احسان خانمحمدی روزنامهنگار و دانشآموخته دکتری جامعهشناسی در یادداشتی با عنوان «وهم داریوش و سرزنش قربانی» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
گپوگفت درباره «وهم»، قطعه جدیدی از داریوش اقبالی، این روزها بخش زیادی از فضای مجازی فارسیزبان را به خود اختصاص داده است. ترانهای از خوانندهای که روزگاری یک نسل با «یاور همیشه مؤمن»اش خاطره داشتند؛ آنجا که میخواند: «ای به داد من رسیده تو روزای خودشکستن / ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من» و از یک ناجی بیرونی سخن میگفت، یاوری که در شبهای وحشت چراغ مهربانی بود. اما حالا گویی داریوش بیش از همیشه نسبت به هوادارانش طغیان کرده و کافر میپنداردشان! انگار پشت تریبونی واعظانه نشسته و برای «ما» نسخه میپیچد و میگوید: «این وهم ببین با همه ما چه کرده است / دنیای برای مردم ما پشت پرده است / از دید ما تک تک ما آدم کسی است / ما را توهم توطئه دیوانه کرده است». گویی تنها راه نجات، نه تغییر شرایط بیرونی، که اصلاح ذهن خرافی ماست.
در سالهای اوج موسیقی فارسی در دهههای چهل و پنجاه، داریوش جوان با برخی از آثارش، برندی برای خود ساخته بود که البته بعدها هم کموبیش همان مسیر را ادامه داد. او در طول پنج دهه فعالیت هنریاش، ترانههای ماندگار فراوانی خوانده است؛ از «چشمهمن» و «دستای تو» تا «شقایق» و «ای عشق» و «وطن» و «بوی گندم». آثاری که هرکدام برای نسلها خاطرهساز شدهاند و جایگاه او را در حافظه جمعی ایرانیان تثبیت کردهاند. اما حالا با «وهم»اش تا حد زیادی به آن آثار پیشیناش لگد زده است. این روزها جامعه به کردار و گفتار شخصیتهای سیاسی و هنری، حساسیت بسیار بالایی دارد. نمونه آن ریزش حدود یکمیلیون نفری فالوئرهای یکی از بازیگران مطرح کشور در کمتر از یک روز است. حالا هم دور از انتظار نیست مشاهده آثار لگدی که داریوش با این قطعه به اقبال خود زده، بهگونهای که شاهد آبشدن یکباره هوادارانش باشیم.
نقطهای که قطعه «وهم» در آن قرار میگیرد را اگر پیبگیریم به ادعاهای فرنگیانی میرسیم که چند صباحی از ایران بازدید کرده و مشاهداتشان را در قالب سفرنامه منتشر میکردند. اگر همین نخ تسبیح را ادامه دهیم، به سیاحتنامه ابراهیمبیگ و آثار منورالفکرانی برمیخوریم که انگشت اتهامشان را به سمت مردم میگرفتند و میپنداشتند عقبماندگی ایران آن روزها، از عقبماندگی مردماش است.
اما لحظه مهم تثبیت گفتمانی که بعدها یک ژانر نوشتاری شد، به کتاب «خلقیات ما ایرانیان» محمدعلی جمالزاده در سال ۱۳۴۳ برمیگردد. جمالزاده در این کتاب بهصورت طوفانی و پشتسرهم، خصوصیاتی را به ایرانیها نسبت میدهد که هیچکدامشان شاهد تجربی ندارند. مهدی بازرگان در «سازگاری ایرانی»، محمدعلی ایزدی، حسن نراقی در «جامعهشناسی خودمانی» که بیش از ۴۰ بار تجدید چاپ شد، علیرضاقلی در «جامعهشناسی نخبهکشی» و بسیاری دیگر از خلقیاتنویسان، همان ادعاهایی را مطرح میکنند که داریوش در قطعه «وهم» بهصورت ترانه خوانده است: اینکه مشکل اصلی ایران، ذهنیتِ توهمزده مردم است و راه حل را باید در خودسازی فردی و جمعی جست، همان چیزی که عدهای «فرهنگسازی» مینامند. واژهای جعلی که یکتنه بار تمام مشکلات و نارساییها را به دوش تکتک افراد میاندازد.
آنها بهجای نقد ساختارها و زمینهای که ایرانیان را بهقول خودشان چنین و چنان کرده، انگشت اتهامشان را مستقیماً به سوی همین مردم نشانه میگیرند، مشابه همان کاری که داریوش در قطعه جدیدش انجام داده است. او با برجستهکردن یک ویژگی روانشناختی و بزرگنمایی اغراقآمیز آن تا مرز یک «بیماری جمعی»، به استعارهای دست میزند که فاصلهای عظیم با زیستجهان مخاطبِ خود دارد؛ داریوش از «وهم» میگوید اما «واقعیت»ی را که این وهم را پرورانده، نادیده میگیرد. اشکال اصلی چنین دیدگاهی، خلط علیت ساختاری با اخلاقیات فردی است. سرزنش جامعهای که در طول یک قرن اخیر کوران حوادث بوده و تنها در یک سال دو جنگ بزرگ را از سر گذرانده و حالا با پیامدهای اقتصادی آن جنگ دستوپنجه نرم میکند، نه فقط بیانصافی تاریخی، بلکه کمک به بازتولیدِ همان وضعیتی ست که مدعی نقد آن هستیم.
بااینهمه روشن نیست داریوشِ امروز، با کدام مرجعیت و بر اساس کدام فهم برتر، خود را مجاز میداند که تشخیصِ «وهم» را از «واقعیت»، برای یک ملت ۹۰ میلیونی صادر کند؟ ترانهای که با لحنی قیممآبانه، پیوسته از «ما»ی خطاکار میگوید. در «وهم»، داریوش در مقام مرشد اخلاقی جامعه ظاهر میشود؛ موضعی که او را از جایگاه یک هنرمند، به جایگاه یک ناصح سیاسی تنزل میدهد. این در حالی است که در عرصه موسیقی سیاسی جهان، نمونههای درخشان فراوانی نشان میدهند هنر متعهد، نه با نصیحت از بالا، که با روایتِ درد از درون به کار تغییر میآید. باب دیلن، با ترانههایش صدای نسلی شد که خواهان تغییر بودند.
ویکتور خارا، خواننده شیلیایی، با ترانههای اعتراضیاش، به نماد مبارزه با دیکتاتوری پینوشه تبدیل شد. تفاوت این هنرمندان با داریوش امروز، در این است که آنها بهجای سرزنش، همدلی میکردند. اما داریوش به جای روایت رنج، فرد رنجدیده را سرزنش میکند؛ پدیدهای که به آن مقصر جلوهدادن قربانی میگویند.
داریوش اقبالی، با تمام ارج و قربی که در حافظه جمعی نسلی از ایرانیان دارد، در این قطعه، جای یک هنرمند نقاد را با یک مرشد خودساخته عوض کرده است؛ مرشدی که از فراز منبر موسیقی، انگشت اتهام را به سوی مردم نشانه میرود. او قربانی را در مرکز اتهام مینشاند و ناظران بیرونی فاجعه را بیتقصیر جلوه میدهد.
انتهای پیام





