جستاری در گریز انسان ایرانی از کتاب‌خوانی | تبارشناسی انسداد فرهنگی در زیست اضطراری

حسین دلیر، روزنامه‌نگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

سالیانی است که نقد بحران کتاب‌نخوانی در ایران، میان دو تقلیل‌گرایی مکرر نوسان می‌کند. یا انگشت اتهام به‌سوی ‏رسانه‌های دیجیتال نشانه می‌رود، یا مسئله به کم‌کاری دستگاه‌های متولی فرهنگ و آموزش تقلیل می‌یابد. این ‏مناقشه‌ی عقیم، تحلیل را در سطح نشانه‌ها متوقف ساخته است. مسئله‌ی اصلی کتاب‌نخوانی در جامعه ایران، نه ‏خطای تربیتی نسل جدید است و نه صرفاً قصور ساختاری نهادها؛ از منظری ماهوی‌تر، این عارضه بنیادین به ‏فروپاشی اقتصاد زمان و زوال فراغت روانی در زیست روزمره بازمی‌گردد. خواندن، بیش از اندرز و انگیزه، متکی بر ‏ثبات روانی و کفایت زمان بی‌دغدغه است؛ دو کیفیت حیاتی که در ساختار اضطراری اقتصاد و اجتماع ما، میل به ‏قربانی شدن دارند.

شهروندی که زیر فشار بی‌امان تکانه‌های اقتصادی، در جنگ و گریزی مداوم برای بقا به سر می‌برد، توانایی ذهنی و ‏آرامش روانی لازم برای به دست گرفتن کتاب ندارد. خواندن، به تمرکز، بردباری و سرمایه‌گذاری عاطفی در بلندمدت ‏نیازمند است؛ در حالی که ذهن ترومازده و مضطرب، به رفتارهای بازتابی، تسکین‌های آنی و مصرف رگباری داده‌ها ‏پناه می‌برد. در این برش تحلیلی، اتهام‌زنی به فناوری‌های ارتباطی، حکایت از ناآگاهی نسبت به کارکرد شناختی آن‌ها ‏دارد. پیمایش‌های بی‌هدف (اسکرولینگ) در فضای مجازی، نشانه‌ی فراغت نیست؛ بلکه مکانیسمی دفاعی برای فرار از ‏آگاهی دردناک و مقابله با سکوت انزواطلبانه است. در این فرایند، پناه بردن به پیام‌های ساندویچی، نوعی خوددرمانی ‏روانی در برابر زیستی سرشار از بلاتکلیفی محسوب می‌شود.

همگام با این پناه‌جویی روانی، ظهور و تکوین ابزارهای نوین و هوش مصنوعی نیز انحصار چندصدساله کتاب به‌منزله ‏تنها درگاه یادگیری و کسب آگاهی را در هم شکسته است. نسل جدید با منطقی قابل دفاع می‌پرسد مادامی که ‏هوش مصنوعی و بسترهای تعاملی می‌توانند عصاره دانش، تحلیل‌های ترکیبی و پاسخ‌های مسئله‌محور را در چشم ‏برهم‌زدنی صورت‌بندی کنند، چرا باید زمان مضاعفی را صرف خوانش خط به خط کرد؟ از منظر کارکردگرایی ‏محض، خرده گرفتن بر این نگرش آسان نیست. اما چالش فلسفی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از تقلیل‌یافتگی ‏مفهوم معرفت به انباشت اطلاعات و خلاصه‌سازی. هوش مصنوعی و شبکه‌های اجتماعی نیاز دسترسی به داده را ‏برطرف می‌سازند، اما مهارت تفکر عمیق و تأمل درونی درگیر با متن را -که شاکله اصلی شخصیت نقاد است- به ‏محاق می‌برند.

ریشه‌های امتناع از تعمق و تأمل را در بستری وسیع‌تر باید ‏کاوید. از منظر تاریخی، زیست فرهنگی ایران همواره بر ‏بنیاد شفاهیّت استوار بوده است؛ از نقالی و روایتگری سینه‌به‌سینه تا رویکردهای کلامی در مناسبات آیینی و ‏اجتماعی. با ورود ابزارهای جدید، جامعه ایرانی بی‌آنکه مرحله تثبیت و نهادینه شدن فرهنگ مکتوب را به‌صورت ‏فراگیر و عمیق تجربه کند، مستقیماً از شفاهیّت سنتی به شفاهیّت و بصریّت مدرن و الگوریتمی گام نهاد. این پرش ‏تاریخی و البته ناقص، مکتوب را به پدیده‌ای نیمه‌بیگانه بدل کرد. وقتی الگوریتم‌های هوشمند و رسانه‌های دیداری-‏شنیداری، همان کارکرد روایی و دانشی را با سرعتی بی‌سابقه ارائه می‌دهند، ذهن ایرانی که به کلام غیرمکتوب ‏عادت دیرینه دارد، دلیلی برای خوانش ملال‌آور متن طولانی و تحلیل پیچیده نمی‌بیند.

در کنار این گسست تاریخی، از منظر جامعه‌شناختی نیز شاهد فروپاشی کتاب‌خوانی بر اثر از دست رفتن سرمایه ‏نمادین کتاب در مناسبات طبقاتی هستیم. روزگاری انس با کتاب و برخورداری از کتابخانه شخصی، نشانه شأنیت، ‏تمایز اجتماعی و منزلت نخبگانی محسوب می‌شد. با غلبه کالاسالاری نمایشی و جابه‌جایی معیارهای منزلت به سمت ‏الگوهای ثروت زودرس، دانایی مکتوب کارکرد تحرک اجتماعی خود را از دست داد. با همه‌ی دریغ و تلخی باید گفت، ‏دریافت عینی جامعه امروز به شهروند تلنگر می‌زند که دانش مکتوب نه در پی توانمندسازی است و نه در معادلات ‏قدرت و ثروت، وزنی دارد. برآیند چنین نگرش و پنداری، از کتاب کالایی زائد و بی‌مصرف می‌سازد. هنگامی که ‏کارکرد نهاد دانایی بی‌اعتبار شمرده شود، کتاب نیز به‌تدریج از متن زندگی عمومی رانده و به حاشیه زیست ‏اجتماعی تبعید می‌گردد.

این انسداد ساختاری و منزلت‌زدایی از دانایی، در عملکرد نظام آموزشی ژرفایی بیشتر می‌یابد. الگوریتم ذهنی ‏دانش‌آموز و دانشجوی ایرانی، بر پایه منطق پاداش آنی و خوانش تکلیفی برنامه‌ریزی شده است. مطالعه در این ‏ساختار، نه راهی به توسعه اندیشه یا گشودن افق‌های جدید، که ابزاری برای موفقیت در آزمون‌ها و دریافت مدرک ‏تلقی می‌شود. ذهن محصل و حتی دانشجوی ما چنان با کتاب‌های درسی و کمک‌درسی کم‌فایده تخدیر گشته که ‏مواجهه با متن غیردرسی را فاقد الزامات عینی و پاداش فوری می‌داند. این برنامه‌ریزی کارکردگرا، خواندن را به ‏الگویی شرطی‌شده و ملال‌آور بدل ساخته و توان تأمل در متون غیرتکلیفی را در جویندگان دانش خاموش کرده ‏است.

لایه عامل و مکمل این بحران چندوجهی، گسست میان محتوای تولیدشده و واقعیت زندگی است. بخش مهمی از ‏مکتوبات و ترجمه‌های موجود در بازار، در ایجاد پیوند عینی با مسائل ملموس و بحران‌های موجودیتیِ انسان ایرانی ‏ناکام‌اند. متن وقتی نتواند گرهی از بحران معنا و رنج‌های انضمامی زیست انسانی بگشاید، به تمرینی انتزاعی و ‏بی‌ارتباط با واقعیت او سقوط می‌کند. شکاف میان نیازهای عینی جامعه با محتوای مندرج در کتاب‌ها، نوعی ‏بی‌پیوستگی میان جهانِ متن و جهانِ واقع پدید می‌آورد؛ امری که رغبت عمومی به پیگیری رسانه‌های نوشتاری ‏جدی را، حتی بر بسترهای الکترونیک نیز به حداقل رسانده است.

این گزاره‌ها ما را به حقیقتی ناگزیر رهنمون می‌سازد؛ احیای کتاب‌خوانی و افزایش میل به مطالعه در جامعه ایران، ‏نیازمند عبور قاطع از شعارهای نمایشی، جشنواره‌های بی‌ثمر و روندهای درسی تکراری است. تا زمانی که بستر ‏روان‌شناختی جامعه درگیر اضطراب بقاست، مناسبات اجتماعی، سرمایه دانشی را به حاشیه می‌راند. در چنین ‏شرایطی، فناوری‌ها صرفاً ابزاری برای سرعت‌بخشی به مصرف اطلاعات باقی می‌مانند و هیچ نهاد رسمی توان ‏بازگرداندن کتاب به متن زندگی را نخواهد داشت.

آشتی با کتاب، موعظه اخلاقی و نصایح عاقلانه نمی‌خواهد؛ بازیابی فراغت روانی و بازتعریف نسبتِ انسان با ژرفای ‏اندیشه، کافی است تا او به خواندن ترغیب گردد. کتاب باید ماهیت خود را از تکلیف اداری یا کالای نمایشی تغییر ‏دهد و پناهگاهی برای بازپس‌گیری تمرکز، تفکر و هویت خویشتن در برابر آشفتگی روزمره شود.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *