وطن در ترمینال آزادی

جعفر فخرآذر، دانشجوی دکتری تاریخ تشیع در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان « ترمینال آزادی» نوشت:

امروز فرصتی دست داد تا برای دیدار خانواده، راهی دیار خوبان و پاکان؛ آذربایجان همیشه سرفراز شوم. مقصد سفر سلماس بود، اما پیش از آن باید از ترمینال آزادی عبور می‌کردم. ترمینال حال و هوای عجیبی داشت. رفت‌وآمد مسافران، صدای بلندگوها، چمدان‌هایی که روی زمین کشیده می‌شدند و اتوبوس‌هایی که یکی پس از دیگری حرکت می‌کردند. اما چیزی در این میان بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد؛ عکس‌های رهبر شهید که در نقاط مختلف ترمینال نصب شده بود.

مردم هنگام عبور از کنار این تصاویر، لحظه‌ای مکث می‌کردند. بعضی آرام سر خم می‌کردند، بعضی زیر لب چیزی می‌گفتند و بعد بی‌صدا به راه خود ادامه می‌دادند؛ گویی هر کدام گفت‌وگویی کوتاه و خصوصی با آن تصویر داشتند.
کنجکاو شدم بدانم چه می‌گویند. کمی جلوتر رفتم. ناگهان جوانی توجهم را جلب کرد؛ جوانی با دست‌ها و صورتی پر از تتو. او مقابل عکس رهبر ایستاد، قامتش را صاف کرد و با احترام سلام نظامی داد.


لحظه‌ای خشکم زد. به سمتش رفتم، سلام کردم و از او خواستم اگر وقت دارد چند دقیقه‌ای با هم گفت‌وگو کنیم. پذیرفت.
پرسیدم: «اهل کجایی؟»
گفت: «تبریز.»
پرسیدم: «چه کار می‌کنی؟»
گفت: «در یک ساندویچی کار می‌کنم.»

پرسیدم: «چند سال است تهران هستی؟»
گفت: «پنج سال.»
گفتم: «چند سال داری؟»
با لبخند گفت: «گزینش است؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «سی‌وپنج سال.»
پرسیدم: «ازدواج کرده‌ای؟»
لبخندش تلخ شد:
«دل خوش سیری چند… کی به ما زن می‌دهد؟»
گفتم: «خانه داری؟»
با تعجب گفت: «خانه؟ مگر در خواب ببینم.»
پرسیدم: «پس کجا زندگی می‌کنی؟»
گفت: «همان مغازه‌ای که در آن کار می‌کنم.»

پرسیدم: «از زندگی راضی هستی؟»
چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «آقا… ما زندگی نمی‌کنیم. فقط تلاش می‌کنیم زنده بمانیم.»
دیدم خسته شده است. گفتم آخرین سؤال را می‌پرسم.
پرسیدم: «چرا جلوی عکس آقا سلام نظامی دادی؟»
ناگهان چشمانش پر از اشک شد. صدایش کمی لرزید و گفت: «او پدرم بود… بعد از او احساس یتیمی می‌کنم.»
گفتم: «اما تو از زندگی‌ات ناراضی هستی.»
گفت: «درست است. اما عشق به وطن و رهبر در خون ماست.»

پرسیدم: «از بمباران نمی‌ترسی؟»
گفت: «چرا… مثل همه مردم می‌ترسم.»
پرسیدم: «پس چرا این‌طور محکم حرف می‌زنی؟»
نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «این ترس برای جانم نیست… برای وطنم است.»
گفتم: «وطن؟»
گفت: «بله. وطنی که هرچه دارم فدای اوست.»
پرسیدم: «برای وطن حاضری چه کار کنی؟»
لبخند کوتاهی زد و گفت: «آزادی وطن در ایستادگی ماست.»
این را گفت و رفت و من ماندم در ترمینال آزادی؛ جایی که مردمانی با دل‌هایی پر از امید، یا از سفر می‌رسیدند، یا از همین‌جا راهی سفری دیگر می‌شدند.سفری که مقصدش شاید فقط یک چیز بود: امید به فردای ایران.

انتهای پیام

 

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا