محمد زارع شیرین کندی، پژوهشگر فلسفه، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
صدای اعتراضی – احساسی زنده یاد دکتر شریعتی و شیوه بیان شورشی – عاطفی – اقناعی او با لحن به غایت حق طلبانه و دادخواهانهاش را ظاهرا نخستین بار در عاشورای سال ۶۹ از رادیو شنیدم. در آن سال دانش آموزی بودم که خود را برای کنکور آماده می کردم. خسته از مراسم عاشورا بازگشتم و صدای ویژه ای را از رادیو شنیدم که نه تا آن روز و نه تاکنون شنیده ام. آنچه شنیده بودم سخنرانی بسیار بلاغی و تاثیرگذار شریعتی با عنوان “حسین وارث آدم” بود.
سپس در دانشگاه هر چه کتاب و نوار و عکس از او می یافتم و وسع و توان خریدش را داشتم، تهیه می کردم. اتاق دانشجویی مان در خوابگاه آکنده از تصاویر او بود.
بعدها فهمیدم که نام این گونه سخن گفتن، خطابه (“رتوریک/ریطوریقا”) است که یونانیان یکی از صناعات خمس نیز می شمارندش. خطابه با هدف اقناع مخاطبان عمومی (عامه مردم) و به شیوه موثرانه، محرکانه، هنرمندانه و مهیجانه اجرا می شود. شریعتی در این فن (صناعت) الحق ماهر و متبحر بود.
او با به کارگیری پاره ای مواد و مصالح برانگیزاننده از تاریخ اسلام و بسیار مناسب برای خطابه و ترکیب آنها با برخی مفاهیم و آموزه های انقلابی ایدئولوژی های چپ توانست خیل جوانان و دانشجویان تشنه آن سالها را به خیزش علیه وضع خودکامگی، بیعدالتی، نابرابری، استبداد، استحمار، آپارتاید و بیداد بشوراند و بالاخره انقلاب مردمی ۵۷ را پدید آورد.
اما او فقط در همین خطابه های احساسی- اعتراضی – اقناعی استاد بود و با دیگر صناعات مانند برهان و جدل که در فلسفه و کلام به کار می آیند پاک بیگانه. آشنایی اجمالی اش با فلسفه غرب نیز بسیار سطحی بود. از این رو گاه به فیلسوفان بد و بیراه و ناسزا می گفت بی آنکه کمترین شناختی از مفهوم و جایگاه فلسفه و فیلسوف در تاریخ داشته باشد.
از همان زمان یونان باستان آموزگاران و استادان خطابه نه تنها با فلسفه رابطه حسنه ای نداشتند بلکه آن را افشاگر اسرار پنهان خطابه و از این رو دشمن خویش به شمار می آوردند زیرا به عکس خطابه، سر وکار فلسفه با خواص و سخنان عمیق و دقیق و استدلالهای های خردپسندشان بود. به عکس خطابه، در فلسفه هیچ چیز از پیش آماده ارائه نیست و همه چیز در معرض پرسش و بحث و کاوش است. اصلا قرار نیست یک تن به عنوان خطیب همه دان بایستد و دیگران صرفا گوش باشند و در پایان بدون هیچ سوال و تردید و خلجان ذهنی سخنان او را بپذیرند و بروند.
فیلسوف نمی تواند مخاطباناش را با صرف شگردهای سخنورانه مانند بلاغت و فصاحت و خوش صدایی و خوش لهجگی و اظهار دردمندی و ستمدیدگی و دیگر هنرهای بعضا خدادادی و طبیعی قانع کند زیرا مخاطب او به عنوان شاگرد فلسفه هر آن ممکن است رشته مباحثه را به جانب دیگری بکشاند که به راه حقیقت نزدیکتر است و فیلسوف مجبور است در پی مخاطب و شاگردش حرکت کند و به آن طرف متمایل شود.
وظیفه فیلسوف تحریک ذهن و خرد و ایجاد شک و پرسش است نه تحریک احساسات و عواطف و اراده ها. خطیب درخطابه تمام حسن و هنر طبیعی و اکتسابی اش را به کار می گیرد تا مردم را برای مقصود و هدفی اجتماعی یا سیاسی یا اقتصادی بسیج کند اما فیلسوف با بسیج توده ها کاری ندارد. شاید به همین سبب است که ما در تاریخ مان فیلسوف کم داریم اما خطیب بسیار.
البته آن به این معنا نیست که در تاریخ مغرب زمین خطیب وجود نداشته است. آنجا هم خطیبان حرفه ای و سرشناس به خود دیده است و هم فیلسوفان ژرف اندیش و باریک بین و معنی دان. اما در هر دوره ای همواره آن قدر فیلسوف دانا و متفکر آگاه بوده است که پرده از راز خطیبان و خطابه هایشان بردارد، یا دستکم از تاثیر و نفوذشان بکاهد ولی در تاریخ ما وفور خطابه و کثرت خطیبان هیچگاه مجال عرض اندام برای اندک فیلسوفان گوشه نشین و منزوی نداده است.
ازهمینروست که شریعتی خطیب با غفلت تام و تمام از مقام فیلسوف این جرئت را به خود می دهد که به او دشنام دهد. شریعتی نمونه و مثال عالی خطیب متجدد در تاریخ معاصر ماست.
با این همه، این دانشجوی فلسفه هیچگاه این جرئت را به خود نداده است که شادروان دکتر شریعتی را “بی سواد”، “ساده اندیش”، و “مسلح” و “باعث و بانی بدبختیها” و… بخواند و حضور او در مقام یک روشنفکر چپ در ساحتی از روح و ذهن و خاطر من همواره محفوظ است.
انتهای پیام




