آنان که کاشتند و حالا سایه نشینند

مهدی بهروزی در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز نوشت:

روزگار، قصه‌ای تکراری اما دردناک ساخته است. قصهٔ آنان که در شب سرد بی‌ستاره، فانوس به دست گرفتند و راه را نشان دادند، اما چون صبح دمید، نه جزو همراهان کاروان، که جزو تماشاگران حسرت‌زده پشت دروازه‌ها باقی مانُدند.

چند ماهی است که کوله‌بار بیکاری بر دوش دارد. شبی از هزار شبِ آن روزها را که به یاد آوردم، اشک در چشمانم حلقه می‌زند. روزهایی که ستاد پزشکیان نفس می‌کشید به نفس او و صدها تن دیگر؛ شبانه‌روز، بی‌وقفه، بی‌چشمداشت، جز به امید تغییر و عدالت. اما امروز، آن عدالت در کوچه پس‌کوچه‌های ادارات و سازمان‌ها گم شده است.

رایزنی کردند. معاون استانداری پل زد. گفت: این مرد را به مسؤولیت بگمارید. اما رئیسی با خونسردی تمام، پاسخ داد: نمی‌توانیم. از بیرون مجموعه نیرو نمی‌گیریم. رسم ما نیست. چه رسم زیبایی! چند روز بعد، همان مجموعه، همان مسؤولیت را به کسی سپرد که تازه از راه رسیده بود، بی‌سابقه، اما ظاهراً از درون! گویا مفهوم درون و بیرون نیز برای این قواعد بازی، کشسانیِ قدرت را دارد؛ آن گاه که حامیان خودی باشند، مرزها از میان برداشته می‌شود و آن گاه که سخن از یاران دیروز خسته و بی‌پناه است، دیوار کوتاه اداره و سازمان هم به قلعه‌ای تسخیرناپذیر بدل می‌گردد.

این غم، غمِ یک نفر نیست. این قصهٔ تلخِ نسلِ اصلاح‌طلبی است که آموخت چگونه رئیس‌جمهور و نمایندهٔ مجلس و شورای شهر را به مردم معرفی کند، چگونه در طوفان‌های گزنده بایستد، چگونه شبِ انتخابات تا صبح بیدار بماند و بشارت پیروزی را بر بام بانک بزند، اما پس از آن… هیچ‌کس حوالی بام را دیگر نمی‌شناسد. برنده‌ها به کاخ‌های خود می‌روند و بازنده‌ها همچنان دنبال نان شب‌اند.

چه بی‌عدالتیِ ظریفی! از آن عدالت‌هایی که نام شایسته‌سالاری بر خود می‌پیچد اما درونش تاریک و تهی است از محافظه‌کاری، قوم‌گرایی پنهان، باندبازی، رفیق‌بازی و ترس از اعتماد به دیگری. انگار هنوز باور نکرده‌ایم که تغییر یعنی از همین‌جاها شروع کردن؛ یعنی همین مردان خستهٔ ستادهای انتخاباتی، که در نبردها سنگ تمام گذاشتند، سزاوار نان سالم و شغلی در شأن اندوه و امیدشان باشند.

پزشکیان آمد و با خود شعار وفاق ملی آورد. اما وفاق، یک سویش سوختنِ در میدان و سوی دیگرش نانِ بیرونِ میدان است. اگر آنانی که در شبِ رای‌آوری، خطر و زحمت و تمسخر را به جان خریدند، امروز نان درشت‌ترِ خودی‌ها را ببینند و در سرما و گرما بیکار بمانند، فردا چه کسی پای صندوق‌های رای خواهد ایستاد؟ مگر وفاق جز این است که دستِ یاران دیروز را در امروز بفشاری و به آنان بگویی: جایت اینجاست، بمان؟

این پرسش، امروز نه فقط برای یک دوست نان‌بریده، که برای تمام آن هزاران تن از پاک‌ترین نیروهای اصلاحات، که در دولت قبل هزینه دادند، در دولت جدید امید بستند و اکنون در انتظار نوبت و لطف دیگران مانده‌اند، به فریادی خاموش تبدیل شده است. تا کی این چرخهٔ فرسایشی ادامه یابد؟ تا کی باید از ما باشد برای پیروزی و از دیگری باشد برای بهره‌مندی؟ این همان تضادِ نهفته در جانِ حرکت اصلاحی است: اگر نتوانیم برای هواداران خویش عدالت را نان روزانه کنیم، چه فرقی با آنچه می‌گفتیم می‌خواهیم تغییر دهیم، خواهیم داشت؟

برای آن دوست عزیزمان و برای همهٔ آنان که تخم‌ها را کاشتند اما اکنون در سایه نشسته‌اند، باید نوشت: هنوز دیر نشده است. هنوز می‌توان از پشت این میزهای چوبی ادارات که به نام مقررات و به کام انحصار می‌چرخند، عبور کرد و نشان داد که وفاق نه یک شعار انتخاباتی، که یک تعهد اخلاقی است. وگرنه باز هم در تاریخ خواهد ماند که آمدند و رفتند، و همان قصه تکرار شد.

تا آن روز، ما می‌مانیم و این حسرت که: چه سخت است برای وطنی که بهترین فرزندانش در جشن پیروزی، پشت دروازه‌ها گم می‌شوند.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *