عباس نعیمی جورشری، جامعهشناس و عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز، در یادداشتی نوشت:
«حمله به تایتانها (Attack on Titan)» را نمیتوان صرفاً یک انیمه یا حتی یک روایت آخرالزمانی دانست. این اثر در لایههای عمیقتر خود، تأملی است درباره نسبت میان قدرت، خشونت، آزادی و حافظه تاریخی؛ یعنی همان عناصری که جوامع انسانی را میسازند و همزمان امکان فروپاشی آنها را نیز در خود دارند.
در ظاهر، جهان داستان با یک تقابل ساده آغاز میشود: انسانها درون دیوارها و تایتانها بهمثابه دشمن بیرونی. اما این سادگی بهتدریج فرو میریزد. تایتانها جای خود را به انسانها میدهند و روشن میشود که مسئله اصلی نه هیولاها، بلکه مناسبات میان خود انسانهاست؛ انسانهایی که درون تاریخ، حافظه و ترس زندگی میکنند و از خلال آنها یکدیگر را بازتولید مینمایند.
در اینجا میتوان به یکی از بنیادیترین ایدههای فلسفه سیاسی مدرن رجوع کرد؛ ایدهای که کارل اشمیت آن را بنیان امر سیاسی میدانست: تمایز میان دوست و دشمن. در این منطق، هویت سیاسی نه از دل همزیستی، بلکه از دل مرزبندی و طرد دیگری شکل میگیرد. «ما» تنها در نسبت با «آنها» معنا مییابد.
جهان «حمله به تایتانها» دقیقاً بر همین منطق استوار است. مارلی (Marley) و الدیا (Eldia) صرفاً دو قدرت سیاسی نیستند؛ دو حافظه تاریخی متخاصماند. حافظههایی که نه فقط گذشته را روایت میکنند، بلکه آینده را نیز شکل میدهند. در اینجا، حافظه تاریخی نه یک آرشیو خنثی، بلکه نیرویی فعال است که دشمنی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند. کودکان پیش از آنکه جهان را تجربه کنند، با روایتهایی از دشمن متولد میشوند. به این معنا، تاریخ نه عرصه یادگیری، بلکه سازوکار تولید خشونت است.
از این منظر، آزادی نیز درون همین ساختار حافظه فهم میشود. ارن یگر (Eren Yeager) با میل به آزادی آغاز میکند، اما آزادی او در بستری از حافظههای زخمی و دشمنیهای انباشته شکل گرفته است. او میخواهد از «تعیّن تاریخی» رهایی یابد، اما خود درون زنجیرهای از روایتها و ترسها گرفتار است که امکان انتخاب را از پیش محدود کردهاند. آزادی در اینجا نه یک وضعیت مطلق، بلکه میدان کشمکش میان حافظه، ترس و امکان است. تراژدی ارن دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: او آزادی را بهمثابه نفی کامل تهدید میفهمد.
در تمایز قدرت از خشونت، هانا آرنت تذکر مهمی دارد: «قدرت و خشونت متضاد یکدیگرند؛ هرجا یکی به طور مطلق حاکم شود، دیگری غایب است.» ارن در مسیر خود، آزادی را از مسیر خشونت مطلق دنبال میکند. خشونت میتواند تهدید را حذف کند، اما نمیتواند پیوند بیافریند. میتواند تاریخ را متوقف کند، اما نمیتواند آن را معنادار سازد. مسئله سیاست صرفاً داشتن نیتهای خوب نیست؛ بلکه پذیرش مسئولیت پیامدهای کنش است. آیا می توان به نام آزادی، جهان را به ویرانی کشاند؟
از سوی دیگر، مسئله حافظه تاریخی در این اثر نقش تعیینکنندهای دارد. گذشته در «حمله به تایتانها» هرگز گذشته نیست؛ بلکه نیرویی فعال است که اکنون را شکل میدهد. دشمنیها نه در لحظه حال، بلکه در عمق حافظههای نسلی ساخته میشوند. هر نسل، نه با واقعیت جهان، بلکه با روایت جهان مواجه میشود. از این رو، خشونت نه یک حادثه، بلکه یک میراث است که دائماً بازتولید میشود.
در چنین ساختاری، آزادی چیست؟
شاید گسستن از زنجیره حافظه. اما همین گسست، ناممکنترین لحظه تاریخ است. زیرا هیچ کنشی بیرون از حافظه رخ نمیدهد. ارن نیز در همین پارادوکس گرفتار است: او میخواهد از تاریخ بگریزد، اما تنها از خلال تاریخ میتواند عمل کند.
نتیجتا اثر نه قربانیان را مقدس میکند و نه ستمگران را صرفاً هیولا میبیند. ایده کانونی این است که رنجدیدگی به خودی خود فضیلت اخلاقی نمیآفریند. قربانیان نیز میتوانند به عاملان خشونت تبدیل شوند. حافظه رنج، اگر با تأمل اخلاقی همراه نشود، به ایدئولوژی انتقام بدل میگردد.
با این همه، حمله به تایتانها در تاریکی مطلق پایان نمییابد. در دل جنگ، هنوز عشق، دوستی، وفاداری و فداکاری حضور دارد. شاید همین لحظات انسانی است که مانع فروغلتیدن کامل روایت به نیهیلیسم میشود. این عناصر شاید نتوانند ساختار قدرت را تغییر دهند، اما نشان میدهند که انسان بهطور کامل در آن حل نمیشود.
در این نقطه میتوان به افق «سهروردی» نزدیک شد؛ او میگفت: «نور، ظاهرٌ فی نفسه و مُظهرٌ لغیره»؛ نور خود آشکار است و دیگران را نیز آشکار میکند. شاید بتوان گفت آنچه در سراسر داستان کمیاب است،
همین توانایی دیدن دیگری است پیش از آنکه درون منطق دشمنی تثبیت شود.
نهایتاً بزرگترین تراژدی «حمله به تایتانها» نه ظهور تایتانها، بلکه ناتوانی انسان در رهایی از منطق دشمنی است.
شاید مسئله فقط «حمله به تایتانها» نیست؛
مسئله ما هستیم. ما که هنوز نمیدانیم با حافظههای زخمیمان جهان می سازیم یا دیوار.
انتهای پیام




