ساسان حبیبوند، نویسنده و مولویپژوه، در کانال تلگرامی خود نوشت:
«دوستانی که کارهای من را دنبال میکنند میدانند که به نظر من، ریشهٔ اصلی رنجها و فلاکتهای بشر، تحقیرزدگی است؛ یعنی باور به کوچکی، کمارزشی و ناتوانیِ خود و (نتیجتاً) دیگر انسانها؛ باوری که اغلب، القایی و ناخودآگاه است. تحقیرزدگی یک معضل عظیم بشری است با شکلها، مصادیق، تبعات و رنجهای بیشمار و رنگارنگ.
رایجترین جایی که تحقیرزدگی نمایان میشود، خودباختگی آدمهاست.
خودباختگی ـ به تعریف بنده ـ یعنی خود را ضعیف یا کممقدار دانستن و در عوض، دیگران را مهم و صاحب وزن و تأثیر دیدن.
شما به اطرافتان نگاه کنید. هر کسی را که میبینید، به یک شخص یا چیزی، خودش را و عقلش را و جرأتش را باخته است. یکی از شاه یا شاهزاده برای خود بت درست کرده و او را میپرستد، دومی همهچیزش نیچه است، سومی به مولوی آویزان شده، نفر چهارم خدایش بوداست و نفر پنجم همهاش «مارکس، مارکس» میکند. بیشتر این آدمها نه از خودشان تولیدی دارند، نه عقیدهای، نه حتی جرأتِ داشتنِ تولید یا نقد یا نوآوری را به خود میدهند. در حقیقت، خود را در حد و اندازهٔ نظر دادن و نظر داشتن نمیبینند و این یعنی خودباختگی.
دوست عزیزم، گیرم که آن آدم خوب، بزرگ و مؤثر و مهم یا هر چیزی است که تو میگویی. اما از خودت بپرس تو که هستی؟ تو چه پیامی برای دنیا داری؟ وزن خودِ تو چیست؟ جای تو کجاست؟ اثر تو کدام است؟
آن آدم اگر بزرگ و مؤثر نیست، معنایش این است که این تویی که دچار خطا و توهمی، پس تویی که مهمی و تویی که نیاز به کمک و توجه داری. و اگر او بهواقع مهم و مؤثر است، از خودت بپرس چه شد که او مهم شد؟ چه شد که اثرگذار شد؟
خواهی دید هیچکدام از انسانهای اثرگذار، دنبالهروی کسی نبودهاند. آنها مرعوب این و خودباختهٔ آن نشدند، بلکه جرأتِ فکر کردن به ایدهٔ نو و روشِ نو و منشِ نو را به خود دادند. از همین جسارت و خودباوری است که کار تازهای کردند، حرف تازهای زدند، راه تازهای نشان دادند و بهقول حافظ، “طرحی نو درانداختند”.
آنها هم اگر میخواستند از راه و فکر و نظر این و آن تقلید کنند یا فلانکس را بت کنند و بپرستند، حداکثر میشدند فتوکپیِ مبتذل و دلآزاری از دیگری؛ یکی میشدند مثل هزاران هزارِ دیگر؛ همه مقلد، همه تکراری، همه نسخهبدل هم.
جالب این است که با خیلی از این افراد که حرف میزنی و میبینند که تو فلان گفته را نقد میکنی یا در فلان موضوع، نظر متفاوتی داری، بدون اینکه دلیلت را بپرسند یا در سخنت تأمل کنند، فوراً میگویند: «تو که هستی که نظر بدهی؟» یا «تو که هستی که با فلانی مخالفت کنی؟»
یعنی خودباختگی در اینها چنان بدیهی و ریشهدار است که نمیتوانند خودباوریِ کسی را باور کنند؛ لذا دارند به زبان بیزبانی به شما میگویند: من و تو را چه به این غلطها! تو هم مثل من و بقیه مقلد و خودکهتر باش! تو هم خودت را کوچکتر از آن بدان که نقد کنی و نظر بدهی!
اینها به قول مولوی، از سرِ احولیت تصور میکنند یک نفر، اول «کسی» میشود و بعد نظری میدهد یا یک آدم مهم، اول مهم میشود و بعد چیزی خلق میکند! یعنی مثلاً فردوسی باید اول مهم بشود و بعد شاهنامه را خلق کند، یا بودا باید اول مؤثر بشود و بعد آیین بودیسم را در اعتراض به سنت هندو طرح کند! میبینید که ترس و تحقیرزدگی، انسان را به چه تفکر سطحی و کجومعوجی دچار میکند!؟
دربارهٔ مصادیق و نمونههای تحقیرزدگی، بیشتر خواهم نوشت.»
انتهای پیام





