مهران سلیمانی در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «صمد و حقِ انتخابِ افق» نوشت:
بعضی آدمها جهان را تغییر نمیدهند؛ آنها فقط اندازه جهان را در ذهنِ آدمها تغییر میدهند. و گاهی همین، از تغییر جهان دشوارتر است.
صمد بهرنگی را بسیار گفتهایم: معلم روستا، نویسنده کودکان، صدای محرومان، ماهی سیاه کوچولو، و آن مرگ مشکوک زودرس که چنان بر زندگیاش سایه افکند که گاه خودِ زندگیاش را از یاد بردیم. اما بهگمانم صمد را باید از میان این همه تصویر بیرون کشید و دوباره بر او نگریست؛ نه آنگونه که یک قهرمان را، بلکه آنگونه که یک امکان را میبینیم.
مسئله صمد، به گمان من، پیش از هر چیز، مسئله افق بود. آدمی فقط در فقر ناتوان نمیشود؛ گاهی در جهانی ناتوان میشود که از پیش به او گفتهاند تا کجا میتواند ببیندش. کودکی که از کودکی آموخته باشد جهان همین کوچه است، همین خانه، همین شغل، همین سرنوشت، حتی اگر روزی خانهاش بزرگتر شود، ممکن است همچنان فقیر بماند؛ فقیر از امکانِ دیگری بودن. و به همین دلیل است که ماهی سیاه کوچولو را نباید فقط قصهای درباره شجاعت دانست.
ماهی نمیگوید دریا زیباست؛ او حتی نمیداند دریا چیست. مسئله این است که حاضر نیست ندانستن را با نبودنِ چیزی اشتباه بگیرد. و این، شاید یکی از عمیقترین وجوه آزادی باشد. آزادی همیشه انتخاب میان چند گزینه موجود نیست؛ گاهی پیش از آن، حقِ تصورِ گزینهای است که هنوز وجود ندارد.
اگزیستانسیالیستها سالها بعد و در زبانی دیگر، همین اضطراب را صورتبندی کردند: انسان محکوم است که انتخاب کند؛ زیرا هیچ معنای نهاییای از پیش در جیب جهان گذاشته نشده است. اما پیش از آنکه فلسفه این را با واژههای سنگین بگوید، صمد آن را در اندازه یک ماهی کوچک نوشته بود: برو ببین. نه برای اینکه حتماً به بهشت برسی؛ برای اینکه مطمئن شوی جهنمی که دیگران جهانش نامیدهاند، واقعاً تمام جهان نیست.
از این منظر، صمد را میتوان حتی خوانشی لیبرال از آموزش دانست؛ نه به معنای ایدئولوژیک و حزبی آن، بلکه به معنای دفاع از فرد و حق او برای ساختن نسبت خویش با جهان. معلم، در این معنا، کسی نیست که جهان مطلوب خود را در ذهن کودک حک کند. معلم کسی است که کودک را آنقدر آزاد میکند که حتی بتواند روزی با جهانبینی معلمش مخالفت کند.
شاید بزرگترین معلم آن کسی باشد که شاگرد را به جایی برساند که دیگر به او نیاز نداشته باشد. صمد اگر هنوز زنده است، نه در کسانی که همان حرفهای او را تکرار میکنند، بلکه در کسانی است که جرئت میکنند خودشان فکر کنند؛ حتی اگر نتیجه فکرشان خلاف صمد باشد. اینجاست که «صمدهای بهرنگی» متولد میشوند.
صمدهای بهرنگی الزاماً نویسنده نیستند، معلم نیستند، و حتی الزاماً آدمهای مشهور و معترض نیستند. ممکن است انسانی باشند که در لحظهای ساده، به دیگری اجازه میدهد خودش انتخاب کند. پدر یا مادری که به جای تعیین تمام آینده فرزندش، پنجرهای باز میگذارد. معلمی که به جای تحمیل پاسخ، پرسش را جدی میگیرد. دوستی که در لحظه تردید، به جای گفتن «همه همینطور زندگی میکنند»، میپرسد: «اما تو چه میخواهی؟»
صمدهای بهرنگی، بیش از آنکه آدمهای پاسخ باشند، آدمهای امکاناند. و این همان چیزیست که آموزش واقعی را از تربیتِ مطیعان جدا میکند. هر جامعهای، دیر یا زود، به کسانی نیاز پیدا میکند که به فرزندانش بگویند: «اینطور باید فکر کنی.»
اما جامعه آزاد به کسانی نیاز دارد که بگویند: «خودت ببین. خودت بیندیش. خودت انتخاب کن. و مسئول انتخابت باش.» میان این دو، فاصلهای به اندازه فاصله جویبار و دریاست.
نهم شهریور را میتوان روز مرگ صمد دانست؛ اما گاه مرگ یک انسان، پایان واقعی او نیست. پایان، آنجاست که دیگر هیچ چیز در دیگری آغاز نشود. و صمد هنوز آغاز میشود. هر بار که کودکی برای نخستینبار از پاسخِ آمادهای سر باز میزند، هر بار که انسانی جرئت میکند زندگیِ به ارث رسیدهاش را دوباره بیازماید، هر بار که کسی میفهمد «همه همینطورند» استدلالی برای زندگی نیست، هر بار که انسانی به جای آسودگیِ یقین، دشواریِ پرسش را انتخاب میکند، آنجا صمد دوباره متولد میشود.
شاید صمد بهرنگی را نه به خاطر ماهی سیاه کوچولو، که باید به خاطر دریایی که هنوز در ذهن ما وجود نداشت به یاد آورد. و شاید رسالت صمدهای پس از او هم همین باشد: نه اینکه راه دریا را به ما نشان دهند؛ بلکه کاری کنند که دیگر نتوانیم جویبارِ خود را با تمام جهان اشتباه بگیریم.
انتهای پیام





