محمد آخوندپور امیری، پژوهشگر مسائل ایران در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «میدان داری عاملیت ها در هنگامه فقدان جامعه قوی» نوشت:
آن هنگام که از تعادل ها در هر سیستم سیاسی و یا اجتماعی سخن می گوییم، تمام توجه ما باید معطوف به امکانات، ظرفیت ها، محدودیت ها، بسترها و دیگر مولفه های تاثیرگذار در نیل به چنین تعادلی باشد؛ در غیر اینصورت ما با مجموعه ای از آمال و آرزوهایی مواجه ایم که تنها شکلی یوتوپیایی در ذهن به خود خواهد گرفت.
وقتی از سیستم تعادل بخش سخن می گوییم دقیقا مختصاتی را ترسیم می کنیم که دولت و جامعه (بعنوان دو نیروی اثرگذار) با حفظ جایگاه و موقعیت خود، به انجام کارویژه هایی مشخص همت می کنند. در شکل گیری چنین وضعیتی ما نیازمند طیفی از عاملیت های اثرگذار، مسئولیت پذیر و متعهد به ارتقای سطح حکمرانی سیاسی و اجتماعی هستیم که با توجه به نقش و جایگاه خود در مدار نظام سیاست گذاری و تصمیم گیری، بسترهای پوست اندازی نهاد سیاست و جامعه را فراهم سازند.
به لحاظ تاریخی حتی آن هنگام که مفهومی به نام «جامعه مدنی» جایگاهی در ادبیات سیاسی و اجتماعی نداشت، عاملیت هایی در نهاد قدرت بودند که سعی می کردند با اتکاء به دانش بومی، بهره گیری از ظرفیت نخبگان و پیگری اهداف پیشرفت، وضعیت بغرنج نهاد قدرت و جامعه را بهبود بخشند. اینان کسانی بودند که به لحاظ نظری، هیچ بهره ای از مباحث تئوریک توسعه ای نداشتند، اما به لحاظ ذهنی دریافته بودند که وضعیت جامعه آشوبناک است و بدبختی و نکبت از صدر تا ذیل جامعه را فرا گرفته و در جهت بهبود چنین وضعیتی، اقدامات عملی لازم است.
با رجوع به تاریخ کشور خودمان، به چنین شخصیت های مسئولیت پذیری، به کرّات برخورده ایم. پرداختن به تمامی آنها از حوصله این یادداشت خارج است. به همین منظور با تمرکز بر یکی از این عاملیت ها که در جایگاه صدراعظمی در دوره ناصری، زمینه تغییر در وضعیت جاری کشور را فراهم ساخت، چگونگی نقش آفرینی عاملیت ها را توضیح خواهیم داد.
اوضاع به هم ریخته اداره کشور در عهد ناصری که حاصل دوره محمدشاه/ آقاسی بود، درگیر پیامدها و هزینه های جنگ بی نتیجه و شکست خورده هرات، انواع رانت ها و منازعات بخشهای جنوب، شمال و غرب به ترتیب تحت نفوذ و مداخله انگلیس و روس و عثمانی؛ تنازعات مدعیان متعدد و خاندانی؛ اقتصادی ورشکسته؛ جامعه درگیر نا امنی؛ دزدی؛ فقر؛ فساد؛ بیکاری؛ بیعاری؛ میدان داری اوباش؛ تجاوز به عنف؛ شورش آصف الدوله و سالارخان در خراسان؛ قوی تر شدن قدرتهای مذهبی و روحانی در معادله نیروها؛ محیطی آکنده از تعصب و بدبینی و فوبیا؛ اعتراضها و جنبشهای مختلف موعودگرایانه هزاره ای؛ مذهبی و اجتماعی بود.
اوضاع چنین بود و میرزا محمدتقی خان فراهانی ملقب به امیرکبیر در میان دو سوی مفرط قرار گرفت: ساخت استبدادی قدرت از یک سو و جامعه گرفتار و متشنج و از هم پاشیده در سوی دیگر. این یک موقعیت مرزی بسیار سخت و دشوار بود. از این رو کار او ناخواسته به اقتدارگرایی، سخت گیری و آمریت کشید. گوبینو در خاطرات اقامت سه ساله اش در ایران اوضاع آغازین دوره ناصر الدین شاه را چنین توصیف می کند: «کشور در هرج و مرج وحشتناکی به سر می برد. در وسط روز مردم یکدیگر را در کوچه های تهران می کشتند و چاپارهای دولتی و بالطبع مسافران عادی بدون قبول خطرهای بزرگ قادر به رفت و آمد بین شهرها نبودند. چادرنشینان مالیات نمی پرداختند و از هیچ کس اطاعت نمی کردند. حتی حاکمان شهرها در قلمرو خودشان راهزنی می کردند. امیرنظام در ظرف چندماه نظم را در همه جا برقرار کرد. چنان شدت عملی نسبت به مجرمین نشان داد تا دیگر کسی دنبال چنین کارهایی نرود».
امیر با الگوی نظم دادن از بالا و در سایه آن، سیاست نوسازی آمرانه کشور را در پیش گرفت و این حدود نیم قرن پیش از مشروطه بود. محورهای عمده سیاست امیر عبارت بود از: اصلاحات نظام اداری و قضایی؛ آوردن معلم خارجی؛ آموزشهای نظامی؛ تأسیس مدرسه دارالفنون و انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه؛ ساخت و سازهای جدید شهری و بین شهری مانند کاروان سرا و پل؛ پست (چاپارخانه)؛ ثبت اراضی و املاک و مساحی؛ آبله کوبی اجباری مردم برای حفظ الصحه؛ تأسیس نظام مالیات؛ کارخانه صنایع جدید؛ اداره ترجمه کـه بعـد دارالترجمه شد؛ و بقیه اقدامات که با عدم تحمل رجال ذی نفوذ و مهد علیا و گروه های منفعت و قدرت و فشارهای داخلی و خارجی روبه رو شد؛ آن هم در بحبوحه ای از نارضایتی برخی جنبشهای گسترده اعتراضی سرکوب شده. این اصلاحات سخت گیرانه نهایتاً موجب به تنگ آمدن خود ناصرالدین جوان شد و حاصلش، فاجعه قتل این صدر اعظم خیرخواه در سال ۱۲۳۰ ش بود؛ در زمستانی کویری و گرمابه ای شوم از باغ باصفای فین کاشان.
عباس امانت توجه ظریفی دارد که در ایران، وزارت دو سطح متفاوت داشت؛ گاهی تفویضی بود و گاهی تنفیذی. سطح نخست در موقعیتها و شرایطی بود که اهرم قدرت واقعاً دست وزیر بود. ولی سطح دوم، قدرت اصلی همچنان دست شاه بود و وزیر زیر نظر و حسب صلاحدیدش کار می کرد. ناصرالدین میرزای جوان هفده ساله، صدر اعظمی امیرکبیر را واقعاً به صورت تفویضی پذیرفته بود و از او تمکین می کرد؛ ولی قدری که اوضاع بهبود یافت و خودش نیز قدرت را مزه مزه کرد وسوسه داشتن صدر اعظمی فقط در حد تنفیذی به او دست می داد و امیر نیز حسب شخصیتش نمی توانست چنین نقشی بازی بکند و صدر اعظمی در حد تنفیذ باشد. در نتیجه از میان برداشته شد. به هر حال، الگوی عملکرد مرزی امیر در دوره صدارت کوتاهش اقتدارگرایانه از آب درآمد و خود او نیز یکی از قربانیانش بود.
نتیجه اینکه در هنگامه ای که مفاهیمی همچون جامعه مدنی، نه به لحاظ مفهومی و نه علمی، پرداخته نشده بود و طبیعتا زمینه نضج گرفتن آن نیز فراهم نبود، بهبود وضعیت حکمرانی سیاسی و اجتماعی، وجه همتی بود که از نخبگان و عاملیت هایی اتتظار می رفت که در مدار قدرت در رفت و آمد بودند. رهگیری چنین نخبگانی شاید نه آنچنان زیاد بود که بتوانند به یکباره طرحی نو در اندازند و هیمنه استبداد را از جا برکنند؛ اما باید اعتراف کرد که در جایگاه خود نقطه های امیدبخش و تحول آفرین را در دلها فروزان کردند. بسیاری از این کنشگران، به سختی مورد عتاب قرار گرفتند و در میانه حسادت درباریان و کوته نظران، قربانی جهل شاهان قرار گرفتند، اما تاریخ امروز، گواهی دهنده نقش اثرگذار آنها در تحولات آینده ایران است؛ آن هنگام که جامعه کم کم به این درایت رسید که توسعه و پیشرفت در مغرب زمین و فلاکت و بدبختی در ایران، نه سرنوشتی محتوم و از پیش مُقدّر شده، بلکه نتیجه بی لیاقتی و خواب غفلت خودمان است که باید خیلی زود از آن بیدار شویم. تمامی تحولات فرخنده بعدی، دقیقا از نواخته شدن چنین سیلی دردناکی بر صورت جماعت خواب افتاده وطنی و خوردن چنین تلنگر تاریخی بر ذهن و روح جماعت ایرانی خلق شد.
انتهای پیام





