کتاب‌فروشی و حساب بانکی؛ مسأله این است

فردین علیخواه، جامعه‌شناس، در کانال تلگرامی خود نوشت:

«ایده این نوشته را در گفت‌وگو با یکی از دانشجویانم پیدا کردم. داشت درباره خانواده و مسیر رشد خودش حرف می‌زد که جمله‌ای گفت و توجهم را جلب کرد: «من سرمایه فرهنگی را از مادرم گرفته‌ام و سرمایه اقتصادی را از پدرم.»

جمله کوتاهی بود، ولی به نظرم ایده جالبی در خودش داشت. با خودم فکر کردم که گاهی زن و مردی زندگی مشترکشان را با شرایطی نسبتاً شبیه به هم شروع می‌کنند، ولی چند سال بعد، وقتی به زندگی‌شان نگاه می‌کنید، انگار هر کدام در یک مسیر متفاوت حرکت کرده‌اند. یکی بیشتر به سمت کار، کسب‌وکار و افزایش درآمد رفته و دیگری بیشتر به سمت تحصیل، مطالعه، کتاب و تجربه‌های فرهنگی. در ظاهر هر دو در حال پیشرفت‌اند، ولی سؤال این است که آیا هنوز در یک جهان زندگی می‌کنند؟

این تفاوت را می‌توان با دو تصویر ساده نشان داد: کتاب‌فروشی و حساب بانکی. برای بعضی از مردان، افزایش درآمد، توسعه کسب‌وکار، خرید خانه و دستیابی به امکانات بیشتر، نشانه پیشرفت و موفقیت است. در مقابل، برای بعضی از زنان، ادامه تحصیل، خواندن کتاب، رفتن به کتاب‌فروشی، شرکت در کلاس‌های فرهنگی، دیدن فیلم و تئاتر و تجربه‌های تازه، نشانه رشد و پیشرفت است.

البته این تقسیم‌بندی مطلق نیست. زنان بسیاری هستند که در فعالیت اقتصادی موفق‌اند و مردان بسیاری هم اهل مطالعه و فعالیت فرهنگی‌اند. مسئله این نیست که زنان فرهنگی‌اند و مردان اقتصادی. مسئله این است که گاهی زن و مردی که زندگی‌شان را کنار هم شروع کرده‌اند، به مرور زمان در دو مسیر متفاوت رشد می‌کنند و این دو مسیر، کم‌کم بر نوع نگاهشان به زندگی اثر می‌گذارد.

در جامعه‌شناسی از مفهومی به نام «سرمایه فرهنگی» صحبت می‌شود. سرمایه فرهنگی فقط مدرک دانشگاهی نیست؛ کتاب‌هایی که خوانده‌ایم، چیزهایی که یاد گرفته‌ایم، آدم‌هایی که با آنها معاشرت کرده‌ایم و تجربه‌هایی که داشته‌ایم، به مرور جهان ذهنی ما را می‌سازند. در مقابل، کار، درآمد، پس‌انداز، خانه، ماشین و کسب‌وکار، سرمایه اقتصادی ما را شکل می‌دهند.

مسأله از جایی شروع می‌شود که این دو نوع سرمایه در یک زندگی مشترک با سرعت‌های متفاوت رشد کنند. ممکن است مردی هر روز بیشتر کار کند، درآمدش افزایش پیدا کند و بیشتر با آدم‌های محیط کار و کسب‌وکار معاشرت داشته باشد. همسر او هم ممکن است در همین سال‌ها درس بخواند، کتاب بخواند، در کلاس‌های مختلف شرکت کند و با آدم‌های تازه آشنا شود. هر دو در حال رشدند، اما تجربه‌هایشان دیگر شبیه هم نیست.

بعد از مدتی ممکن است زن درباره کتابی صحبت کند که خوانده و مرد چندان نفهمد چرا این کتاب باید این‌قدر مهم باشد. مرد درباره یک معامله یا موفقیت کاری حرف بزند و زن نفهمد چرا این موضوع باید تا این اندازه ذهن او را مشغول کرده باشد. یکی بگوید: «این فیلم را دیدی؟» و دیگری بگوید: «آخرش چه فایده‌ای دارد؟» یا یکی بگوید: «برای بچه ها کتاب بخریم»، و دیگری پاسخ دهد: «چرا پول را حرام می کنی؟»

کم‌کم مسئله فقط تفاوت در علاقه‌ها نیست. دو نفر دارند با دو معیار متفاوت درباره «زندگی خوب» فکر می‌کنند. یکی بیشتر با مفاهیمی مثل امنیت مالی، درآمد و امکانات زندگی درگیر است و دیگری بیشتر با معنا، مطالعه، هنر و تجربه. حتی دوستانی که هر کدام در این مسیر پیدا می‌کنند نیز ممکن است متفاوت باشند. یکی بیشتر با آدم‌های محیط کار و دیگری با آدم‌هایی که از طریق دانشگاه، کتاب، کلاس و فعالیت‌های فرهنگی با آنها آشنا شده است.

گاهی زوج‌ها تصور می‌کنند مشکلشان این است که دیگر همدیگر را دوست ندارند. شاید همیشه این‌طور نباشد. گاهی هنوز عشق وجود دارد، اما تجربه‌های مشترک کمتر شده است. دو نفر هنوز زیر یک سقف زندگی می‌کنند، اما هر کدام با بخشی از جهان زندگی می‌کنند که دیگری کمتر می‌شناسد.

به باور من، داشتن سرمایه اقتصادی یا فرهنگی، هیچ‌کدام به خودی خود مسئله نیست. هر دو ارزشمندند. مشکل از جایی شروع می‌شود که میان این دو جهان پلی از گفت‌وگو و کنجکاوی ساخته نشود. زندگی مشترک فقط کنار هم بودن نیست. شاید مهم‌تر از همه این باشد که دو نفر بتوانند جهان‌هایی را که در طول زندگی ساخته‌اند، دوباره با هم به اشتراک بگذارند.

حساب بانکی می‌تواند زندگی را راحت‌تر کند و کتاب‌فروشی می‌تواند جهان ذهنی آدم را بزرگ‌تر کند. مسأله این نیست که کدام‌یک مهم‌تر است. مسأله این است که اگر یکی فقط حساب بانکی‌اش را بزرگ کند و دیگری فقط کتابخانه‌اش را، آیا هنوز چیزی میان این دو جهان باقی مانده است که هر دو درباره‌اش با هم حرف بزنند؟»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *