آیا این جنگِ ما نیست و جنگِ جمهوری اسلامی است؟
غلامرضا بنی اسدی، روزنامه نگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
گاهی بعضی جملهها آدم را به تأملی عمیق میبرد؛ نه از سر شگفتی ساده، بلکه از جنس تعجبی که ریشه در دلنگرانی دارد. از همان جملههاست وقتی میشنویم: «این جنگِ ما نیست؛ جنگِ جمهوری اسلامی است.» جملهای که شاید در ظاهر از دل گلایهها و فاصلهها بیرون آمده باشد، اما اگر در آیینه فرهنگ و تاریخ این سرزمین به آن نگاه کنیم، میبینیم که تا چه اندازه با حقیقت زیست ایرانی بیگانه است.
در باورِ فرهنگی ما، «ملت» فقط یک مفهوم سیاسی نیست؛ یک روایت تاریخی است، یک حافظه جمعی است، یک رشته نامرئی از عاطفه و معنا که مردمان را به خاک، به زبان، به خاطرههای مشترک و به رنجها و شادیهای هم پیوند میدهد. ایران نیز از همین جنس است؛ کشوری که فقط یک جغرافیا نیست، بلکه یک «خانه تمدنی» است که نسلها در آن نفس کشیدهاند، گریستهاند، جنگیدهاند و امید ساختهاند.
به همین دلیل است که وقتی موشکی به سوی ایران شلیک میشود، آن موشک فقط به یک ساختار سیاسی اصابت نمیکند؛ به حافظه یک ملت میخورد، به امنیت خانهای که نامش ایران است. بمب که فرود میآید، خاکی را میشکافد که هزار سال شعر و فرهنگ و خاطره در آن ریشه دوانده است.
کودکان میناب، فقط چند کودک در یک شهر جنوبی نبودند؛ آنها غنچههای گلدان خانه ایران بودند. در فرهنگ ایرانی، کودک همیشه نشانه آینده است؛ نشانه امیدی که هنوز به بار ننشسته. وقتی چنین گلهایی پرپر میشوند، زخمش فقط بر دل یک خانواده یا یک شهر نمینشیند؛ بر دل فرهنگ مینشیند.
ادبیات ما قرنهاست این پیوند انسانی را یادآوری کرده است. سعدی در همان بیت مشهور، مرز آدمیت را روشن کرده است: «تو کز محنت دیگران بیغمی / نشاید که نامت نهند آدمی.»
این فقط یک هشدارِ اخلاقی نیست؛ یک قاعده فرهنگی است. فرهنگ ایرانی، از گلستان سعدی تا مثنوی مولانا، بر این اصل استوار است که رنج دیگری، رنج ماست. جامعهای که این پیوند را فراموش کند، نه فقط یک فضیلت اخلاقی را از دست داده، بلکه بخشی از هویت فرهنگی خود را نیز گم کرده است.
البته هیچ جامعهای خالی از اختلاف نیست. گلایهها هست، نقدها هست، فاصلهها هم گاه به دلها راه پیدا میکند. اما فرهنگ ایرانی همیشه میان «قهرهای درون خانه» و «خطرهای بیرون خانه» فرق گذاشته است. در درون خانه ممکن است صداها بالا برود، اما وقتی پای بیگانه به میان میآید، خانه معنای دیگری پیدا میکند.
تجربههای تاریخی ما نیز همین را نشان داده است. هرگاه این سرزمین در معرض تهدید بیرونی قرار گرفته، نوعی همبستگی فرهنگی ـ حتی اگر موقت و شکننده ـ شکل گرفته است؛ نوعی احساس مشترک که میگوید: پیش از هر چیز، ایران باید بماند.
از سوی دیگر، جهان امروز هم چندان آنگونه که در روایتهای آرمانگرایانه تصویر میشود، مهربان نیست. در مناسبات قدرت جهانی، کمتر کسی برای درد دیگری نسخه میپیچد مگر آنکه در آن سودی برای خود ببیند. به همین دلیل، درمان بسیاری از زخمها در نهایت باید در درون خانه جستوجو شود.
اینجاست که مفهوم «همبستگی فرهنگی» اهمیت پیدا میکند. همبستگی نه به معنای یکدستی، نه به معنای سکوت بر نقدها، بلکه به معنای آن آگاهی جمعی است که میداند سرنوشت ما به هم گره خورده است؛ که میفهمد اگر خاک این خانه ترک بردارد، سقف بر سر همه فرو میریزد.
شاید بتوان ساده گفت: ایران، فقط یک نام روی نقشه نیست؛ ایران یک «ما» است. مایی که در طول تاریخ با همه اختلافها و فراز و فرودها، زیر یک آسمان زیستهایم. پس اگر روزی تندباد جنگی وزیدن بگیرد، نمیتوان گفت این باد فقط از کنار من عبور میکند. باد وقتی میوزد، همه خانه را میلرزاند.
از همین روست که باید ایستاد؛ نه فقط برای یک دولت، بلکه برای یک خانه، برای یک فرهنگ، برای تداوم روایتی که نامش ایران است. و ماندن ایران، یعنی ماندن همین روایت مشترک؛ روایتی که شکست دشمن نیز در همان نقطه رقم میخورد.
انتهای پیام





یکم اینکه کسی که درمورد دی ماه موضع نگرفته صلاحیت اخلاقی نداره درمورد جنگ به دیگران بگه چه موضعی خوبه چه موضعی بد
……
پاسخ همین خیلی چیزهارو روشن میکنه
این پیوند باید در همه عرصه ها ظهور پیداکنه نه فقط زمان جنگ
زمان اعتراضات
زمان انتخابات
زمان به رسمیت شناختن حقوق مردم
و . . .