دین و سکولاریسم | حمزه کرمی

حمزه کرمی، دکترای فلسفهٔ تطبیقی، در یادداشتی با عنوان «دین و سکولاریسم» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است نوشت:

سکولاریسم (secularism) عقیده‌ای است مبنی بر جدا شدن نهادهای حکومت و دولتمردان از نهادهای مذهبی و دینی در یک جامعه.

ماکس وبر سکولاریسم را به معنای جدا بودن جامعهٔ دینی از جامعهٔ سیاسی می‌داند. در واقع به معنای جدایی دین از حکومت و سیاست.

ریشه‌های به‌وجود آمدن سکولاریسم را بایستی در عملکرد کلیسا در قرون وسطی، و تحول جوامع غربی از قرون وسطی به عصر جدید جستجو کرد.

کلیسا در قرون وسطی حاکم مطلق جوامع غربی و اروپایی بود. کلیسا ابتدا با علم و دستاوردهای علمی بشر که با تعالیم مسیحیت تحریف‌شده منافات داشت، به مبارزه برخاست.

بسیاری از باورهای کلیسا تحریف‌شده و دور از تعالیم واقعی مسیح، بلکه ساخته و پرداختهٔ روحانیون و کشیشان مسیحی بود. مثلاً کلیسا در قرون وسطی معتقد بود خورشید به دور زمین می‌گردد؛ وقتی گالیله فرضیهٔ گردش زمین به دور خورشید را مطرح کرد، این کشف او با تعالیم مسیحیت و کلیسای مسیحی در تعارض بود. لذا کلیسا با اندیشهٔ گالیله به مخالفت برخاست و او را محکوم به اعدام کرد! تا آنجا که گالیله از نظریهٔ خویش عدول کرد و نجات یافت.

اما گالیله و شاگردانش هیچ‌گاه باور خود مبنی بر گردش زمین به دور خورشید را از دست ندادند و صرفاً به‌علت فشارهای کلیسا، آن را مخفی کردند.

کلیسا و مسیحیت تحریف‌شده در تمام زمینه‌های علمی و فلسفی که با مبانی‌اش ناسازگار بود، به مقابلهٔ سرسختانه و وحشیانه برخاست.

نمونهٔ دیگر، فیلسوف شهیر ایتالیایی جوردانو بورنو بود. او در بین فیلسوفان عصر خود، وحدت‌وجودی بود. به‌دلیل مخالفتش با عقیدهٔ «تثلیث» در مسیحیت و کلیسای حاکم، از سوی کشیشان مسیحی به اعدام محکوم شد.

همان‌طوری که می‌دانیم مسیحیت تحریف‌شده و کلیسا، معتقد است که خداوند (پدر) از آسمان به زمین هبوط و نزول کرده و در مسیح (پسر خدا) حلول نموده و روح مقدس خود را در کالبد مسیح جای داده است. لذا اصل تثلیث (پدر، پسر، روح‌القدس) از این باور ناشی می‌شود.

جوردانو بورنو فیلسوف ایتالیایی معتقد بود آنچه در هستی وجود دارد یا خالق است یا مخلوق، و تثلیث را که از باورهای مسیحیت تحریف‌شده بود قبول نداشت.

او گفت خداوند (خالق) و مسیح (مخلوق) خداوند است. اینکه خداوند هبوط کند و در کالبد مسیح جای بگیرد غیرممکن و غیرواقعی و حرفی یاوه است. بدین‌سان او هبوط و نزول خداوند را به زمین و حلول در کالبد مسیح را به شکلی که کلیسا ترویج می‌کرد انکار نمود. لذا کلیسا که در مقابل بورنو استدلالی نداشت، او را به اعدام محکوم کرد. بورنو را زنده‌زنده در آتش که با هیزمی فراوان شعله‌ور کرده بودند سوزاندند!!

این‌گونه برخوردهای خشن از سوی کلیسا در مقابل همهٔ تئوری‌های علمی و فلسفی نوپدید، زمینه را برای سرخوردگی اجتماعی و روی‌گردانی از دین و کلیسا فراهم ساخت. در قرون وسطی کلیسا آن‌چنان در مسیر غلط خود پیش رفت تا اعلام نمود «علم شجرهٔ ممنوعه» است.

اساساً کلیسا علم را در مقابل و مخالف با دین معرفی می‌کرد. لذا با رفتارهای تحکم‌آمیز و بی‌منطق خود جامعه را به‌سمت تصلب فکری سوق می‌داد.

جمعیت فوج‌فوج به کلیسا که نمایندهٔ دین رسمی و خود را نمایندهٔ مسیح (ع) معرفی می‌کرد پشت می‌نمود!

فشارهای کلیسا اما نتوانست افکار عمومی غرب را همراه و متقاعد کند، لذا جامعه کم‌کم پی برد که باورها و استدلال‌های کلامی مسیحیت و کلیسای آن روز، فاقد پشتوانهٔ وحیانی و عقلی و استدلالی است.

مسیحیت تحریف‌شده نتوانست پاسخگوی نیازهای جوامع غربی باشد. با خرافه‌پرستی و ظاهربینی دینی، بی‌اساس بودن باورهای کلیسا در نحوهٔ مواجههٔ کلیسا با فرضیات علمی و فلسفی آشکار گشت.

استاد مطهری در کتاب علل گرایش به مادی‌گری در این زمینه توضیحات مفصلی را ارائه نموده است. مطهری یکی از دلایل گرایش جامعهٔ غرب به مادی‌گری را نحوهٔ برخورد خشن و بی‌منطق کلیسا با تئوری‌ها و پدیده‌های علمی و فلسفی جدید می‌دانست.

کلیسا و مسیحیت که باید دلیل هدایت بشر و مظهر محبت به او باشند، به‌صورتی درآمد که با روش‌های خشن، باورهای بی‌پایهٔ خود را به جامعه تحمیل می‌کرد.

با تداوم این روش‌ها، دین جلوه و ظاهری خشن و بی‌منطق و توأم با اختناق و سانسور و استبداد پیدا کرد.

در اینجا دین در مقابل علم و تجدد و نوآوری و به‌عبارتی در برابر مردم قرار گرفت.

مردم بین گزینهٔ دین و علم و تجدد و پیشرفت و… به‌خاطر منطق ضعیف و رفتار کلیسا از دین عبور کردند!

از طرفی کلیسا مدعی بود که حاکم و پادشاه و فرمانروا منصوب خداست و صرفاً در مقابل خداوند پاسخگوست.

پادشاه هرگونه تصمیمی را حتی بدون رعایت مصالح مردم می‌تواند اتخاذ کند، و برای تصمیمات خود فقط به خداوند پاسخگو هست.

زیرا فرمانروا برگزیدهٔ خداوند است! او پاسخگوی مردم نخواهد بود! و مردم بایستی از پادشاه و فرمانروا فقط اطاعت کنند. هرگونه نافرمانی از فرمانروا به منزلهٔ نافرمانی از خداوند است. این‌گونه بود که دین از سوی کلیسا، ملعبهٔ استبداد و خودکامگی فرمانروایان قرار گرفت. مردم در این حالت بین دو گزینه خدا و اطاعت از فرمانروا از یک طرف، و آزادی از طرف دیگر قرار گرفتند. طبیعی است با این منطق سست و روش‌های غلط، مردم از خداوند عبور می‌کنند و به آزادی روی می‌آورند.

مسیحیت آن روز، مردم را بین دوگانه‌های

«علم یا دین»

«دین یا آزادی» قرار داد!

جامعه، از دین عبور کرد و علم و آزادی را انتخاب کرد!

بدین‌سان جامعه از دین و دینداری صرف‌نظر کرده و کلیسا را در مقابل باورهای غلط خویش رها ساخت.

کم‌کم جریانی در مسیحیت به قصد پیرایه‌زدایی از دین مسیح به‌وجود آمد؛ از جمله چهره‌های برجسته آن مارتین لوتر (۱۴۸۳–۱۵۴۶) از رهبران اصلاحات دینی در مسیحیت بود که تلاش کردند پیرایه‌ها را از مسیحیت بزدایند، لذا بحث تفکیک دین از سیاست، از همان زمان توسط این جریان مطرح گردید.

نهضت اصلاح دینی باعث درهم شکستن ابهت و نقش کلیسا شد.

ظهور نوعی فرقهٔ سیاسی جدید، درگیری فرقه‌های مسیحی را در پی داشت.

از طرفی جنگ‌های صلیبی مسیحیان با مسلمانان، مردم اروپا را از حالت چشم‌وگوش‌بسته بودن خارج ساخت.

آن‌ها با باورها و دین مسلمانان در خلال جنگ‌های فیمابین بیشتر آشنا شدند.

همهٔ این‌ها زمینه‌ساز تحولات جدیدی در غرب شد که از آن به‌عنوان «سکولاریسم» نام می‌بریم.

پس از سکولار شدن جامعهٔ غربی، آن‌ها تلاش کردند تمام موضوعاتی که کلیسا آن را ممنوع می‌دانست و یا آن را از دسترس جامعه خارج می‌کرد دوباره مورد توجه قرار دهند. از جمله:

۱- علم‌محوری. در عصر روشنگری آنچه علم ثابت می‌کرد مورد توجه و اقبال جامعه قرار می‌گرفت.

زیرا علم برای حل مشکلات جوامع بشری نسخه‌های جدیدی داشت، که منجر به ظهور تکنولوژی و نوآوری‌های جدید می‌شد.

کم‌کم علم جای دین را گرفت. زیرا مردم یافته‌های علمی را برای ادارهٔ جامعه کافی می‌دانستند.

فرانسیس بیکن تجربه‌گرایی را در عصر روشنگری پایه‌گذاری کرد. تحقیقات تجربی جای تفسیرهای دینی و سنتی را گرفت. لذا تعارض دین و علم به یکی از موضوعات جامعهٔ غرب تبدیل شد. و هنوز هم این تعارض ادامه دارد.

تئوری‌های جدید در فضاشناسی و نجوم و هیئت که توسط کوپرنیک، کپلر و گالیله مطرح شد، کلیسا و کتاب مقدس را به چالش کشید.

مسیحیت تحریف‌شده و کلیسای مسیحی در مقابل پدیده‌های جدید، توان مقابله و توضیحات، و اقناع جامعه را نداشتند.

کلیسا وقتی نتوانست در برابر پدیده‌ها، افکار و فرضیه‌ها….. حرف درستی برای مردم داشته باشد، کم‌کم منزوی شد.

۲- آزادی، تسامح و تساهل و گرایش‌های لیبرالیستی، از دومین اصول و دستاوردهای سکولاریسم بود.

مذهب و دینداری به مسئله‌ای فردی تبدیل شد، دین از صحنهٔ جامعه حذف گردید.

تساهل و مدارا و آزادی اندیشه از نتایج سکولاریسم بود.

تمرکز بشر بر تجربه و علوم تجربی و بهره‌برداری بشر از حواس تجربی و ظاهری، موجبات تشکیک در معرفت دینی را فراهم ساخت.

۳- عقل‌گرایی یا (راسیونالیسم)

از دیگر دستاوردهای سکولاریسم گرایش به عقل‌گرایی و راسیونالیسم بود، به این معنا که انسان با استفاده از عقل، می‌تواند بدون نیاز به وحی و پیام‌های وحیانی و دینی، زندگی بشریت را سروسامان بخشد. لذا با عقل‌گرایی، وحی را از زندگی اجتماعی حذف کردند.

۴- مبارزه با سنت‌ها.

فرهنگ امروز غرب سنت‌ستیز است؛ یعنی تلاش شده است در فرهنگ جوامع غربی، مبارزه با دین و سنت، جایگاه ویژه‌ای داشته باشد.

امروزه آنچه مدرن، نوظهور و جدید است در غرب مورد استقبال است. و آنچه مربوط به گذشته، بویژه مربوط به ادیان است، برای بشریت بی‌فایده و بی‌ثمر معرفی می‌شود.

هانری کربن فیلسوف بزرگ فرانسوی در کتاب

«واقع‌انگاری رنگ‌ها و علم میزان» در این باره می‌نویسد: در حقیقت کلیسا و سکولاریسم برخلاف آنچه در نگاه نخست به‌نظر می‌رسد گویی برای مقابله با دینداری اصیل، هم‌پیمان شده‌اند!

کلیسا به عنوان ظاهرگرایی دینی، نادانسته و ناخواسته، راه تاخت‌وتاز سکولاریزم به دژ دیانت حقیقی را هموار ساخته است.

می‌توان گفت همهٔ هم‌وغم کسی چون کربن به مقابله با چنین فرآیندی معطوف بوده است.

کربن می‌گوید: همهٔ اهل معنا و مشرقیان عالم باید در اقصی نقاط دنیا یکدیگر را شناسایی کنند و بر سر این آرمان با هم، هم‌پیمان شوند. که با عرفی شدن دین مبارزه کنند.

در حقیقت عرفی شدن و اجتماعی شدن از نظر کربن، صرفاً به معنای بی‌دینی و لامذهبی نیست، بلکه معنایی عام‌تر از این دارد، و آن عبارت است از زیستن در ساحت ظاهر. خواه آدمی، دیندارانه زندگی کند و خواه غیردیندارانه!

هرگاه که زندگی آدمی به ساحت ظاهر محدود گردد، در حقیقت دروازهٔ ملکوت به رویش بسته می‌شود!

بنابراین از معنویت و حقیقت دین، طرفی نمی‌بندد.

کاری که کلیسا با ظاهرگرایی در قرون وسطی انجام داد، معنویت مسیحیت را از بین برد و قداست آن را نابود کرد.

راه چاره چیست؟

کربن می‌گوید ابتدا باید خدا را شناخت. به حضرتش عشق ورزید، و آنگاه عبادتش کرد. عبادت فارغ و تهی از علم و عشق به معبود، به صرف لقلقهٔ زبان و انجام اعمال و حرکات مخصوص، تنزل می‌یابد. برای این مهم باید دروازهٔ ملکوت را به روی آدمیان گشود، و با دیدن ملکوت است که دیگر پایبند ناسوت نمی‌شوند. این است راه مقابله با ناسوتی شدن و عرفی شدن دین.

کاری که کلیسا با ظاهرگرایی خود عاجز از انجام آن بود!

آدمی برای شهود ملکوت و ورود به آن، نیازمند نوعی آزادی روحانی و معنوی است. کلیسای کاتولیک از جمله عوامل محدودسازی آزادی معنوی است!

به همین دلیل کربن در مواقع متعدد زبان به نقد کلیسا و کلیساییان می‌گشاید.

کلیساییان و دیگر متولیان امور دینی به‌طور کلی خود را متولی معنویت و حقیقت دین می‌دانند، چنان است که گویی باب نجات در کلیسا و آن هم از مجرای کلیساییان به روی انسان‌ها گشوده می‌شود!

در آیه‌ای از انجیل یوحنا از زبان مسیح (ع) می‌خوانیم:

من طریقم، من حقیقتم، و من حیاتم. هیچ‌کسی نمی‌تواند جز از طریق من بر پدر (خدا) وارد شود.

حال کلیسا خود را نمایندهٔ مسیح می‌داند!.

کربن بر آن است که این دعوی که زمام امور معنوی انسان‌ها در دست نهاد خاصی است وجه معقولی ندارد.

دکتر ان‌شاءالله رحمتی فیلسوف برجسته و استاد ارشد مجمع فلاسفهٔ ایران در این باره می‌نویسد:

اولاً عرصهٔ امور معنوی و نوع راه‌یابی انسان‌ها به عوالم برتر هرگز تحت قاعدهٔ واحدی درنمی‌آید. تصور می‌کنم معنای این حدیث پیامبر اسلام (ص) که می‌فرماید: «الطریق الی الله بعدد انفاس الخلائق» همین است.

عمدتاً این حدیث را ناظر بر کثرت ادیان گرفته‌اند. و البته این کثرت در ساحت ظاهر مدنظر است، ولی بیش از همه ناظر بر کثرت، در ساحت باطنی دین است.

ناظر است به تعداد راه‌های به‌سوی خداوند؛ به این معنا که هر انسانی خود لااقل به‌صورت بالقوه راهی به‌سوی حق است. این را هم که عیسی (ع) فرمود:

در خانهٔ پدرم منزل‌های بسیار وجود دارد (انجیل یوحنا) به همین معنا می‌توان گرفت.

تبیین این نوع ارتباط که ارتباطی عاشقانه و عالمانه با خداوند است از عهدهٔ الهیات ظاهری ساخته نیست.

الهیات مسیحی و کلیسا الهیاتی ظاهری بود و قادر به ایجاد ارتباط وثیق بین بندگان و خداوند نبود.

در اسلام اما، نه تنها دین هیچ‌گونه مخالفتی با علم ندارد، در آموزه‌های دینی و قرآن کریم، بارها از طلب علم سخن رفته است و هیچ‌گاه در مقام مقایسه، عالمان با جاهلان هم‌طراز گرفته نشده‌اند.

آیات و روایات زیادی در اسلام دربارهٔ لزوم علم‌پژوهی وجود دارد که بسیار قابل اهمیت است.

اما نکته‌ای که در اسلام می‌تواند خطرآفرین باشد ظاهرگرایی و سطحی‌نگری دینی و روش‌های ناصواب در تبلیغ دینی است.

همان‌طوری که در قرون وسطی مسیحیت با روش‌های غیرمنطقی و غیراستدلالی، عملاً دین را در برابر علم، و خدا و دینداری را در برابر آزادی قرار داد و این مسئله باعث عبور مردم از دین و توجه آن‌ها به علم و آزادی شد و گسترش سکولاریسم را در پی داشت، همین خطر برای جامعهٔ مسلمان نیز وجود دارد.

چنانچه متولیان دینی و فرهنگی کشور، روش‌های تحکمی و توأم با اکراه و اجبار دربارهٔ آموزه‌های دینی و باید و نبایدهای فقهی و مذهبی در پیش گیرند عملاً مانند کلیسا، جامعه را به عبور از دین و اقبال به سکولاریسم سوق داده‌اند.

متأسفانه در گذشته، برخی تندروی‌ها، و برداشت‌های تحکم‌آمیز از دین، متولیان امر را به روش‌های نادرست و ناصواب مانند کلیسای قرون وسطی کشانده و نتیجهٔ آن تبدیل بخش اعظمی از جامعه، بویژه نسل جوان (نسل زد و آلفا) به جامعه‌ای سکولار است، که هر روز هم عبور از دین و گرایش به سکولاریزم در بین آن‌ها افزایش بیشتری می‌یابد!

به‌سبب روش‌های ناصواب فرهنگی، امروز کشور ایران در میان کشورهای خاورمیانه جزو سکولارترین‌ها، نسبت به جمعیت به‌شمار می‌رود!!

نگارنده در این باره از متولیان فرهنگی و دینی کشور درخواست عاجزانه می‌کند که تجربهٔ گذشتهٔ زیان‌بار ادیان دیگر را تکرار نکنند و با روش‌های تحکم‌آمیز با جامعه، بویژه جوانان و نوجوانان روبرو نشوند، زیرا با دست خود، آن‌ها را از دامن اسلام که دین رحمت و مهربانی است به‌سمت سکولاریسم و …. سوق خواهند داد.

و چه نیک، حافظ فرمود:

من جرب المجرب حلت به الندامه

والسلام.

۱۴۰۵/۷/۲۰

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *