یاسر عرب، مستندساز و پژوهشگر، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
جادوگر در مغولستان نام یک انیمیشن ژاپنی است که داستانش در ایرانِ قرن سیزدهم و همزمان با حمله مغول میگذرد. من هنگام دیدن آن، به صحنهای برخوردم که شخصیت اصلی داستان، دختری به نام ستاره، زیر فشار اسارت و رنج، تصمیم میگیرد به سمت نیروهای مغول برود؛ انگار میخواهد خود را در معرض تیر آنها قرار دهد تا از وضعیت بردگی خلاص شود. بعدها نام او به فاطمه تغییر میکند.
همین صحنه یک سؤال در ذهنم شکل داد: واقعاً در آن دوره، با آن حجم از کشتار و ویرانی و فقر و ناامنی، خودکشی در جامعه ایران چقدر وجود داشته است؟
برای پیدا کردن جواب، به تاریخ نگاه کردم. واقعیت این است که منابع تاریخی آن دوره اطلاعات دقیقی درباره خودکشی مردم عادی به ما نمیدهند. بیشتر تاریخنگاریها درباره پادشاهان، جنگها، کشتارها و اتفاقات سیاسی نوشته شدهاند. بنابراین نمیتوانم بگویم آن زمان خودکشی کم بوده؛ فقط میتوانم بگویم شواهد کافی نداریم که نشان دهد خودکشی یک مسئله اجتماعی گسترده بوده است.
و یک نکته مهم هم این است که برخلاف برداشتی که ابتدا از انیمیشن داشتم، در خود «جادوگر در مغولستان» هم اشاره یا صحنههایی از خودکشی ایرانیان وجود ندارد. تنها همین تصمیم ستاره است؛ تصمیمی که در شرایط فشار و اسارت گرفته میشود و با این حال، برای من همان سؤال بزرگتر را ایجاد کرد.
آدمهای آن دوره واقعاً چیزهای وحشتناکی را تحمل میکردند. شهرها ویران میشد، آدمها کشته یا اسیر میشدند، بیماری و گرسنگی بود، امکانات پزشکی تقریباً وجود نداشت، سفر و ارتباط دشوار بود و امنیت معنای امروزی خودش را نداشت. اگر میزان رنج بهتنهایی تعیینکننده خودکشی باشد، باید انتظار داشته باشیم در چنین دورههایی با موج بسیار بزرگی از خودکشی روبهرو شده باشیم.
پس باید جای دیگری را نگاه کنم. در چند قرن گذشته فقط شرایط زندگی ما تغییر نکرده، «گفتمان زندگی» هم تغییر کرده است؛ یعنی آنچه به ما میگوید زندگی چیست، برای چه باید زندگی کرد و در برابر سختی چه باید کرد.
آدم گذشته، حتی اگر آدم مذهبیِ رسمی هم نبود، در جهانی زندگی میکرد که دین، سنت، خانواده، قصه، شعر، ضربالمثل و تجربه نسلهای قبل، دائماً به او میگفتند زندگی فقط خوشی و راحتی نیست. رنج هم جزئی از زندگی است. شکست هم جزئی از زندگی است. فقر، بیماری، مرگ و از دست دادن، لزوماً به این معنا نبودند که زندگی از مسیر خودش خارج شده است.
این همان چیزی است که من با تعبیر «اهل بودن» بهتر میفهمم؛ اینکه آدم فقط صاحب زندگی خودش نبود، بلکه «اهل زندگی» بود. در یک خانواده، یک محله، یک سنت، یک قصه و یک جهان معنایی زندگی میکرد. زندگی فقط پروژه شخصی من نبود که اگر مطابق میل من پیش نرفت، بتوانم کل پروژه را تعطیل کنم.
نگاه به مرگ هم در آن جهان متفاوت بود. مرگ چیزی دور از زندگی نبود، اما این به معنای مرگدوستی یا تشویق به خودکشی نبود؛ درست برعکس. در جهان دینی، زندگی امانت و دارای معنا بود و انسان خودش را مالک مطلق جانش نمیدانست. مرگآگاهی قرار بود به زندگی معنا بدهد، نه اینکه آدم را از زندگی منصرف کند. خودکشی هم در همین جهان دینی اساساً امری ممنوع و خلاف این نگاه بود.
یک نکته مهم برای من اینجاست: اگر معنای زندگی تغییر کند، معنای مرگ هم تغییر میکند. اگر زندگی را فرصتی برای رسیدن، ساختن، خانواده داشتن، مسئولیت پذیرفتن، رنج کشیدن و امید داشتن ببینم، مرگ یک معنای متفاوت پیدا میکند تا وقتی زندگی را عمدتاً مجموعهای از انتخابهای شخصی، لذت، سلامت، رفاه و کیفیت زندگی بدانم.
البته جهان جدید چیزهای بسیار ارزشمندی هم به ما داده است. علم، پزشکی، حقوق فردی، آموزش عمومی، ارتباطات، شهرنشینی و امکانات زندگی را نمیتوان نادیده گرفت. انسان امروز از بسیاری از رنجهایی که انسان گذشته ناچار بود تحمل کند، رها شده است. مسئله من اصلاً ستایش گذشته نیست.
اتفاقاً همین پیشرفتها بخشی از ماجرا هستند. پزشکی به ما یاد داده است که درد را تا حد ممکن از زندگی حذف کنیم. علم به ما امکان کنترل بیشتری بر محیط داده است. شهر مدرن، زندگی را از بسیاری از محدودیتهای طبیعت جدا کرده. ما بیشتر از گذشته درباره حق انتخاب، حق زندگی، بدن، رفاه و کیفیت زندگی حرف میزنیم.
در کنار این دستاوردها، «منِ فردی» هم بزرگتر شده است. انسان امروز بیش از گذشته خودش را صاحب حق انتخاب، صاحب بدن، صاحب خواستهها و صاحب آینده خودش میداند. این به خودی خود چیز بدی نیست. اما وقتی اختیار و انتظار ما از زندگی بالا میرود، تحمل بیاختیاری، شکست و از دست دادن کنترل هم میتواند سختتر شود.
اینجا به یک تصویر دیگر میرسم که مدتی است در ذهنم مانده: یک سیب را روی میز گذاشتهایم و امروز آنقدر قهوهای و له شده که دیگر کسی حاضر نیست آن را بخورد. میپرسیم این سیب دقیقاً کی فاسد شد؟ میگوییم دیروز؛ چون دیروز دیگر قابل خوردن نبود. اما اگر به دیروز هم برگردیم، باز میتوانیم همین سؤال را بپرسیم. واقعیت این است که فرایند فاسد شدن سیب از همان زمانی شروع شده که از درخت جدا شده؛ فقط سرعت این فرایند به شرایطی که در آن قرار گرفته بستگی دارد.
من به خودکشی هم از این زاویه نگاه میکنم. خودکشی لزوماً از لحظهای شروع نمیشود که بدن آدم وارد یک اقدام فیزیکی میشود. آن اتفاق میتواند آخرین حلقه یک فرایند طولانیتر باشد؛ فرایندی که در آن امید، توان ادامه دادن، تعلق، رابطه با دیگران و معنای زندگی کمکم آسیب دیدهاند. روانشناسی امروز هم میان شکلگیری افکار خودکشی و تبدیل شدن این افکار به اقدام تفاوت میگذارد. بنابراین آن لحظه نهایی را نمیشود تمام داستان دانست.
اینجا بحث برای من یک قدم عمیقتر میشود. اگر آدم کمکم از معنای زندگی جدا شود، اگر آینده دیگر برایش تصویری نداشته باشد، اگر احساس کند جایی در این جهان ندارد یا بودنش برای دیگران فایدهای ندارد، چیزی در درون او پیش از آنکه بدنش آسیب ببیند، آسیب دیده است. به تعبیر خودم، خودکشی میتواند خیلی پیشتر از آن لحظه فیزیکی آغاز شده باشد؛ از جایی که امید و معنا شروع به مردن میکنند.
و اینجا یک سؤال بالاتر هم وجود دارد. مسئله فقط از دست دادن «معنای زندگی» نیست؛ پشت معنای زندگی، پرسش بنیادیتری درباره «بودن» وجود دارد. من کی هستم؟ از کجا آمدهام؟ برای چه آمدهام؟ قرار است چه کنم؟ و به کجا میروم؟ وقتی این پرسشهای بالادستی از زندگی حذف میشوند یا دیگر پاسخی برایشان نداریم، معنای زندگی هم کمکم سست میشود و با سست شدن معنای زندگی، رابطه ما با مرگ هم تغییر میکند.
اینجا به چیزی شبیه «قرارداد اجتماعی زندگی» میرسم. انگار در گذشته، قرارداد نانوشته زندگی این بود که زندگی ترکیبی از رنج و شادی است؛ سختی میآید، باید از آن عبور کرد، باید کمک گرفت، باید صبر کرد و باید دوباره ساخت. اما در جهان جدید، کمکم این انتظار شکل گرفته که زندگی باید تا حد ممکن با خواستههای من، انتخابهای من و کیفیت مطلوب من هماهنگ باشد.
در ایران امروز، این بحث بدون دیدن واقعیتهای سیاسی و اقتصادی ناقص است. انسان ایرانی واقعاً با فشارهای سنگین اقتصادی و اجتماعی و سیاسی روبهروست. تحریم، تورم، کاهش قدرت خرید، محدودیتهای اجتماعی، فرسودگی اداری و سیاسی، بیثباتی و مهمتر از همه نامعلوم بودن آینده، فشارهای واقعی هستند.
بنابراین اگر کسی امروز احساس کند زندگی برایش سخت و حتی تحملناپذیر شده، نباید فوراً به او گفت «ظرفیتت کم است» یا «نسلهای قبل سختی کشیدند و تو هم باید بکشی». خیلی از این ناتوانیها و خستگیها، پاسخ به شرایط واقعیاند.
اما در همین شرایط، یک سؤال مهم باقی میماند: چرا یک فشار مشابه برای یک نفر تبدیل میشود به «باید از این دوره عبور کنم» و برای دیگری تبدیل میشود به «دیگر نمیتوانم ادامه بدهم»؟ تفاوت فقط در شدت فشار نیست. به این هم مربوط است که آدم چه تصویری از آینده دارد، چه کسی را کنار خودش میبیند، چقدر احساس تعلق میکند و اصلاً برای ادامه دادن چه معنایی پیدا میکند.
مثلاً یک کودک در روستایی دورافتاده ممکن است در گرمای شدید، با امکانات بسیار کم و حتی بدون برق زندگی کند، اما در همان محیط، زندگی برایش یک امر طبیعی و جمعی است. خانواده، همسایه، طبیعت، کار، بازی و روابط انسانی همه بخشی از همان زندگیاند. در مقابل، ممکن است پرستاری در یک بیمارستان مجهز، با کولر و امکانات پزشکی، به دلیل مواجهه مداوم با درد آدمها، فشار اقتصادی، خستگی و احساس بیآیندگی، به نقطهای برسد که ادامه دادن برایش دشوار شود.
پس پرسش فقط این نیست که «کدامیک بیشتر رنج میکشد؟» پرسش این است که «هرکدام رنج خودش را چگونه معنا میکند؟» رنجی که درون یک شبکه از معنا، خانواده، تعلق و امید قرار گرفته، با رنجی که آدم آن را بیمعنا، بیپایان و بدون چشمانداز آینده میبیند، یک تجربه نیست.
حتی کرونا هم بخشی از این تغییر را به ما نشان داد. ما در مدت کوتاهی با حجم عظیمی از خبر مرگ، تصویر بیمارستان، آمار فوت و ترس از مرگ روبهرو شدیم. رسانه و شبکههای اجتماعی هم مرز میان رنج شخصی و رنج دیگران را تا حد زیادی از بین بردند. انسان امروز بیش از هر زمان دیگری با رنج دیگران در تماس است، بدون اینکه همیشه ابزار کافی برای معنا دادن به این حجم از رنج داشته باشد.
برای همین، من نمیخواهم خودکشی در ایران امروز را فقط با اقتصاد توضیح بدهم، یا فقط با سیاست، یا فقط با روانشناسی فردی. هیچکدام به تنهایی برای من توضیح کافی نیستند. رنج واقعی وجود دارد؛ بحران اقتصادی و سیاسی وجود دارد؛ تنهایی و تغییر خانواده وجود دارد؛ فردگرایی و تغییر سبک زندگی وجود دارد؛ و در کنار همه اینها، رابطه ما با خودِ مفهوم زندگی هم تغییر کرده است.
من فکر نمیکنم انسان امروز صرفاً ضعیفتر از انسان گذشته شده باشد. انسان امروز در بسیاری از موارد آگاهتر، مطالبهگرتر و صاحب حق بیشتری است. اما همزمان بخشی از آن شبکه قدیمیِ معنا، تعلق و امید را هم از دست داده است. یعنی هم رنجهای جدیدی پیدا کرده و هم بعضی از ابزارهای قدیمیِ تحمل و معنا دادن به رنج را.
و حالا دوباره برمیگردم به همان صحنه و همان سؤال اول. چیزی که در چند قرن گذشته تغییر کرده، فقط شیوه زندگی ما نیست؛ تعریف ما از اینکه «زندگی برای چیست» هم تغییر کرده است. اگر این تغییر را جدی بگیریم، برای فهم خودکشی امروز، باید قبل از هر چیز بفهمیم چه بر سر معنای بودن، معنای زندگی و معنای مرگ آمده است.
خودکشی در آخرین لحظه با یک اتفاق فیزیکی دیده میشود، اما فرایند آن میتواند بسیار زودتر آغاز شده باشد؛ درست مثل همان سیب که روزی روی درخت بوده و زمانی که هنوز هیچکس نمیگفت «فاسد شده»، فرایند فاسد شدنش آغاز شده بود. سؤال من این است که در جامعه امروز، این فرایند از کجا شروع میشود؟ از کجا امید، تعلق، توان ادامه دادن و معنای زندگی کمکم از دست میروند؟ اگر این نقطه را پیدا کنیم، تازه به جای اینکه فقط درباره «مرگ» حرف بزنیم، میتوانیم درباره نجات «زندگی» حرف بزنیم.
انتهای پیام




