان ایرانی دهه نخست قرن پانزدهم هجری چه ایدهای برای کاربست این تجربه و به عبارت دیگر برکشیدن نخبگان و قدر دیدن دانشوران خود دارد وگرنه میتوان ۱۷۰ سال دیگر هم (رمان سال ۱۸۵۹ نوشته شده) به بحث بر سر اصالت ارزش فقر یا غنا ادامه داد و بعد متعجب پرسید: پس چرا عقب ماندهایم؟!
انتهای پیام





