عظیم محمودآبادی، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز:
«شاه شاپور ذوالاکتاب به جنگ با ساطرون، پادشاه حضر، برخاست و دو سال او را در محاصرهی خود گرفت. روزی دختر ساطرون از بالا به پایین نگریست و نگاهش در حالی به شاپور افتاد که جامهای از دیبا به تن داشت. زرینتاجی هم بر سر داشت که آن را با زبرجد و یاقوت و مروارید آراسته بودند. بسیار زیبا بود. وقتی چنین دید، پنهانی به او پیغام فرستاد به این مضمون که: «آیا اگر دروازهی حضر را بر تو بگشایم، با من ازدواج میکنی؟»
شاپور در پاسخ گفت: آری.
وقتی شب شد، ساطرون مِی خورد و مست شد و سراسر شب مست بود و آنگاه دخترش کلیدهای دروازهی حضر را از زیر بالین او برداشت و آن را بهدست یکی از غلامهایش داد و او نیز دروازه را گشود و شاپور وارد شد و ساطرون را کشت و کشتن مردم حضر را روا شمرد و آنجا را ویران کرد و دختر ساطرون را نیز با خود از آنجا برد و با او ازدواج کرد.
آنگاه شبی [آن زن] بر بستر خود خفته بود که بر یک پهلو آرام نمیگرفت و در خواب نمیرفت. پادشاه فرمان داد شمعی بیاورند و بسترش را وارسی کردند و بر آن برگ آسی (مورد = ریحان) یافتند. شاپور وقتی داستان را چنین دید، به او گفت: آیا همین است که امشب خواب را از چشمانت باز گرفت؟
او در پاسخ گفت: آری.
شاپور پرسید: پدرت با تو چگونه رفتار میکرد؟
آن زن گفت: بستری از جنس دیبا برای من گسترده بود و لباسهایم را از حریر قرار داده بود و از مغز استخوان خوراکم میداد و نوشیدنیام شراب بود.
پادشاه گفت: آیا پاداش پدرت همان بود که با او رفتار کردی؟ اکنون چه بسا اگر من در چنان موقعیتی قرار گیرم، هر چه زودتر با من نیز چنین رفتار خواهی کرد.
آنگاه دستور داد گیسوانش را به دم اسبی ببندند و پس از آن اسب شروع به دویدن کرد تا اینکه چنین حالتی به مرگ او انجامید».
(سیره ابنهشام، ترجمهی مسعود انصاری، انتشارات مولی، چاپ اول، ۱۳۹۲، ج۱، صص. ۱۰۶، ۱۰۷)
سخن بر سر شرافت نیست که با این جماعت از شرف گفتن همانا به قول شیخ اجل، وسمه بر ابروی کور کشیدن است. اما فارغ از آن، حماقت نیز در آن مراسم کذایی جایزهستانی و آن اعلامیهی سیاسی آبکی خواندن موج میزد.
اینکه تصور کنند مفاخر جزایر اپستینی و متحدانشان بعد از آنکه زبانم لال خرشان از پل گذشت، با این دخترکان پنجه به روی مام کشیده، به همان سیاقی رفتار کنند که اکنون میکنند، وهمی است که قرنها قبل نیز نیای مرامی ایشان (دختر ساطرون، پادشاه حیره) به آن مبتلا بود!
اما این لالههای نامرزبان کجا و توقع عنایتی به تاریخ و مطالعه کجا؟ این جماعت حتی استطاعت عبرت گرفتن از سلف ناصالح خود، یعنی امثال نافرخنژادها، ناارجمندها و فهرست بلندبالای دیگرانی که قلم حتی از نوشتن نام ننگینشان شرم دارد، را هم ندارند.
فاعتبروا یا اولیالابصار.
انتهای پیام




