آیا روشنفکر حق دارد در لحظه‌ای که همه یک چیز را می‌خواهند بشنوند، چیز دیگری بگوید؟

نیلوفر نادری در سایت انگاره نوشت: «یکی از رایج‌ترین سوء برداشت‌ها درباره روشنفکر، همسان گرفتن او با نماینده افکار عمومی است. در فضای عمومی، معمولاً انتظار می‌رود روشنفکر در هر بزنگاه تاریخی، بازتاب‌دهنده احساسات غالب جامعه باشد؛ در سوگواری، سوگوارتر؛ در خشم، خشمگین‌تر و در امید، امیدوارتر از دیگران.

هر فاصله‌ای از این انتظار نیز غالباً نه به مثابه تفاوتی در سطح تحلیل، بلکه به منزله فاصله گرفتن از مردم، بی‌اعتنایی به رنج اجتماعی یا همسویی با قدرت تفسیر می‌شود و او را با برچسب‌هایی نظیر «بی‌درد»، «حکومتی»، «برج عاج‌نشین» و امثالهم روبه‌رو می‌کند. در نتیجه، مشروعیت روشنفکر نه بر مبنای کیفیت مداخله معرفتی او، بلکه بر اساس میزان انطباق گفتارش با عواطف مسلط جامعه سنجیده می‌شود.

این تلقی، بیش از آنکه بر فهمی جامعه‌شناختی از روشنفکری استوار باشد، محصول نوعی اخلاقی‌سازی نقش روشنفکر است؛ اخلاقی‌سازی‌ای که او را از یک کنشگر معرفتی به سخنگوی احساسات عمومی فرو می‌کاهد. در چنین صورتی، اندیشه نیز تابع همان منطقی می‌شود که کنش سیاسی پوپولیستی یا اقتصاد توجه بر اساس آن عمل می‌کنند؛ منطقی که در آن ارزش یک گزاره نه با قدرت تبیین‌کنندگی آن، بلکه با ظرفیتش در تولید همدلی، تأیید و بسیج عاطفی سنجیده می‌شود.

حال آنکه در سنت جامعه‌شناسی انتقادی، روشنفکر نه سوژه‌ای بیرون از جامعه است، نه سوژه‌ای بیرون از قدرت. گرامشی او را درون مناسبات هژمونیک صورت‌بندی می‌کند؛ بوردیو جایگاه او را در میدان تولید فرهنگی و رقابت بر سر سرمایه نمادین توضیح می‌دهد و فوکو نشان می‌دهد که هر مداخله انتقادی درون رژیم‌های حقیقت و شبکه‌های دانش-قدرت شکل می‌گیرد.

بر این اساس، روشنفکر نه از موقعیتی استعلایی سخن می‌گوید، نه به حقیقتی دسترسی دارد که دیگران از آن محروم باشند. آنچه او را از سایر کنشگران متمایز می‌کند، نه پاکی اخلاقی، بلکه نحوه مداخله او در تولید، سازماندهی و مسئله‌مند کردن معرفت اجتماعی است. او وظیفه دارد روی آنچه از دید جامعه پنهان مانده است نور بتاباند و پیچیدگی‌های مسئله را نمایان کند.

نسبت روشنفکر با افکار عمومی باید از نو فهمیده شود. افکار عمومی، برخلاف تصور رایج، نام دیگر حقیقت نیست. آنچه در یک مقطع تاریخی به عنوان افکار عمومی شناخته می‌شود، حاصل برهم‌کنش نیروهای متعددی چون حافظه جمعی، سازوکارهای رسانه‌ای، روابط قدرت، تجربه‌های زیسته، چهارچوب‌های تفسیری و انرژی‌های عاطفی جامعه است. ازاین‌رو، افکار عمومی نه امری خودبنیاد، بلکه پدیده‌ای اجتماعی و تاریخی است که همواره در معرض صورت‌بندی و بازصورت‌بندی قرار دارد.

این مسئله در وضعیت‌های بحرانی آشکارتر می‌شود. بحران‌ها معمولاً با فشرده شدن افق‌های تفسیری همراه‌اند؛ به‌صورتی که تکثر معنایی جهان اجتماعی به مجموعه‌ای از دوگانه‌های هنجاری فروکاسته می‌شود. خیر و شر، دوست و دشمن، خودی و غیرخودی جایگزین شبکه پیچیده‌ای از روابط، ساختارها و فرآیندهای اجتماعی می‌شوند. در چنین وضعیتی، هیجان جمعی صرفاً یک تجربه روان‌شناختی نیست، بلکه به سازوکاری برای سازماندهی فهم اجتماعی تبدیل می‌شود؛ سازوکاری که پیچیدگی را به سود قطعیت کنار می‌زند.

مسئله روشنفکر نه همراهی یا عدم همراهی با جامعه، بلکه نسبت او با این فرایند تقلیل است. اگر مداخله روشنفکر صرفاً به بازنمایی همان عواطفی محدود شود که از پیش در میدان عمومی در گردش بوده است، دیگر تفاوتی میان او و سایر تولیدکنندگان معنا (سیاست‌مدار، پوپولیست، بلاگر، اینفلوئنسر و… ) باقی نمی‌ماند. آنچه مداخله روشنفکر را متمایز می‌کند، توانایی او در بازگرداندن پیچیدگی به عرصه‌ای است که تحت سلطه قطعیت‌ها قرار گرفته است. به همین دلیل، فاصله انتقادی روشنفکر از هیجان جمعی نه نشانه بیگانگی با جامعه، بلکه شرط امکان تحلیل جامعه است.

این فاصله البته به معنای بی‌اعتنایی به رنج اجتماعی نیست. مسئله بر سر نفی احساسات نیست، بلکه بر سر جلوگیری از تبدیل شدن احساسات به یگانه افق تفسیر واقعیت است. روشنفکر زمانی از نقش معرفتی خود فاصله می‌گیرد که به جای تحلیل رنج، صرفاً آن را بازتولید کند؛ به جای مسئله‌مند کردن خشم، آن را به سرمایه نمادین تبدیل کند و به جای گشودن افق‌های تازه فهم، در تثبیت روایت‌های از پیش موجود مشارکت کند.

در این میان، میدان رسانه‌ای معاصر مسئله را پیچیده‌تر کرده است. شبکه‌های اجتماعی و اقتصاد توجه، سازوکار توزیع سرمایه نمادین را دگرگون کرده‌اند. در این میدان، آنچه بیشترین قابلیت گردش، اشتراک‌گذاری و دیده‌شدن را دارد، معمولاً نه پیچیده‌ترین تحلیل، بلکه شدیدترین واکنش عاطفی است. از این‌رو، فشار برای همسو شدن با احساسات غالب، صرفاً فشاری اخلاقی یا سیاسی نیست، بلکه محصول منطق خود میدان است.

روشنفکر نیز از این منطق مستثنا نیست؛ او نیز می‌تواند سرمایه نمادین خود را از مسیر تأیید عمومی بازتولید کند. درست به همین دلیل، استقلال روشنفکر را نباید نوعی فضیلت اخلاقی دانست، بلکه باید آن را مسئله‌ای ساختاری و معرفتی تلقی کرد.

استقلال در این معنا، نه خروج از میدان قدرت است، نه رهایی از منافع نمادین؛ زیرا چنین موقعیتی اساساً وجود ندارد. استقلال یعنی مقاومت در برابر آن لحظه‌ای که منطق میدان، خواه در قالب قدرت سیاسی، خواه در قالب افکار عمومی و خواه در قالب سازوکارهای رسانه‌ای، موضوع اندیشیدن را از پیش تعیین می‌کند. آنچه استقلال روشنفکر را تضمین می‌کند، نه مخالفت دائمی با جامعه ونه همسویی دائمی با آن، بلکه حفظ خودمختاری نسبی داوری در برابر فشارهای ساختاری میدان است.

تاریخ اندیشه نشان می‌دهد که بسیاری از مهم‌ترین مداخلات روشنفکری دقیقاً در زمانی رخ داده‌اند که با افکار عمومی همسو نبوده‌اند. اگر روشنفکر همواره منتظر تأیید اکثریت می‌ماند، بسیاری از بدیهیات امروز هرگز به چالش کشیده نمی‌شدند. روشنفکری دقیقاً از آنجا آغاز می‌شود که فرد حاضر باشد هزینه نامحبوب شدن را بپردازد، بی‌آنکه استقلال داوری خود را واگذار کند.

همسو نشدن با قدرت رسمی یکی از هشدارهایی است که همیشه به روشنفکر داده می‌شود، اما خطر اصلی برای روشنفکر فقط همسویی با قدرت رسمی نیست؛ بلکه همسویی بی‌تأمل با هر گفتمان تثبیت‌شده‌ای است، حتی اگر آن گفتمان در قالب افکار عمومی، جنبش اجتماعی یا ضدقدرت ظاهر شود.

فوکو بارها نشان داده است که قدرت صرفاً در دولت یا نهادهای رسمی متمرکز نیست؛ بلکه در زبان، رسانه، دانش و سازوکارهای تولید حقیقت نیز جریان دارد. بنابراین، هر جا که معنایی از نقد مصون شود و به شعاری غیرقابل پرسش تبدیل گردد، همان‌جا امکان شکل‌گیری رابطه‌ای تازه با قدرت نیز وجود دارد.

از همین رو، روشنفکر پیش از نقد جامعه باید نسبت به موقعیت خود نیز آگاه باشد. به تعبیر بوردیو، بازاندیشی درباره جایگاه خویش بخشی از خود عمل روشنفکری است. او باید همواره از خود بپرسد: از کجا سخن می‌گویم؟ چه سرمایه‌ای امکان سخن گفتن مرا فراهم کرده است؟ چه چیزهایی را به دلیل موقعیتم نمی‌توانم ببینم؟ روشنفکری بدون این خودانتقادی، به‌سادگی به نوعی اقتدار معرفتی تازه تبدیل می‌شود.

روشنفکر نه قاضی بیرون از جامعه است، نه قدیس اخلاقی و نه سخنگوی افکار عمومی. او کنشگری موقعیت‌مند درون شبکه‌های دانش و قدرت است که مسئولیتش نه بازتاب دادن جهان، بلکه مسئله‌مند کردن آن است. جامعه برای پیشرفت، بیش از کسانی که احساساتش را تکرار می‌کنند، به کسانی نیاز دارد که بتوانند در میانه غوغای جمعی، امکان اندیشیدن را زنده نگه دارند. اگر روشنفکر نیز فقط به دنبال خوشامد جامعه باشد، دیگر چیزی به فهم جمعی نمی‌افزاید و فقط به پژواک همان صدایی تبدیل می‌شود که پیش از او نیز از هزاران بلندگو شنیده می‌شد.

در واقع، پرسش اصلی آن نیست که روشنفکر در کنار مردم ایستاده است یا در برابر آنها؛ این دوگانه خود محصول همان منطقی است که جهان اجتماعی را به انتخاب‌هایی ساده و متقابل فرو می‌کاهد. مسئله این است که آیا مداخله روشنفکر امکان تازه‌ای برای فهم روابط قدرت، سازوکارهای سلطه و پیچیدگی امر اجتماعی فراهم می‌کند یا صرفاً یکی از روایت‌های مسلط را بازتولید می‌کند. همسویی با افکار عمومی نه فضیلت است، نه رذیلت؛ همان‌طور که مخالفت با آن نیز فی‌نفسه ارزش معرفتی ندارد. آنچه اهمیت دارد، استقلال معیار اندیشیدن از منطق تأیید اجتماعی است.

از همین رو، روشنفکر را نمی‌توان با میزان محبوبیت، تعداد موافقان یا شدت همدلی عمومی سنجید. این معیارها بیش از آنکه درباره کیفیت مداخله معرفتی چیزی بگویند، درباره جایگاه او در میدان تولید سرمایه نمادین سخن می‌گویند.

اگر قرار باشد افق اندیشیدن از پیش توسط آنچه جامعه مایل به شنیدن آن است تعیین شود، روشنفکری به یکی از اشکال مدیریت افکار عمومی تقلیل خواهد یافت. اما اگر بتواند امکان پرسش از همان بدیهیاتی را فراهم کند که جامعه، قدرت و حتی خود روشنفکر طبیعی و مسلم فرض کرده‌اند، آنگاه مداخله او واجد کارکردی جامعه‌شناختی خواهد بود؛ نه به این دلیل که حقیقت را نمایندگی می‌کند، بلکه چون امکان مسئله‌مند شدن آنچه بدیهی انگاشته شده است را حفظ می‌کند.»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *