غلامرضا بنیاسدی، روزنامهنگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است نوشت:
در تاریخِ سیاسیِ ایران اگر به تأمل نگاه کنیم، به یک الگویِ تکرارشونده میرسیم: نخبگان و جامعه ما همواره در بزنگاههایِ تاریخی، نه از «قدرتِ سختِ رقیب»، که از «فروپاشیِ پیوندهایِ میانمتنیِ خود» آسیب دیدهاند.
اجازه دهید این واقعیت را در قالب یک تمثیل بازبخوانیم: «دزد به باغی شد و ناگهان سه مرد را در برابر خود دید. فهمید که سر و دست سالم به در نخواهد برد اگر کار به دعوا بکشد. در همین حال، شیطان به یاریاش آمد که آنان را از هم جدا بیندازد و از پا بیندازد. پس از درِ دوستی درآمد که آمده خبری بدهد.
لذا یکی از آن سه را جدا کرد تا خبر را خصوصی به او بگوید. او را به پشت درختان برد و در یک لحظه غافلگیری او را به درخت بست و برگشت و دومی را صدا زد که بیاید، چون دوستش کارش دارد. او هم که آمد، او را به درختی دیگر بست و چوب به دست رفت به سراغ تنها بازمانده و رسیده، نرسیده، شروع کرد به زدن و او را از پا انداخت و به سوی دو نفرِ بستهشده به درخت رفت و هر دو را از نفس انداخت و به تصاحب داشتههاشان پرداخت.»
باری، تمثیلِ باغ و سه مردِ محصور در دامِ دزد، چیزی فراتر از یک حکایتِ اخلاقی است. این «سندِ راهبردیِ شکست» است. دزدِ باغ، نمادِ «قدرتِ مداخلهگر» است؛ موجودی که نه به زورِ بازو، که به «مهارتِ در تفکیک» متکی است. او میداند که سه تن اگر «ائتلاف» کنند، باغ، سنگری تسخیرناپذیر است. اما وقتی «شیطانِ تفرقه» ـ که همان پروپاگاندایِ ناامیدسازی و رادیکالیسمِ نفوذی است ـ وارد عمل میشود، «وحدتِ استراتژیک» جای خود را به «ترسِ انفرادی» میدهد.
در ادبیاتِ سیاسیِ ما، «تفرقه» صرفاً یک گسلِ اجتماعی نیست. یک ابزارِ کسبِ قدرت برایِ رقیبی است که میخواهد توانِ ما را «قسمت» کند. دقت کنید: دشمن نمیخواهد ما را از بین ببرد، میخواهد ما را «تکهتکه» کند تا «حسابِ تکتکِمان» را در خلوتِ همان درختان برسد. آنکه به بهانه «خبرِ خصوصی» جدا شد، نمادِ جریانی است که در تله «استثناگرایی» میافتد. میپندارد که جایگاه برتر دارد، غافل از آنکه او، اولین قربانیِ «پروژهی حذف» است.
مشکلِ ما در «حکمرانیِ مدرن»، فقدانِ «ادبیاتِ مشترک» است. ما گاه چنان درگیرِ منازعاتِ حیدری-نعمتی و اخیراً پدرامیِ داخلی میشویم که فراموش میکنیم «باغ» در محاصره است. یادمان میرود که سیاست، هنرِ مدیریتِ تضادها برای رسیدن به وحدت است. ما اگر نتوانیم بر سرِ بقای کشور به یک «وحدتِ حداکثری» برسیم، دزدِ باغ، نیازی به شمشیر ندارد. او با سیاستِ قطعهقطعهسازی، ما را به درختهایِ تنهاییمان میبندد.
امروز، ضرورتِ «وحدتِ راهبردی»، یک ضرورتِ وجودی است. ما نیاز به «تکنوکراسیِ همبستگی» داریم؛ یعنی عقلانیتی که بفهمد اگر «ستونِ دیگر» فروبریزد، سقفِ خانه بر سرِ همه آوار میشود. آنکس که فکر میکند با تخریبِ رقیبِ داخلی، قدرتِ خود را تثبیت میکند، در واقع در حالِ تسهیلِ کارِ همان «دزدِ باغ» است.
درسِ این تمثیل برایِ سیاستمدارِ ایرانیِ امروز روشن است. باید در برابرِ بخشیسازیِ قدرتِ ملی بایستیم. ما همه یک ملتیم و بخشهای انتخابی و انتصابی با هم یک حاکمیتِ یگانه را میسازند. بدانیم که ثبات، اولویت نخستِ رفتاری است و باید جا را برای هر نوع منازعه داخلی تنگ کرد. ما نیازمندِ یک «قراردادِ اجتماعیِ نوین» هستیم که در آن، امنیتِ ملی بر هر نگاهِ دیگری مقدم باشد.
ما باید به میدانِ تلاقیِ همهی توانها و فعالسازیِ ظرفیتها برای ارتقای قدرتِ ملی برسیم. برای این هم باید نگاهی که «بقا در تفرقه» را دنبال میکند، به حاشیه برانیم و میدان را به نگاهی بدهیم که «اقتدار در وحدت» را هدفگذاری میکند. دزدِ باغ، وقتی عقب مینشیند که ببیند آن سه نفر، پشتِ به هم، یک «دژ» ساختهاند.
وحدتِ حداکثری، یعنی همین: بستنِ راهِ نفوذِ آن شیطانِ وسوسهگری که میخواهد ما را به درختِ «انزوا» ببندد تا یکییکی ما را از نفس بیندازد. باغ به مراقبتِ جمعی نیاز دارد؛ جایی که هیچکس نباید تنها بماند. چرا که در میدانِ سیاست، «تنهایی»، مقدمه «سقوط» است.
انتهای پیام





