محمدرضا بیاتی در یادداشتی با عنوان «بهانهی جنگ؛ پاسخ به نقد جلاییپور بر کرباسچی» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
محمدرضا جلاییپور، فعال سیاسی، در یادداشتی تحلیلی به نقد دیدگاه غلامحسین کرباسچی پرداخته و باورهای او را دربارهی جنگ و صلح، انگارههای نادرستی دانسته که در خدمت منافع ملی نیست و برخلاف امنیت ایران است، و از شهروندان و اصلاحگرانی که این انگارهها را خطا میدانند دعوت کرده که دربارهی این موضوع در یک گفتگوی عمومی بالنده، مشارکت کنند. من از جایگاه یک شهروند این دعوت جلاییپور را میپذیرم اما آن انگارهها را خطا نمیدانم! البته نه اصلاحگرا بودهام نه اصولگرا نه انقلابی نه وابسته به هیچ حزب یا گروه سیاسی دیگر، بلکه صرفاً از چشمانداز کسی که به تفکر انتقادی و منافع ملی معتقد است میکوشم نشان بدهم انتقاد جلاییپور و همفکران، پذیرفتنی نیست.
انگاره اول: بهانه
آقای کرباسچی گفته است که ایران نباید برای خروج از تفاهمنامه به آمریکا بهانه میداد و جلاییپور او را نقد کرده که این انگاره، خطاست چون ایالات متحده برای عهدشکنی و تخطی از تفاهم نیاز به بهانه ندارد؛ جلاییپور، خوی تجاوزگری و استعماری آمریکا، از پارهکردن برجام تا دیگر تفاهمنامههای بینالمللی را مبنای استدلال قرار میدهد، و به شخصیت خاص ترامپ اشاره میکند که میتواند با هر بهانهای یا بیبهانه هر پیمانی را زیر پابگذارد. او این جملهی کرباسچی که «باید به هر قیمتی مانع جنگ شد» را به معنای واگذاری اهرمهای قدرت ملی میداند که سرانجامِ آن، لیبیشدگی ایران است.
اما این نقد دچار یکسویهنگری و جبرگرایی دشمنمحور است؛ گویی دشمنان، فاعلیت و عاملیت مطلق دارند و ما منفعل مطلق هستیم، و تنها میتوانیم قربانی باشیم و مقاومت کنیم، در نتیجه، اراده و نقشی در مدیریت تنش نمیتوانیم داشته باشیم. با چنین دیدگاهی عملاً باید دیپلماسی را کنار گذاشت چون دیپلماسی چیزی جز تغییر محاسبات طرف مقابل نیست که با مدیریت پیامهای تحریکآمیز، کنترل بحران و بازی ماهرانه در زمین امتیازات متقابل، انجام میشود.
خطای دیگر در نقد جلاییپور این است که او دو مفهوم «بهانهزدایی» و «واگذاری اهرمهای قدرت ملی» را معادل همدیگر قرار میدهد و یک دو قطبی کاذب میسازد؛ درحالیکه هیچ منتقد هوشمندی مثلاً خواستار خلع سلاح موشکی نیست، بلکه اصل بحث بر سرِ انضباط ساختاری، زمانبندی اقدامات و مدیریت آتش است. به بیان ساده، بهانهندادن یعنی بالا بردنِ هزینهی سیاسیِ طرف مقابل برای حمله به کشور، و سختتر کردنِ اجماع بینالمللی علیه ما نه خلع سلاح ایران؛ برای مثال، در بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲)، آمریکا و شوروی برای جلوگیری از جنگ جهانی، اهرمهای دفاعی خود را نابود نکردند اما با عقبنشینیهای تاکتیکی متقابل، با خروج موشکهای خود از ترکیه و کوبا، مانع جنگ شدند.
انگاره دوم؛ چه کسی نقضتفاهم نامه را شروع کرد؟
جلاییپور در این بخش با اشاره به بیاطلاعی رئیسجمهور و شورای عالی امنیت ملی از حمله به سه کشتی و نقض تفاهمنامه از سوی ایران، این نقض تفاهم را اتفاقی میداند که پس از دهها بدعهدی آمریکا رخ داده و میگوید حتی کارشناسان برجستهی آمریکایی هم معتقدند ایالات متحده، تخطی از تفاهم را شروع کرده، و در واقع، پیش از شلیک به کشتیها هم ترامپ در مسیر نقض قرار گرفته بود، پس، ایران مقصر و مسئول نیست و انتقاد کرباسچی به معنای سفیدشویی آمریکا و قربانینکوهی است.
در این بخش از نقد، جلاییپور فراموش میکند که در هنگامهی جنگ، معیار تصمیمگیریهای ملی این نیست که «چه کسی اول شروع کرد» یا «چه کسی بیشتر نقض کرد»، بلکه معیار، منافع ملی است و این منافع براساس نتایج هر اقدام برای کشور ارزیابی میشود نه برپایهی حقانیت؛ یعنی جلاییپور و همفکران باید بهروشنی و با معیارهای عینی نشان دهند حمله به سه کشتی به تقویت و بازدارندگی اقتصادی، نظامی و سیاسی ما منجر شده است یا به تضعیف کشور؟ در واقع دیدگاه کرباسچی و همفکران بهمعنای تبرئه یا سفیدشویی آمریکا نیست بلکه تمرکز بر مسئولیت خود ماست، چون هر فرد، جامعه یا حکومت عاقل و بالغ میداند تنها متغیری که کاملاً تحت اختیار و مهارِ ماست، تصمیمات خودِ ماست نه اراده و انگیزههای دیگری؛ و نمیتوان با این استدلال که دیگری مقصر است دست به کاری زد که پیامدهای ویرانگرتری برای ما دارد.
انگاره سوم: صلح دموکراتیک
کرباسچی گفته است اگر مردم راضی باشند دشمن خارجی نمیتواند به ایران، چپ نگاه کند؛ جلاییپور این باور را هم یک انگارهی خطا میداند و پس از استدلالهای درست -دربارهی مباحثی که کرباسچی اساساً منکر آنها نبود!- نتیجه میگیرد که دورانِ ایدهی « امنیت بر پایهی صلح دموکراتیک» بهسرآمده است.
اما این نقد در واقع نوعی مغالطهی مفهومی بین «صلح دموکراتیک» و «سرمایهی اجتماعی» است، چرا که نظریهی صلح دموکراتیک دربارهی کشورهاست و معتقد است که دو دولت دموکراتیک -تقریباً- هرگز باهم نمیجنگند؛ بهبیان روشنتر، صلح دموکراتیک در مورد رابطهی بین دولتهاست نه دربارهی مردم یک کشور و رضایت آنها از حکومت.
درحالیکه آنچه کرباسچی و بسیاری دیگر میگویند یک گزارهی بدیهی و تاریخی است بهاین معنیکه هر حکومتی بدون سرمایهی اجتماعی، آسیبپذیرترین حکومت برای تجاوز و براندازی است. به زبان ساده، کسی ادعا نمیکند که دشمن بخاطر دموکراتیکبودن به ما حمله نمیکند، بلکه موضوع این است که اسلحه بدون پشتوانهی مردمی، بازدارندگی ندارد. (شوروی، نمونهی آشکاری است که بارها به آن اشاره شده؛ از نظر سیاسی-نظامی بسیار قدرتمند اما فروپاشی با بحران اقتصادی و نارضایتی مردمی)
انگاره چهارم: تکرار تجربه ۶۷
در آخرین بخش از نقد، جلاییپور به موضوع صلح با عراق و جام زهر در سال ۶۷ اشاره میکند و معتقد است که شرایط جنگ با آمریکا با قعطنامهی ۵۹۸ تفاوت دارد و ترامپ میگوید همهچیز را بده یا نابودت میکنم.
درست است که در مقایسهی جنگ با عراق و ایالات متحده بعضی شرایط مصالحه، یکسان نیستند؛ اما این ادعا که ایران در سال ۶۷ بهسادگی میتوانست صلح را بپذیرد با واقعیت تاریخی همخوان نیست، بلکه برعکس، صلح با عراق در آن دوران، بدلایل مختلف، نه تنها دشوارتر بلکه حتی غیرممکن بهنظر میرسید اما سرانجام پذیرفته شد.
در واقع صلح در هیچ جنگی یک هدیهی زیبا و بیعیب و نقص روی میز نبوده است و اگر شرط مذاکره را « قراردادی کاملاً عزتمندانه و از پیشآماده» بگذاریم به بنبست خواهیم رسید. نمونهی مثبتِ عینی و تاریخی این استدلال، صلح ویتنام با آمریکا است؛ ویتنامیها وقتی زیر شدیدترین بمبارانها بودند میز مذاکره را ترک نکردند و با دیپلماسی فعال، موفق شدند ایالات متحده را وادار کنند تا از ویتنام خارج شود (تنها یکی از دلایل). اگر ویتنام میخواست منتظر بماند تا آمریکا یک صلح عزتمندانه و ایدئال پیشنهاد بدهد ویرانی یا نابودی آن کشور تا چه زمانی ادامه پیدا میکرد؟
و نکتهی آخر آنکه، در اغلب جنگها برای بازیگری که نیروی نظامی، اقتصادی و نفوذ سیاسی ضعیفتری دارد، «برتری اخلاقی» معیار تصمیمگیری دربارهی منافع ملی نیست اما نقش بسیار مهمی در بازدارندگی دارد و بهانهدادن بهدست بازیگر قویتر این برتری اخلاقی را مخدوش میکند و میتواند جای شاکی و قربانی را عوض کند و توجیه جنایات بعدی باشد؛ برای مثال، حادثهی ۷ اکتبر بهنظر باورمندانِ جبههی مقاومت، کاملاً موجه بود اما از دیدگاه افکار عمومی جهان چنین نبود و باعث شد فلسطینیها برتری و بازدارندگی خود را از دست بدهند و اسرائیل این موقعیت را فرصتی ویژه برای اجرای اهدافی بداند که سالها برای اجرای آنها برنامهریزی کرده بود ( مثلاً پیجرها)؛ در نتیجه، نسلکشی و با خاکیکسانسازیِ غزه، حتی با محکومیتهای شدید جهانی، هم متوقف نشد.
انتهای پیام





