در دفاع از نگاه چندعلتی به توسعه | رضا بهرامی

رضا بهرامی در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است نوشت:

در سال‌های اخیر، کمتر کتابی در حوزه توسعه به اندازه «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند»، اثر دارون عجم‌اوغلو و جیمز رابینسون، بر فضای فکری ایران تأثیر گذاشته است. این کتاب با رد نقش جغرافیا، فرهنگ و منابع طبیعی به‌عنوان عوامل تعیین‌کننده توسعه، استدلال می‌کند که کشورها بیش از هر چیز، به دلیل کیفیت نهادهای سیاسی و اقتصادی خود موفق یا ناموفق می‌شوند. از نگاه نویسندگان، نهادهای فراگیر زمینه نوآوری، سرمایه‌گذاری و مشارکت عمومی را فراهم می‌کنند، در حالی که نهادهای استثماری قدرت و ثروت را در دست گروهی محدود متمرکز کرده و مانع توسعه می‌شوند. این چارچوب نظری، بی‌تردید یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اقتصاد سیاسی معاصر است و سهم بزرگی در بازگرداندن نقش نهادها به ادبیات توسعه داشته است.

با این حال، مسئله از جایی آغاز می‌شود که این نظریه به تبیینی جامع برای همه مسائل توسعه تبدیل شود. در سال‌های اخیر، در بخشی از فضای روشنفکری ایران این برداشت رواج یافته است که گویی تمامی مشکلات توسعه را می‌توان صرفاً با ارجاع به کیفیت نهادها توضیح داد. این نگاه، در عمل به نوعی تقلیل‌گرایی می‌انجامد، زیرا فرآیند توسعه بسیار پیچیده‌تر از آن است که به یک متغیر واحد فروکاسته شود.

جالب آن‌که یکی از مهم‌ترین منتقدان این ساده‌سازی، فرانسیس فوکویاما است؛ اندیشمندی که خود از مدافعان جدی نقش نهادها در توسعه به شمار می‌رود. فوکویاما معتقد است عجم‌اوغلو و رابینسون مفهوم «نهادهای فراگیر» را بیش از اندازه کلی تعریف کرده‌اند و میان مؤلفه‌هایی مانند دولت کارآمد، حاکمیت قانون و دموکراسی تمایز کافی قائل نشده‌اند. به اعتقاد او، این مؤلفه‌ها الزاماً هم‌زمان رشد نمی‌کنند و اثر یکسانی بر توسعه ندارند. مهم‌تر آنکه تجربه چین نشان می‌دهد تقسیم‌بندی نهادها به «فراگیر» و «استثماری» برای توضیح همه مسیرهای توسعه کفایت نمی‌کند.

چین دقیقاً همان نمونه‌ای است که نظریه‌های تک‌عاملی را به چالش می‌کشد. این کشور در حالی طی چهار دهه گذشته یکی از سریع‌ترین رشدهای اقتصادی تاریخ را تجربه کرده است که همچنان از بسیاری از ویژگی‌های نهادهای سیاسی فراگیر، به معنای مورد نظر نویسندگان کتاب، برخوردار نیست. البته عجم‌اوغلو و رابینسون استدلال می‌کنند که این رشد پایدار نخواهد ماند و محدودیت‌های نهادی در نهایت خود را نشان خواهد داد؛ اما حتی اگر این پیش‌بینی روزی محقق شود، باز هم پرسش اصلی پابرجاست: چگونه بزرگ‌ترین جهش اقتصادی چند دهه اخیر را می‌توان تنها با تکیه بر چارچوب دوگانه «فراگیر» و «استثماری» توضیح داد؟ همین پرسش نشان می‌دهد که نظریه توسعه باید ظرفیت بیشتری برای تبیین پیچیدگی‌های تاریخی داشته باشد.

اهمیت این نقد زمانی بیشتر آشکار می‌شود که بخواهیم از سطح مقایسه کشورها به تحلیل توسعه در ایران برسیم. آیا همه مسائل توسعه در ایران را می‌توان تنها با ارجاع به نهادها توضیح داد؟ اگر کیفیت نهادها تنها عامل تعیین‌کننده بود، انتظار می‌رفت همه استان‌های کشور که تحت یک ساختار حقوقی و سیاسی واحد قرار دارند، مسیرهای نسبتاً مشابهی را در فرآیند توسعه طی کنند؛ اما واقعیت چنین نیست. تفاوت‌های توسعه‌ای میان مناطق مختلف کشور نشان می‌دهد که در کنار نهادها، عوامل دیگری نیز بر روند توسعه اثرگذارند.

ایران نمونه روشنی از این واقعیت است. موقعیت ژئوپلیتیکی کشور، قرار گرفتن در یکی از پرتنش‌ترین مناطق جهان، تجربه جنگ‌ها در بیش از یک قرن اخیر، وابستگی تاریخی اقتصاد به درآمدهای نفتی، سیاست‌های تمرکزگرایانه، شیوه تخصیص منابع، تحریم‌های بین‌المللی و کیفیت حکمرانی، همگی در کنار کیفیت نهادها بر مسیر توسعه کشور اثر گذاشته‌اند. نادیده گرفتن هر یک از این عوامل، تصویری ناقص از واقعیت ارائه می‌دهد.

در ادبیات جدید توسعه نیز به‌تدریج همین نگاه چندبعدی تقویت شده است. پژوهشگران، علاوه بر کیفیت نهادها، بر عواملی مانند ساختار اقتصاد جهانی، مسیرهای تاریخی، موقعیت جغرافیایی، سرمایه انسانی، تنوع تولید، ظرفیت دولت و حتی شبکه‌های تجاری تأکید می‌کنند. به بیان دیگر، نهادها بسیار مهم‌اند، اما تنها بازیگر این میدان نیستند.

بدین‌ترتیب، شاید مهم‌ترین درس کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» این باشد که بدون نهادهای کارآمد، دستیابی به توسعه پایدار دشوار خواهد بود؛ اما همه‌چیز به نهادها خلاصه نمی‌شود. برای فهم فرآیند توسعه در ایران، به یک چارچوب تحلیلی چندعلتی نیاز داریم؛ چارچوبی که نهادها را در کنار جغرافیا، جنگ، تحریم‌ها، تاریخ، ساختار اقتصاد نفتی، سیاست‌گذاری عمومی و اقتصاد سیاسی کشور مورد تحلیل قرار دهد.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *