فریدون مجلسی، پژوهشگر و دیپلمات سابق، در یادداشتی در روزنامه ی اعتماد نوشت:
قرار شد به پیشینه روابط مصدق با پهلویها و چگونگی رضایت شاه به نخست وزیری مصدق بپردازیم. به نظر من موضوع بسیار حساس و جالبی است که تاثیرگذار در سرنوشت مصدق و شاه بوده است. در واقع موضوعی است که شاید وارد شدن به آن شرط احتیاط نباشد! زیرا موج بزرگی که نهضت ملی کردن نفت ایران و بیرون راندن انگلیسیها پس از دویست سال حضور اربابانه در ایران شد برای مصدق که پرچمدار آن نهضت بود چنان اعتبار و محبوبیتی پدید آورد که طی دورهای تودههای مردم را شیفته او کرد.
ورود به ساحت مصدق
این شیفتگی اکنون هم نزد بازماندگانی از آن دوره یا فرزندانشان و گروهی از نسل جوان کنونی وجود داردکه تارخ آن زمان را از دیدگاهی اسطورهای و نوستالژیک درباره یک ابرانسان مینگرند و به مصدق شخصیتی قدیسانه بخشیدهاند. اینان ورود به بخشهایی از حریم قدسی او را جز از دیدگاه تمجید و تکریم، به اصطلاح امروزیتر، عبور از خط قرمز دانسته و ممنوع میدانند. احساس میکنم چرایی و قبول نخستوزیری مصدق بخش بیخطر و پرداختن به پیشینه روابط مصدق با پهلویها بخش بسیار مهم اما خطیر این بحث باشد. شخصا، برخلاف بسیاری از دیدگاههای خصمانه و غیر منصفانهای که منکر خدمت شگرف مصدق در نهضت ملی کردن صنعت نفت میشوند و اهمیت آن را نیز تخطئه میکنند، برای آن اقدام ملی احترام بسیار قایلم.
به نظر من اهمیت رویاروی شدن با انگلستان بسیار فراتر از به دست آوردن سهم بیشتر از درآمدی بود که گرچه برای ایران فقیر مهم بود، اما نه از لحاظ مقدار استخراج و نه از لحاظ بهای اندک نفت در آن زمان با آن هیجان عظیم وحدت بخش ملی همخوانی نداشت. در واقع پیروزی در آن مبارزه برای ایران که هرگز طعم استعمار مستقیم را احساس نکرده بود که روزی برای جشن استقلال داشته باشد در حکم چنین روزی بود. گشودن عقده حقارتی در برابر اروپاییان بود که پس از شکست بزرگ از روسیه و ازدست دادن سرزمینها و پرداخت ویرانگر غرامات ایرانیان را اسیر خود کرده بود. اقدام بیدارکنندهای بود که تاثیر آن از ایران به بخشهای دیگر آسیا و اروپا سرایت کرد و شعار آزادی، برابری و برادری آنان را که تا آن روز برایشان رنگ و مصرفی داخلی و مخصوص خودشان داشت، رنگی جهانی بخشید. شور ملی ایرانیان نه از بابت ملی شدن یک شرکت، بلکه برای احساس آزادی از آن اسارت بود. اقدام بزرگ دیگر مصدق را نیز میستایم و آن پس گرفتن فرماندهی کل قوا از شاه و دادن آن به ملت، یعنی به نخستوزیر منتخب نمایندگان ملت بود؛ زیرا تا زمانی که فرماندهی کل قوا در دست شاه میبود، مشروطیتی که ابزار ضمانت اجرای آن را در اختیار نداشت بیمعنی بود، همچنان که عملا نیز چنین بود و چنین شد. پس چنان اقدامات بزرگی سزاوار تکریم و قدردانی تاریخی است. اما ورود به پیشینه روابط مصدق با پهلویها، به موضوع جنبه روابط انسانی و شخصی میدهد، یعنی مصدق ابرمرد را در نزد شیفتگانش به انسانی متعارف و معمولی بدل میکند که مانند انسانهای دیگر و به دلایل خانوادگی و موروثی حتی بیشتر از دیگران، دارای انواع احساسات عشق، نفرت، بزرگواری، حسد، جاهطلبی، احسان، مهربانی، تکبر، خشم، قدرتطلبی و نظایر آن است. در حالی که نزد شیفتگانش درباره او همچون معصومان فقط صفات و احساساتی که دارای بار مثبت تلقی میشوند قابل بازگویی است و گویی از هرگونه احساسات متضاد انسانی مبرا بوده باشد. ورود به رابطه مصدق با پهلویها او را از ابر انسان ساخته شیفتگانش به انسان تبدیل میکند.
اشرافزاده عزیزکرده
مصدق یکی از اشرافیترین شخصیتهای دوران قاجار بود. هم از نفوذ و روابط خاندان مستوفیان آشتیانی برخوردار بود که در این اواخر تقریبا انحصار وزارت و صدارت را در تبار این عموزادگان قرار داده بود، همچون مستوفیالممالکها، قوامالسلطنه و وثوقالدوله، تا برسد به متیندفتری و بیات، که با وابستگیهای قاجاری مادری شامل علا و امینی و… هم میشد. مصدق نوه فرمانفرمای بزرگ از نواده عباس میرزای قاجار بود. مادرش خواهر محمد حسین میرزا فرمانفرما، و همسرش خانم نجمالسلطنه از دودمان امام جمعه تهران و نوه ناصرالدینشاه قاجار بود، این گزینش همسر را تا جایی که میدانیم به فرزند خود نیز تسری داده بود. پس از مرگ پدر و ازدواج مادر با وکیلالملک طباطبایی دیبا منشی مظفرالدین میرزای ولیعهد که ضمنا شوهرخاله اشرافی مصدق هم بود به دربار ولیعهد در تبریز میروند، و با توجه به ادب و برازندگی و خویشاوندی، عزیز کرده همگان بوده است. در ۱۳ سالگی مستوفی خراسان بزرگترین ایالت ایران میشود و تا قیام مشروطه که به آن گونه انتصابات خانوادگی قاجاری پایان میدهد در آن سمت باقی میماند. به عبارت دیگر مصدق به دلایل و علایق شخصی و دور بودن از معرکه مشروطه که در تهران میگذشت با اینکه از سن و تجربهای بالاتر از اغلب فعالان مشروطه بود، نقشی در آن نهضت بزرگ نداشت. در حالی که خویشاوندی که بعدها رقیب بزرگ او شد، یعنی قوامالسلطنه آنقدر نقش داشت که تدوین و تحریر فرمان مشروطیت ایران به قلم و خط او بود. شیفتگان درباره این بخش از زندگی مصدق سکوت میکنند، در حالی که گرچه گماردن پسری ۱۳ ساله با بالاترین مقام در بزرگترین ایالت غلط و قابل انتقاد است، اما آن انتقاد متوجه نظام و کسانی است که او را به آن کار گماردهاند.
مصدق، پس از مشروطه
پس از مشروطه مصدق میکوشد خودش را با شرایط جدید تطبیق دهد. عادت به سروری و حکومت رجلی را که دخالت در سیاست برایش یک حق به شمار میرفت بر آن میدارد که درصدد نمایندگی مجلس شورای ملی برآید. اعتبارنامه ایشان به دلیل اینکه برای نمایندگی مجلس شرط حداقل ۳۰ سال سن تعیین شده بود، رد میشود. باری مرحوم مصدق بعد از آن ناکامی در قیاس با جامعه کوچک روشنفکری آن روز که با وجود همه محدودیتهای زمانه موفق به برقراری مشروطیت شده بودند متوجه نیاز خود به آموزش بیشتر میشود و طی قبل و بعد از استبداد صغیر برای تحصیل به پاریس و بروکسل و سرانجام به نوشاتل در سوییس میرود و تحصیلات خود را تا دریافت دکترای حقوق ادامه میدهد.
در دوران استبداد صغیر که محمدعلیشاه مجلس را به توپ میبندد و به جای آن یک مجلس دارالشورای کبیر دولتی و انتصابی تشکیل میدهد، مصدق را نیز به عضویت در آن برمیگزیند، که لابد ناشی از شناخت نزدیک و احساس وفاداری خانوادگی بوده است. سفر یا هجرت مصدق با خانواده به نوشاتل در واقع با افول محمدعلیشاه همزمان است. البته شرایطی که در ایران برای رجلی اشرافی مانند مصدق فراهم بود در سوییس فراهم نبود. در آن کشور حداکثر میتوانست وکیل موفقی شود، اما در مراجعت به ایران پیشاپیش برایش مقام معاونت وزارت مالیه ذخیره شده بود. شیفتگان مینویسند پس از پیاده شدن از کشتی در بوشهر خوانین فارس تقاضا کردند که مصدق والی فارس شود. در واقع والی فارس فرمانفرما دایی ایشان بود، و طبیعتا این دایی بود که میتوانست از عموزاده بزرگ و منسوب نزدیک مادری یعنی احمد شاه و مقامات دیگر چنین تقاضایی کند وگرنه خوانین چه خبر از توانمندیهای جوانی داشتند که تازه فارغالتحصیل و از کشتی پیاده شده بود. بدینترتیب والی فارس میشود. در سوم اسفند ۱۲۹۹ والی فارس بود که در بحران سیاسی و بلاتکلیفی و استعفای سپهدار رشتی و زیر بار نرفتن رجال دیگر، سید ضیا با هماهنگی رضاخان میرپنج (سرتیپ قزاق) کودتا میکند، در غیاب مجلس فرمان صدارت از شاه میگیرد و دستور دستگیری رجال نظامی پیشین را صادر میکند. سه نفر از والیان اشرافی پیشین زیر بار «جوان روزنامهنگار بیسروپا» نمیروند، که شامل عموزادگان دودمان آشتیانی یعنی قوامالسلطنه والی خراسان و مصدق والی فارس یعنی دو ولایت بزرگ ایران است. دلیل تمرد را غیرقانونی بودن کودتای نظامی اعلام میکنند، هرچند احمد شاه فرمان صدارت سید ضیا را صادر کرده بود، قوام دستگیر و مصدق پنهان میشود! اما دو تلاش در مبارزه قدرت در جریان است. یکی جاه طلبی رضاشاه که برای پیشرفت خود وجود رییسی چون سید ضیا را که برکشنده او بوده است برنمیتابد و دیگر رجال قاجاری دورمانده از قدرت که سید جُلُنبور را «داخل آدم» نمیدانند! در اینجاست که در جنگ قدرت اتحادی میان رجال قاجاری با رضاخان کودتاچی که اکنون از سردار سپهی به وزارت جنگ هم ارتقا یافته بود، برقرار میشود و ظرف سه ماه دولت سیدضیا را سرنگون میکنند. قوامالسلطنه را (همراه با سایر رجال زندانی) از زندان آزاد و نخست وزیر میکنند و در این کابینه مصدق وزیر مالیه میشود و همگی در کنار رضاخان کودتاچی اصلی و صاحب سلاح به قدرت میرسند و دیگر هیچ کس از غیرقانونی بودن کودتا دم نمیزند. گویی فقط سیدضیا «داخل آدم» نبوده است.
تغییر شرایط بازی
اما جنگ قدرت میان رجال قاجاری و رضاخان ادامه مییابد. در واقع هر گروه درصدد است دیگری را نردبان ترقی خود کند. رجال با توسل به احمد شاه که در فرنگ بود و عرض اینکه بقای رضاخان را در تضاد با بقای سلطنت او میدانستند، حکم عزل او را میگیرند. رضاخان هم قهر میکند و با رها کردن کار به باغچهاش در بومهن میرود. رجال آشتیانی و همراهانشان که در غیاب رضاخان اقتدار خود را نسبت به نیروهای مسلح از دست میدهند و فلج میشوند دستهجمعی به بومهن میروند و رضاخان را با منت به تهران باز میگردانند. در واقع از این لحظه شرایط بازی عوض میشود. احمدشاه با آن کار تیر خلاص خود را شلیک کرد و این رجال نیز در نردبانسازی خود شکست خوردند. رضاخان پهلوی آنان را یکی یکی حذف کرد. آخرینشان مصدق بود که پس از عدم پذیرش اختیارات مورد تقاضای او در وزارت مالیه و سقوط قوام، در کابینه مشیرالدوله در ۱۳۰۲ وزیر امور خارجه شده بود، به مقام والی آذربایجان منصوب میشود و شرط آن را تبعیت ارتش آذربایجان از والی قرار میدهد. رضاخان که خواهان دورکردن رجال رقیب بود با مهربانی به مصدق قول مساعد میدهد و او را راهی تبریز میکند. در عمل نیز یکی دوبار طرف مصدق را میگیرد، اما به زودی تمردهای نظامی آغاز و مصدق ناگزیر از استعفا میشود. در دور بعدی انتخابات به مجلس میرود. به این ترتیب مستوفیان میبازند و دوران صدارت رضاخان پهلوی آغاز میشود و تا مدتی از آن رجال استفاده میکند تا به مرحله بعدی یعنی قبضه کردن کامل دولت و حکومت برسد. وقتی موضوع عزل احمد شاه و جمهوریت مطرح میشود سید حسن مدرس با غیراسلامی خواندن جمهوریت و شوراندن روحانیون، و مصدق با مخالفت با جمهوریتی که از آن بوی دیکتاتوری میآمد و در واقع موجب سرنگونی قاجاریه میشد مخالفت میکنند. رضاخان با زرنگی به قم میرود و از جمهوریت استغفار میکند و پس از آرامش دیگر به احدی اجازه آوردن نام جمهوری نمیدهد و مجلس با وجود مخالفت شدید مصدق دفاع از بقای سلطنت قاجار، بقای رضاخان را در سمت صدارت مفیدتر میخواند و علا و تقیزاده و سیاح و یکی دو نفر دیگر نیز از او حمایت کردند، قاجاریه را خلع میکند و با تشکیل مجلس موسسان به سلطنت میرسد. مصدق پس از سلطنت رضاشاه یک بار دیگر به نمایندگی مجلس انتخاب میشود، اما رجال آشتیانی و منسوبانشان تدریجا از صحنه، پاکسازی و دور میشوند. قوام در لشت نشا کشاورزی میکند و بیشتر ایامش را در اروپا میگذراند، مصدق به ساختوساز و کشت و زرع مشغول میشود. مشیرالدوله به پژوهش و نگارش میپردازد و مستوفیالممالک نیز گوشهگیری میکند در عوض جان به در میبرند! چنین بود که با خلع رضاشاه از سلطنت این خصمان کینخواه دیرین ناگاه سربر میآورند.
سربرآوردن خصمان کینخواه
شاه جوان و متزلزل برخلاف پدر، خودش را مقید به قانون اساسی مشروطه میداند و میدان برای رقیبان ستیزنده باز میشود. گسترش فعالیت حزب توده با حمایت شوروی که طبیعتا بقای سلطنت را نیز تهدید میکرد، با تشکیل حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان که با حمایت امریکا و سیاست قوام و ارتش رضاشاهی وفادار به محمدرضاشاه بساطش برچیده شد، ضربه بزرگی به آن مشروطیت کوتاهمدت زد. در سال ۱۳۲۸ قانون اساسی اصلاح و فرماندهی کل قوا و حق انحلال مجلس به شاه داده شد. در همان زمان حرکت بزرگ دیگری برای ملی کردن نفت و رهایی از اسارت انگلیس از مجلس ایران سرچشمه گرفت که فرصتی برای مصدق پدید آورد. دوران دیکتاتوری و اقدامات رضاشاه مانند ایجاد مدارس دخترانه و کشف حجاب و سربازگیری و یکجا نشین یا تخته قاپو کردن عشایر که مخالفتهای بسیاری را علیه او برانگیخته بود و آگاهی مردم از اینکه مصدق بزرگترین مبارز پارلمانی علیه رضاشاه و سلطنت او بوده است و سلامت اخلاقی و شهرت پاکدستی و همچنین کاریزما و رفتار نجیبانه و پدرانهاش را میستودند موجب شد رهبری او در آن نهضت وزنی فوقالعاده پیدا کند.
در آغاز شاه جوان نیز حمایت خود را از آن نهضت اعلام کرد، اما خصومت دوجانبه و کینه قدیمی نیز میان شاه و مصدق همواره برقرار بود. حمایت عمومی از آن نهضت موجب شد پس از قتل رزمآرا، نخستوزیر از سوی جمال امامی که از طرفداران شاه بود پیشنهاد نخستوزیری رضاشاه مطرح شود. اما مصدق پذیرش آن مقام را مشروط به تصویب قبلی قانون ملی شدن نفت در مجلس شورای ملی کرد. مجلس برای گشودن راه به نخست وزیری علا به عنوان دولت محلل اعلام تمایل کرد. در این دولت سرلشکر زاهدی (سپهبد و نخست وزیر بعدی که با برکناری مصدق نخستوزیر شد) به احساسات ناسیونالیسیتی شهرت داشت، جوانترین افسری بود که به ژنرالی رسیده و خصوصا ایالت خوزستان را که مرکز نفت ایران بود از تمرد شیخ خزعل مورد حمایت انگلیس رهانیده بود، در مقام فرماندهی نظامی در اصفهان در زمان جنگ جهانی و اشغال کشور در مقابل انگلیسها سرکشی کرده و دستگیر و چهار سال در شام و فلسطین زندانی شده بود، همچنین در سمت ریاست شهربانی صحت انتخابات تهران را تضمین کرده و موجب پیروزی نامزدهای جبهه ملی در انتخابات شده بود، در نتیجه نقش مهمی در نهضت ملی کردن نفت پیدا کرده بود اکنون مقام وزارت کشور را برعهده داشت.
نفت در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ در کابینه علا و با حمایت آیتالله کاشانی که او نیز از زندان انگلیسها آزاد شده و به ایران بازگشته بود ملی و شرایط صدارت مصدق فراهم شد. مصدق در اردیبهشت ۱۳۳۰ نخست وزیر شد و در ۲۹ خرداد همان سال در میان شور و هیجان باورنکردنی مردم قانون ملی شدن نفت را با خلع ید از مدیران انگلیسی به اجرا درآورد. اکنون زمان اداره و بهرهبرداری با توجه به امکانات داخلی و جهانی بود. متاسفانه مصدق در این امر که نسبت به اصل ملی کردن و رهایی از آن احساس اسارت، امری فرعی محسوب میشد تعلل بسیار کرد و در این مدت کشور گرفتار کشمکشهایی شد که بسیاری از آنها ناشی از خصومتهای شخصی و جنگ قدرت دوجانبه شاه و مصدق یا به عبارتی قاجاری و پهلوی بود. مصدق در کنار ماموریت ملی خود که به سامان رساندن موضوع نفت بود و خصوصا پس از در اختیار گرفتن فرماندهی کل قوا که تضمینی بر مشروطیت بود، به مسائل فرعی دیگری مانند اختیارات قانونگذاری پرداخت و موضوع نفت در آن مبارزه به بنبستی کشانده شد که از شکست آن، کشور و ملت ایران آسیب و زیان دیدند و در دور نخست موجب سقوط او و در ادامه موجب سقوط شاه شد.
رقیب بزرگ مصدق
مصدق به دلایل و علایق شخصی و دور بودن از معرکه مشروطه که در تهران میگذشت با اینکه از سن و تجربهای بالاتر از اغلب فعالان مشروطه بود، نقشی در آن نهضت بزرگ نداشت. در حالی که خویشاوندی که بعدها رقیب بزرگ او شد، یعنی قوامالسلطنه آنقدر نقش داشت که تدوین و تحریر فرمان مشروطیت ایران به قلم و خط او بود.
سوم اسفند ۱۲۹۹ سید ضیا با هماهنگی رضاخان میرپنج (سرتیپ قزاق) کودتا میکند، سه نفر از والیان اشرافی پیشین زیر بار «جوان روزنامهنگار بیسروپا» نمیروند، که شامل عموزادگان دودمان آشتیانی یعنی قوامالسلطنه والی خراسان و مصدق والی فارس یعنی دو ولایت بزرگ ایران است.
گسترش فعالیت حزب توده با حمایت شوروی که طبیعتا بقای سلطنت را نیز تهدید میکرد، با تشکیل حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان که با حمایت امریکا و سیاست قوام و ارتش رضاشاهی وفادار به محمدرضاشاه بساطش برچیده شد، ضربه بزرگی به مشروطیت کوتاهمدت این دوره زد.
انتهای پیام





اشرافیگری در ذهن این پژوهشگر چه معنایی دارد که مصدق را یکی از اشرافی ترین شخصیت های دوران قاجار می نامد ، اگر منظور زاده شدن در خاندانی اشرافی است که در اختیار او نبود !
زندگی مصدق به علت بیماری او و انجام امور نخست وزیری در منزل در معرض دید همگان بود و قبل از این پژوهشگر محترم کسی مصدق را به داشتن زندگی اشرافی متهم نکرده است !
زندگی مصدق و مبارزات او در دوران رضا شاه و محمد رضا شاه نیز بیانگر این است که آمدن او از سویس به ایران هم نه برای برخورداری از زندگی اشرافی ، بلکه به علت عشق به ایران بود ، خداوند به همه ما بویژه پژوهشگران دیده ای بینا عطا فرماید .